همیشه وقتی از جلوی بهارستان رد می شدم واسم چشمک می زد. نیم نگاهی بهش می کردم و راه خودم رو می رفتم. ظاهر جذابی داشت. اما من رغبتی برای داشتنش نداشتم. تا اینکه . . .

برای اولین بار بود که به جم و خونه ناصر و مریم می رفتم. سری به کتابخونه شخصی شون زدم. باز هم اونجا دیدمش. گفتم حالا که دم دست هست و لازم نیست پولی بابتش پیاده شم، چند ورق بخونم ببینم چی نوشته؟! خوندم، خوندم، خوندم . . . تازه فهمیدم فرهادخان این کتاب رو برای من نوشته. مثل نوشته های آرش.

 

کافه پیانو (فرهاد جعفری)

 

کاش همه کتابهایی که واسه من نوشته شدن چشمک زدن بلد باشن.

 

فال بالا سر حضرت: ای صاحب فال، در زندگی موقعیتهای زیاد و فرصتهای خوبی برای تو پیش آمده است. اما به چشم غفلت به آن نگاه کرده ای و آنها را از دست داده ای. به نصیحت افراد با تجربه ای مثل مسعود و پیران کار آزموده گوش کن که بسیار در موفقیت تو موثر است و باید راه رفته را بازگردی. در هر کاری که می خواهی شروع کنی با تدبیر عمل کن و سر خود را به کسی بازگو مکن تا کارها به میل تو شود، انشاءا...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « کافه پیانو »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بهمن امسال ماه خاطره ها بود.

تهران که رفته بودم، بعد از تموم شدن کارها به سرم زد سری به مراپش بزنم. با جناب سرگرد داداشی هماهنگ کردم و راهی لویزان شدم. با اکثر اساتید و فرماندهان دیدار تازه کردم و از لطف بی پایانشون شرمنده و خوشحال شدم. نشد همه اونهایی رو که دوست داشتم ببینم زیارت کنم. از سربازهای اونجا بگیر تا فرمانده و استاد. چه روزهای شیرینی داشتیم در اون دیار . . .

چند روزی استراحت سفر به تهران رو داشتم که از فرصت استفاده کردم و سری به دانشکده زدم. نشد با همه بچه ها هماهنگ کنم. فقط سارا رو گیر آوردم. از بچه های سال پایینی هم چند نفری رو دیدم. در همون دیدار مختصر کلی تجدید خاطره کردیم. از اساتید خیلی ها اونجا بودن. اما هیچ کدوم از اونهایی نبودن که برام مهم باشه برم جلو سلام و احوالپرسی کنم. احتمالا هیچ کدوم من رو یادشون نیست دیگه. نشد مهندس اسکندری رو ببینم.

سری به شرکت زدم و با بچه های شرکت دیدار تازه کردم. اونجا هم حال و هوای سابق رو نداره. نه بهزاد هست، نه طاهر، نه علی، نه سحر، نه من . . . فقط علی مونده و سعیده. نیروی جدید هم اضافه شده. اما مگه می شه جای ماها رو پر کرد؟!

چند روز پیش طبق روال بیست و پنجم هر ماه سربازهای جدیدی به یگان ما معرفی شدن. هربار که سرباز جدیدی می یاد و پذیرش می کنم، اگه عجب شیر آموزش دیده باشن از گردان و گروهانشون می پرسم. شاید خبری از گروهان خودم داشته باشن. اینبار یکیشون دقیقا از اونهایی بود که مثل خودم زیر دست سرگروهبان روزبهانی آموزش دیده بود. اون هم مثل من کلی ازشون تعریف می کرد. بهانه ای شد که دیروز باهاشون تماس بگیرم. شنیدن صداشون هم غنیمته.

عکسهای پیک نیک تفریحی-تخریبی یام و سفر تفریحی-کاری-زیارتی مشهد رو روی FaceBook آپلود کردم. با استقبال شدید رفقا مواجه شد!

و دیروز و امروز . . .

به خاطر کنکور ارشد بچه های زیادی تبریز اومده بودن. فرصت خوبی بود برای دور هم جمع شدن. به لطف ارشد گروهانمون این دو روز رو خونه اومدم و تونستم با خیلی ها دیدار تازه کنم. آخریش همین یه ساعت پیش بود که زیر بارون و در هوای سرد زمستان تبریز با هوشیار و فرشاد و چند نفر دیگه از دختر و پسرهای کلاس کنار استخر بزرگ شاهگلی دور هم جمع شدیم و کلی تجدید خاطره کردیم و روحی تازه در وجودمان دمیده شد. البته تا دلتون بخواد لرزیدیم و یخ زدیم! اونقدر که حتی نشد اسم یکی دو تا از بچه ها رو که شمارشون رو نداشتم روی گوشیم ذخیره کنم. انگشتهام کامل یخ زده بودن! ولی در کل چسبید. حیف که عکس نگرفتیم. یعنی فراموش شد. تازه الان که رسیدم خونه پریا زنگ زده می گه چرا عکس نگرفتیم؟!

 

آگهی نوشت: ریاضیکده افتتاح شد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « ماه خاطره ها »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

 

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

 

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 

سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشته ست؟

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟

که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

 

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 

ه.ا. سایه

 

بعدا نوشت:

زندگی من پر بوده و هست از اون چیزهایی که فکرش رو نمی کردم و شد. امروز هم . . . اشک کسی رو در آوردم که ازش چیزی جز یه چهره خندان در تصورم نیست. همه چیز رو با کلمه "ببخشید" نمی شه فراموش کرد. خودم می دونم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « تو بکش . . . »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این چند روزه همش روی وبلاگ ریاضی کار کردم. از امروز صبح فقط برای ناهار از پشت سیستم کنار رفتم. و حالا تقریبا همه چیز آماده شده. دوست داشتم همین امروز افتتاحش کنم. کلی خوشحال بودم. اما یه اتفاق بدجوری حالم رو گرفت. اصلا انتظارش رو نداشتم.

