- می دونی از دعا کردن کیا خوشم می یاد؟

- کیا؟

- اونایی که چشاشونو می بندن و سرشون رو می ندازن پایین.

- چرا؟

- انگاری تو دلشون خدا رو می بینن؛ نه تو آسمونا.

 

مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « در جستجو »

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کبریت تا آتیش نگیره، آتیش نمی زنه.

 

مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « اول خودت »

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این چه حرفی ست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

تقلید نوشت:

هفت شهر عشق را خیام گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « از توست »

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سال آخر دانشگاه، با هوشیار رفته بودیم کوه. اون بالا که رسیدیم واسه همدیگه ایستک و آبمیوه و باقلوا و خوردنی های دیگه خریدیم و حسابی واسه هم تریپ مرام اومدیم و حالشو بردیم. خوردنی ها که تموم شد به سرمون زد دورتر بریم. رفتیم کوههای پشت، اون دور دورا، به قصد کشف مناطق جدید!

برگشتنی گرمای هوا و آفتاب بالای سرمون خستگی رو دو چندان کرده بود. خوشحال بودیم که دوباره وسط راه می تونیم دوپینگ کنیم و سر حال بشیم. اما وقتی پولهامون رو از کیف پولها بیرون کشیدیم ... فقط دویست تومن پول داشتیم!

حساب کتاب کردیم: هوشیار صد و پنجاه تومن پول تاکسی لازم داشت تا بره خوابگاه. کوه از خونه ما هم دور بود، اما می شد پیاده برم. یعنی چاره دیگه ای نبود. راه هوشیار دورتر بود. منم که ته مرام. موند یه پنجاه تومنی. فقط می شد باهاش یه چایی بگیریم. اونم که اصلا حال نمی داد. آخه مورچه چیه، کله پاچش چی باشه؟ نصف لیوان چای عمرا می تونست کاری واسمون بکنه. مراممون هم اجازه نمی داد یکی بخوره و اونیکی تشنه بمونه.

حساب کتاب که به آخر رسید، روحیه دو چندان افت پیدا کرد. فهمیده بودیم تا پای کوه باید تشنه برگردیم. شاید هم تا خونه. به آبهای لوله کشی اون بالا اعتباری نبود. نمی شد مطمئن بود تمیز و تصفیه شده هستن.

در سکوتی حزن انگیز و با حالی نذار آروم آروم حرکت می کردیم. هنوز به جایی که می شد چایی بخوریم نرسیده بودیم. قسمت تلخش زمانی بود که از اونجا رد می شدیم. چقدر چیزمون می سوخت که نمی تونیم حتی یه چایی بخوریم.

نمی دونم چرا، اما همینطوری دست کردم توی جیب شلوارم. وقتی محتویاتش رو بیرون آوردم ... پنجاه تومن پول!!!

یعنی عمرا کسی بتونه حس ما رو در اون لحظه بفهمه. اون پنجاه تومن یعنی یه لیوان چای، یعنی انرژی، یعنی روحیه، یعنی زندگی ... اینطوری بگم که اینیستا و کل مردم اسپانیا و کل طرفدارهای غیر اسپانیایی تیم اسپانیا به خاطر گل آخر جام جهانی اونقدر خوشحال نشدن که ما به خاطر پیدا شدن اون پنجاه تومن خوشحال شدیم. اون اتفاق یه معجزه بود. اون پنجاه تومن نیرویی رو در ما زنده کرد که اصلا در وصف نگنجد. چی بگم؟

 

نکته اخلاقی: وقتی مرام بازیتون گل می کنه، حواستون به بعدش هم باشه.

 

هوشیار در آن روز تاریخی - بیست و ششم اردیبهشت ماه 1387

 

مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « می خواهم زنده بمانم »

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هوشیار راننده بود و من کنارش نشسته بودم. پرسیدم:

- نمی خوای رئیس جمهور شی؟ خیلی وقتا بهش فکر می کنم.

- چرا، می خوام.

