دوشنبه، 27 مهر ماه 1388، ساعت 19:23
- Is she for me?
- Who are you?
- This is me!
- No . . . You are not.
جمعه، 24 مهر ماه 1388، ساعت 23:41
خیلی سعی کردم از تهران و حال و هوای اونجا چیزهایی بنویسم. اما نشد که نشد. یعنی اینقدر حرف برای گفتن هست که آخر سر ترجیح دادم هیچ کدوم رو ننویسم! فقط اینکه بر اساس گفته های مسئولین حداکثر دو هفته از دوره آموزشی آشنایی با رسته اداری پرسنلی (آجودانی سابق) باقی مونده و بعد از اون مجددا تقسیم می شیم. اصولا بعد از تقسیم - با توجه به انتقال از رسته پیاده به رسته اداری پرسنلی - باید در بخشهای اداری مراکز نظامی خدمت کنیم. اما ممکنه بر حسب نیاز در بخشهای دیگه هم از ما استفاده بشه. محل خدمت من هم به امید حضرت حق ولایت خودم خواهد بود. این دوره هم برای خودش تا به حال خوب و به درد بخور بوده. امیدوارم تا آخر هم همینطور باشه.
یکی دو هفته اخیر و مخصوصا همین ایام مرخصی حرکتهایی در درونم اتفاق افتاده که باعث شده کمی عمیقتر به بعضی مسائل فکر کنم. و نتیجه اینکه به یه آرامش خاصی دست پیدا کردم. می شه گفت یه سری دغدغه های فکری از سرم باز شدن. خیالم از بعضی جهات راحت شد.
خیلی مهمه که آدم بتونه بین هدف و ابزارهای رسیدن به هدف تمایز قائل بشه. گاهی ما به اشتباه ابزار رسیدن به هدف رو هدف قرار می دیم. یا اینکه وقتی به یه ابزار دسترسی پیدا نمی کنیم، خیال می کنیم دیگه به هدفمون نمی رسیم. غافل از اینکه شاید بشه از یه ابزار دیگه استفاده کرد. چیزهایی مثل ازدواج با فرد خاص یا کلا ازدواج، تحصیلات در رشته خاص یا کلا تحصیلات، دیانت از مرتبه خاص یا کلا دیانت، اشتغال در شاخه و رده خاص یا کلا اشتغال و . . .
این مساله حداقل باید برای خودم شفاف و مشخص باشه که چی رو هدف می دونم. اینطوری می فهمم که چی برام صرفا حکم یه ابزار یا مسیر برای نیل به اون هدف رو داره. حالا اینکه کدوم ابزار مهمتر و کاراتره و کدوم مسیر بهتر و سریعتر من رو به سمت مقصد حرکت می ده یه بحث جداست.
دوشنبه، 20 مهر ماه 1388، ساعت 11:00
جمعه، 17 مهر ماه 1388، ساعت 16:31
نمی خواهم شمع باشم دختران فوتم کنند
می خواهم بنگ باشم لوطیان دودم کنند
دیدار شما آرزوی ماست
روابط عمومی شرکت چشمان بیقرار
می خوام برم بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگو آسونتر کنی
کاش می شد گریه را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد در میان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان
عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
زیبا زندگی کن، سخت عاشق شو، جوان بمیر
تو را به جرم نگاه زیبایت در زندان قلبم به حبس ابد محکوم می کنم
ای کاش به دنیا نمی اومدم
تا اینهمه دور از عزیزانم نباشم
تا کی غم جدایی
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری
گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری
توی بهار زندگی موندم عقب
این روزا زندگیم مثل دوزنقه ست
از عذاب با تو بودن
در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق
من تجسم عذابم
هر چه کشیدم از اعتماد بود
صد جام اگر آرند یک بار کند مستم
یک بار نگاه تو صد بار کند مستم
روزگاریست که من عاشق رخسار توام
با خبر باش در این کوچه گرفتار توام
گفته بودی طبیب دل بیمارانی
پس طبیب دل من باش که بیمار توام
با خیال تو به سر کردن اگر هست گناه
پس بدان که من بی گناه غرق گناهم
از نخل برهنه سایه داری مطلب
از مردم این زمانه یاری مطلب
لذت به قناعت است و خواری به طمع
پس با لذت خویش بساز و خواری مطلب
گر تبر بران داد دستت زمانه
هر چه خواهی ببر، اما نبر نان کسی
اگر کسی رو دوست داری به او بگو، زیرا قلبها با همین کلمات ناگفته می شکنند
توی تئاتر زندگی نقش یه بازیگر شدم
نقش نبودن واسه تو
نقش شکستن واسه من
حاصل عمر من سه چیز بود: خام بودم، پخته شدم، سوختم
دیدم دلم گرفته هوای گریه دارد
تو این دیار غربت دور از رفیق و یارم
دلم تنهاترین دلهاست اینجا
که از دست رفاقت تیر خورده
دلم با پای خسته لنگ لنگون
تن زخمیشو از کوی تو برده
قدیما مونس و یارش تو بودی
ولی حالا دلم تنهاترینه
چه خوش بودم به حرفای دروغت
که عشق من پناه آخرینه
پی نوشت: عبارتها همونطور که روی دیوارها نوشته شده بودن اینجا نوشته شدن. فقط برای خوانایی بهتر بعضی قسمتها رو از لحاظ املاء اصلاح کردم.