من اهل جمع بستن نیستن. هیچ وقت اشتباه یه نفر رو به همه یا یه دسته تعمیم نمی دم. هیچ وقت نمی گم همه دخترها اینطورین، همه پسرها اونطورین، همه ترکها اینطورین، همه کردها اونطورین، همه فارسها فلان جورن، همه فامیل فلان بدی رو دارن و . . .

این خوبه. خوبه که آدم اشتباه یکی رو پای کس دیگه ننویسه. اما گاهی این مساله باعث می شه بارها و بارها دقیقا به خاطر یه مساله مشترک روحم خط خطی بشه. هر بار می گم، نه این آدم اونطوری نیست، این کار اونطوری نیست، این تصمیم اونطوری نیست. اما آخرش فقط حالم بد می شه. مثل الان.

گاهی شنیدن یه جمله، فقط یه جمله، جمله ای که شاید نه با نیت قبلی، شاید نه با هدفی خاص، شاید نه حتی با نیت هدف قرار دادن تو گفته شده، باعث می شه زخمی دوباره دهن باز کنه که بشدت ازش بیذاری.

هیچ وقت کسی رو لعن نمی کنم. که اگر اینطور نبود، اولین نفر خودم بودم.

چه درسی باید ازش بگیرم؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « از حال خوب به حال بد »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از همون دوره ابتدایی تابلو بود که استعداد ریاضی من خوبه. اما شروع توجه بیشتر من به این موضوع برمی گرده به دوم دبیرستان. در اون سال به پیشنهاد نادر مسابقات المپیاد ریاضی شرکت کردم. همین مساله باعث شد توجه بیشتری به این قضیه داشته باشم. ناصر هم کمکم کرد تا خانه ریاضیات پروفسور هشترودی - نام و یادش گرامی - ثبت نام کنم و از کتابخونه و کلاسهای بسیار مفید اونجا در محضر اساتید بزرگی مثل دکتر سیفلو، دکتر مهرورز، دکتر پوررضا، دکتر تومانیان، سرکار خانم حسن زاده و جناب آقای فخفوری استفاده کنم.

از همون خانه ریاضیات بود که با نشریه همراه با ریاضی آشنا شدم. بعد از مدتی چند مطلب آموزشی برای چاپ در نشریه آماده و ارسال کردم. این مطالب بعد از دیدار حضوری من با مدیر مسئول نشریه یکی یکی چاپ و منتشر شدن. جناب آقای حسینی یکی از بزرگ مردانی هستن که هرگز هرگز هرگز لطفهای بی کرانشون رو فراموش نمی کنم. ایشون هم مثل مهندس اسکندری از همون روزهای اول آشنایی و با وجود عدم شناخت کافی، به من اعتماد کردن و با دادن فضای مناسب فعالیت، کمکم کردن قدمهای بزرگی رو بردارم.

سالی که کنکور داشتم، آقای حسینی ازم خواستن روی آماده سازی یه ویژه نامه کنکور کار کنم. من هم طرح پیشنهادی خودم رو ارائه دادم که مورد موافقت ایشون قرار گرفت. هم درسهای خودم رو می خوندم و هم برای این ویژه نامه سوالات درسی مفید و نکته داری رو به صورت ترکیبی از سوالات کنکورهای سالهای قبل و سوالات تالیفی خودم آماده می کردم. برای تهیه سوالات بچه های تجربی و انسانی کتابهای درسی و کنکوری اونها رو هم مطالعه کردم.

و دانشگاه . . .

بین ریاضیات کاربردی دانشگاه تبریز و مهندسی برق دانشگاه آزاد تبریز اولی رو به خاطر علاقه بیشترم انتخاب کردم. ترمهای اول اوضاع خوب بود. به قول امروزی ها حسابی ترکوندم. اما در ادامه . . . بماند که چرا اونطور شد.

ورودم به دانشگاه و بعد از اون به دنیای وبلاگ نویسی باعث شد کم کم با دوستان ریاضی نویس زیادی آشنا بشم. محمد صادق، میلاد، آرزو، فاطمه، حمید و خیلی های دیگه. بعد از مدتی همه این دوستان و چند نفر دیگه کنار هم جمع شدن و لبخند ریاضی رو با ساختار جدید شروع کردن. من هم به عنوان یه ریاضی خوان آشنا به مباحث کامپیوتر دعوت به همکاری شدم. در طول مدت همکاری چند مطلب آموزشی ارائه دادم و بهار امسال همزمان با بسته شدن وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم، از همکاری با اون وب سایت هم کنار کشیدم.

وقتی از دانشگاه بیرون اومدم، بعضی ها این اتفاق رو به حساب بی علاقگی یا بی استعدادی من در زمینه ریاضیات گذاشتن. شاید عجیب باشه که بعد از همه اونچه که بر من گذشته، من هنوز خالصانه به این علم پایه ای عشق می ورزم. اما برای من اصلا عجیب نیست. چون از نظر من هیچ کدوم از این قضایا ربطی به ریاضیات نداشت. من هنوز هم این رشته رو دوست دارم و علیرغم اینکه در ظاهر فعالیت کامپیوتری من زیاده، اما اگر قرار باشه اساس کل تحولات زندگی خودم رو با واژه های کوتاهی بیان کنم، می گم: فلسفه، عرفان، ریاضیات.

چند وقتیه به سرم زده دوباره نوشتن در این حوزه رو شروع کنم. منتظر فرصت مناسب برای تصمیم گیری هستم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « شاید بنویسم »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------