بعد هم بحث به این کشیده شد که اگه هر کدوم رئیس جمهور شدیم، اونیکی رو ممکنه صاحب چه مقامی بکنیم. من که اصلا قصد رئیس جمهور شدن ندارم! ولی خب، بنا به اصرار هوشیار کمی در مورد مقام احتمالیش در کابینه خودم فکر کردم. اول گفتم:

- وزیر اقتصاد و دارایی.

چون درسش رو هم خونده و کارش رو بلده. اما بعد دیدم حیف همچین مخی اونجا استفاده شه. جاهای مهمتری هم هست. پس:

- نخست وزیر (یا همون معاون اول) خودم انتخابت می کنم. اگه هم به هر دلیلی نشد، مشاور ارشد ریاست جمهوری بهترین انتخاب برای توئه.

- ای ول، خوبه.

بعدش هوشیار کلی فسفر سوزوند و گفت:

- وزیر [بییییییییییپ]. یا وزیر [بییییییییییپ].

- بیشعور، من اینهمه مقام خوب بهت پیشنهاد دادم.

- خب وایسا فکر کنم.

یه نگاه خریدار اندر مشتری از پشت رل ماشین بهم انداخت و گفت:

- تو رو می کنم سفیر ایران در سازمان ملل. اونجا به درد می خوری.

- ای ول. می ریم آمریکا، یه حالی هم می کنیم.

- احمق، تو می ری اونجا از منافع مردم دفاع کنی.

- کدوم منافع؟ مگه سازمان ملل برای دفاع از منافع مردمه؟

 

پی نوشت: این انتصابات، نه بر اساس اصل پارتی بازی، که بر اساس شناخت ما در مورد روحیات و دانش و توانایی های طرف مقابل، و همسو با اصل اساسی شایسته سالاری انجام گرفت.

مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « انتصابات مهم »

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک سال قبل، در چنین روزی ...

عجب شیر بودم. امروز قرار بود کنکور کاردانی به کارشناسی برگزار شه. برای همین اکثر بچه ها از یکی دو روز قبل مرخصی رفته بودن. از گروهانمون کمی بیشتر از بیست نفر باقی مونده بودیم، که شب شبه (هر شب) نگهبانی می دادیم. سه چهار روز به این ترتیب گذشت. روزهایی که بدجوری از لحاظ روحی چلونده شدیم.

 

دو سال قبل، در چنین روزی ...

چند روز بعد از اعلام خداحافظی، یادداشتهای یک دیوانه رو به طور کامل بستم، پروفایل کلوب و یاهو 360 رو مسدود کردم و از نویسندگی وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم کنار کشیدم. حالم اصلا خوش نبود. یه چیزی تو مایه های مرده متحرک. همه اونچه که روزهای قبلش و روزهای بعدش تا آخر تابستون پیش اومد، من رو از این رو به اون رو کرد. من موندم و یه خونه ویرونه.

 

سه سال قبل، در چنین روزی ...

شنگول بودم برای خودم. فکر می کردم همه رازهای نهفته زندگی رو کشف کردم. خیال می کردم عاشقم. خیال می کردم می دونم عشق یعنی چی. خیال می کردم یاد گرفتم آدم باید چطور زندگی کنه که آخر عمری بتونه به خودش بگه: آره، زندگی کردم. خیال می کردم خیلی بارمه. ای ولی بودم از نظر خودم.

 

.

.

.

 

بیست و پنج سال قبل، در چنین روزی ...

اول مرداد ماه سال یک هزار و سیصد و شصت و چهار هجری شمسی،

بیست و سوم جولای سال یک هزار و نهصد و هشتاد و پنج میلادی،

چهارم ذیقعده سال یک هزار و چهارصد و پنج هجری قمری ...

از دنیای جنینی خارج شدم و به این دنیا اومدم.

 

من، وقتی کودک بودم

 

مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « در چنین روزی »

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- می دونی من کدوم میوه رو خیلی دوست دارم؟

- میوه رو نمی دونم. ولی می دونم ماهی، عسل و خواب زمستونی رو خیلی دوست داری!

 

ادبی نوشت: در این گفتگوی کوتاه، صنایع ادبی استعاره، کنایه، مراعات نظیر، ایهام و تلمیح وجود دارند.

مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « خرس قهوه ای »

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------