یکشنبه، 12 مهر ماه 1388، ساعت 17:45
توان
صبر کردن
برای
رودرروئی با آنچه باید روی دهد
برای
مواجهه با آنچه روی می دهد
شکیبیدن
گشاده
بودن
تحمل
کردن
آزاده
بودن
از
کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید
از
عادات انسانیش نمی پرسند
از
خویشتن نمی پرسند
زمانی
به
ناگاه
باید
با آن رو در روی آید
تاب
آورد
بپذیرد
وداع
را
درد
مرگ را
فرو
ریختن را
تا
دیگر بار
بتواند که برخیزد
پیش
از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش
از آن که پرده فرو افتد
پیش
از پژمردن آخرین گل
برآنم
که زندگی کنم
برآنم
که عشق بورزم
برآنم
که باشم
در
این جهان ظلمانی
در
این روزگار سرشار از فجایع
در
این دنیای پر از کینه
نزد
کسانی که نیازمند منند
نزد
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی
که ستایش انگیزند
تا
دریابم
شگفتی
کنم
باز
شناسم
که
ام
که می
توانم باشم
که می
خواهم باشم
تا
روزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابد
و
لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در
سفرم به سوی تو
به
سوی خود
به
سوی حقیقت
که
راهیست ناشناخته
پرخاک
ناهموار
راهی
که باری
در آن
گام می گذارم
که در
آن گام نهاده ام
و سر
بازگشت ندارم
شنبه، 11 مهر ماه 1388، ساعت 18:49
خواستم سالروز تولدت رو تبریک بگم، حرف به مرگ هم کشیده شد.
اگه از مرگ گفتم، برای این بود که این چند روزه همش به مرگ فکر می کردم. اینکه شاید یکی از همین روزها آزمایشها نشون بدن که من به مریضی لاعلاجی مبتلا هستم و چند ماه بیشتر فرصت زندگی ندارم. اونوقت چی می شد؟ به جزئیات ماجرا هم فکر کردم. مثلا اینکه چطور این خبر رو به تو یا هوشیار می دم. یه سری خیالات کودکانه که خیلی کم پیش می یاد اوضاع همونطور پیش بره. با این وجود باز هم هیچ تضمینی نیست که اگه امشب می خوابم، فردا صبح حتما از خواب بیدار می شم.
اما منظور من از این حرفها جنبه منفی و ناامید کننده ماجرا نیست. من در مورد خودم فکرهای خوبی برای آینده دارم. شاید خوش خیالی به نظر بیاد. ولی اینطور نیست. بعد از همه اتفاقاتی که بر من گذشته، خنده داره بخوام فقط با خیال خوش سر کنم.
نیمه اول سال قبل طوفانهای روحی روانی بزرگی رو تجربه کردم که همه چیز رو از بیخ و بن عوض کرد. همون چیزی که باعث شد پرونده یادداشتهای یک دیوانه بسته شه، از وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم خداحافظی کنم، از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم و گاهی برخوردهای تندی با دوستان داشته باشم. فصل پایانی این طوفان زمانی بود که کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شدم و چند روز بعد متوجه شدم اجازه ادامه تحصیل تا تموم شدن خدمت سربازی رو ندارم. روزهای بزرگی بودن. الان که به اون حال و هوا فکر می کنم . . .
برای مدتی هیچ تلاشی برای هیچ کاری نکردم. مثل ناخدای کشتی شکسته ای بودم که وسط دریا به تکه پاره های شکسته کشتی چنگ انداخته و خودش رو به جریان آب سپرده. توانی برای حرکت نداشتم. اما این ناتوانی ناشی از اخراجم از دانشگاه و خدمت سربازی و مسائلی از این دست نبود. روزهای اول شاید کمی هضم ماجرا برام سنگین بود. اما خیلی زود باهاش کنار اومدم. مشکل من خودم بودم. درونم ویران بود. ضعیف بودم. ایمانم به خودم رو از دست داده بودم.
شاید اگه اونموقع به خدمت اعزام می شدم دیگه نمی تونستم خودم رو جمع و جور کنم. اما زمان 9 ماهه پیش روی من فرصت خوبی شد تا به لطف حضرت حق و کمک خونواده و دوستان و همکاران دوباره خودم رو بسازم. کار به جایی رسید که همون خدمت سربازی به ظاهر تلخ و خطرناک سکوی پرتابی شد برای حرکت سریعتر من به سمت اهدافم. این دوران سرشار از درسهایی بود و هست که من برای ادامه راه به اونها نیاز داشتم. مهمترین درس این بود که شکست معنی نداره. در این دوران یاد گرفتم که همیشه راهی به سمت هدف وجود داره، ولو با مسیری طولانی تر و سخت تر. یاد گرفتم این دید خود ماست که ماجرایی رو تلخ یا شیرین معنی می کنه. یاد گرفتم که باید خیلی جاها صبورتر از پیش باشم. یاد گرفتم صداقت هرگز علیه انسان نیست و همیشه - حتی در شرایطی که به نظر تخریب کننده می یاد - به نفع ماست. اینها چیزهایی هستن که از بچگی خیلی جاها می خونیم و می شنویم. اما من اونجا همه رو به عینه و با تمام وجود تجربه کردم.
و حالا من اینجا هستم. اگه از دانشگاه اخراج شدم، اگه یکی از خفن ترین مراکز آموزش نظامی محل آموزشم بود که شرایط سنگینی رو تحمیل کرد، اگه با مدرک کاردانی بیشتر از یه سال تا تموم شدن خدمت راه دارم در حالیکه دوستان هم دوره ای من کم کم برای پذیرش دوره دکتری آماده می شن، و خیلی از اگه های اینچنینی، همه و همه در مقابل اون چیزی که من به عنوان آینده و هدف بهش نگاه می کنم مانع محسوب نمی شن. تحت هر شرایطی راه برای حرکت به سمت هدف رو باز می بینم.
اینجا نسبت به عجب شیر محدودیتهای خیلی کمتری داریم. اما باز هم از وطن و از امکانات کامل خودم دور هستم. با این وجود سعی دارم از وقت خودم به نحو احسن استفاده کنم. مطالعات خودم در زمینه روشها و اصول رمزنگاری داده ها رو دوباره شروع کردم و تلاشهایی برای تکمیل روش ابداعی خودم دارم که به نتایج خوب و جالبی هم رسیده. تا زمانی که اینجا هستم سعی می کنم حداقل همین مطالعه و تحقیق رو ادامه بدم. نتیجه این تلاشها اگه به جواب قطعی و محکمی برسه، همون مقاله ای می شه که برای نوشتنش ازت کمک خواسته بودم.
همه اینها رو گفتم تا بدونی من سرشار از زندگی هستم و بر خلاف تصوری که ممکنه بعضی ها داشته باشن، به هیچ وجه سرخورده، ناراحت، افسرده یا ناامید نیستم. اگه گاهی از مرگ حرف می زنم فقط به عنوان یه اتفاق می بینمش که به هر حال روزی سراغم می یاد. ناامیدی یعنی شکست، شکست یعنی ناامیدی. من با این واژه ها غریبه هستم. حتی اگه با چنگ زدن به تکه پاره های شکسته کشتی خودم رو به جریان آب سپردم، به این امید بود که روزی دوباره توانم رو پیدا می کنم. من هرگز شکست نمی خورم. من زنده ام.
سه شنبه، 7 مهر ماه 1388، ساعت 18:25
باران تر بر چشم من اشک دلم همراه تو
این دیده گریان من هم چاه تو هم راه تو
من چند باری گفته ام دست من و دامان تو
یاد تو با من همسفر قبله شده درگاه تو
پنج شنبه، 2 / 7 / 88
جلوی هنگ دانشجویان
مرکز آموزش پشتیبانی
تهران - پاییز 88
جعفر پارسامنش

مرکز آموزش 03 عجب شیر
بالا از راست به چپ: من، حسام، جعفر، کیوان، اکبر
پایین از راست به چپ: فاضل، آمانج، وحید
توضیح: از این جمع هشت نفره فقط من و جعفر و فاضل دانشجوی مرآپش نزاجا (مرکز آموزش پشتیبانی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران) شدیم. ما سه تا و بیست و یک نفر دیگه از بچه های گروهان 3 و سه نفر از بچه های گروهان 2 و دو نفر از بچه های 04 بیرجند، فوق دیپلمهایی هستیم که دوره آموزشی اداری پرسنلی رو در دانشکده نیروی انسانی این مرکز می گذرونیم.