جمعه، 30 بهمن ماه 1388، ساعت 20:53
بهمن امسال ماه خاطره ها بود.
تهران که رفته بودم، بعد از تموم شدن کارها به سرم زد سری به مراپش بزنم. با جناب سرگرد داداشی هماهنگ کردم و راهی لویزان شدم. با اکثر اساتید و فرماندهان دیدار تازه کردم و از لطف بی پایانشون شرمنده و خوشحال شدم. نشد همه اونهایی رو که دوست داشتم ببینم زیارت کنم. از سربازهای اونجا بگیر تا فرمانده و استاد. چه روزهای شیرینی داشتیم در اون دیار . . .
چند روزی استراحت سفر به تهران رو داشتم که از فرصت استفاده کردم و سری به دانشکده زدم. نشد با همه بچه ها هماهنگ کنم. فقط سارا رو گیر آوردم. از بچه های سال پایینی هم چند نفری رو دیدم. در همون دیدار مختصر کلی تجدید خاطره کردیم. از اساتید خیلی ها اونجا بودن. اما هیچ کدوم از اونهایی نبودن که برام مهم باشه برم جلو سلام و احوالپرسی کنم. احتمالا هیچ کدوم من رو یادشون نیست دیگه. نشد مهندس اسکندری رو ببینم.
سری به شرکت زدم و با بچه های شرکت دیدار تازه کردم. اونجا هم حال و هوای سابق رو نداره. نه بهزاد هست، نه طاهر، نه علی، نه سحر، نه من . . . فقط علی مونده و سعیده. نیروی جدید هم اضافه شده. اما مگه می شه جای ماها رو پر کرد؟!
چند روز پیش طبق روال بیست و پنجم هر ماه سربازهای جدیدی به یگان ما معرفی شدن. هربار که سرباز جدیدی می یاد و پذیرش می کنم، اگه عجب شیر آموزش دیده باشن از گردان و گروهانشون می پرسم. شاید خبری از گروهان خودم داشته باشن. اینبار یکیشون دقیقا از اونهایی بود که مثل خودم زیر دست سرگروهبان روزبهانی آموزش دیده بود. اون هم مثل من کلی ازشون تعریف می کرد. بهانه ای شد که دیروز باهاشون تماس بگیرم. شنیدن صداشون هم غنیمته.
عکسهای پیک نیک تفریحی-تخریبی یام و سفر تفریحی-کاری-زیارتی مشهد رو روی FaceBook آپلود کردم. با استقبال شدید رفقا مواجه شد!
و دیروز و امروز . . .
به خاطر کنکور ارشد بچه های زیادی تبریز اومده بودن. فرصت خوبی بود برای دور هم جمع شدن. به لطف ارشد گروهانمون این دو روز رو خونه اومدم و تونستم با خیلی ها دیدار تازه کنم. آخریش همین یه ساعت پیش بود که زیر بارون و در هوای سرد زمستان تبریز با هوشیار و فرشاد و چند نفر دیگه از دختر و پسرهای کلاس کنار استخر بزرگ شاهگلی دور هم جمع شدیم و کلی تجدید خاطره کردیم و روحی تازه در وجودمان دمیده شد. البته تا دلتون بخواد لرزیدیم و یخ زدیم! اونقدر که حتی نشد اسم یکی دو تا از بچه ها رو که شمارشون رو نداشتم روی گوشیم ذخیره کنم. انگشتهام کامل یخ زده بودن! ولی در کل چسبید. حیف که عکس نگرفتیم. یعنی فراموش شد. تازه الان که رسیدم خونه پریا زنگ زده می گه چرا عکس نگرفتیم؟!
آگهی نوشت: ریاضیکده افتتاح شد.
پنجشنبه، 29 بهمن ماه 1388، ساعت 14:29
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشته ست؟
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
ه.ا. سایه
بعدا نوشت:
زندگی من پر بوده و هست از اون چیزهایی که فکرش رو نمی کردم و شد. امروز هم . . . اشک کسی رو در آوردم که ازش چیزی جز یه چهره خندان در تصورم نیست. همه چیز رو با کلمه "ببخشید" نمی شه فراموش کرد. خودم می دونم.
دوشنبه، 26 بهمن ماه 1388، ساعت 17:11
این چند روزه همش روی وبلاگ ریاضی کار کردم. از امروز صبح فقط برای ناهار از پشت سیستم کنار رفتم. و حالا تقریبا همه چیز آماده شده. دوست داشتم همین امروز افتتاحش کنم. کلی خوشحال بودم. اما یه اتفاق بدجوری حالم رو گرفت. اصلا انتظارش رو نداشتم.
من اهل جمع بستن نیستن. هیچ وقت اشتباه یه نفر رو به همه یا یه دسته تعمیم نمی دم. هیچ وقت نمی گم همه دخترها اینطورین، همه پسرها اونطورین، همه ترکها اینطورین، همه کردها اونطورین، همه فارسها فلان جورن، همه فامیل فلان بدی رو دارن و . . .
این خوبه. خوبه که آدم اشتباه یکی رو پای کس دیگه ننویسه. اما گاهی این مساله باعث می شه بارها و بارها دقیقا به خاطر یه مساله مشترک روحم خط خطی بشه. هر بار می گم، نه این آدم اونطوری نیست، این کار اونطوری نیست، این تصمیم اونطوری نیست. اما آخرش فقط حالم بد می شه. مثل الان.
گاهی شنیدن یه جمله، فقط یه جمله، جمله ای که شاید نه با نیت قبلی، شاید نه با هدفی خاص، شاید نه حتی با نیت هدف قرار دادن تو گفته شده، باعث می شه زخمی دوباره دهن باز کنه که بشدت ازش بیذاری.
هیچ وقت کسی رو لعن نمی کنم. که اگر اینطور نبود، اولین نفر خودم بودم.
چه درسی باید ازش بگیرم؟
یکشنبه، 11 بهمن ماه 1388، ساعت 18:33
از همون دوره ابتدایی تابلو بود که استعداد ریاضی من خوبه. اما شروع توجه بیشتر من به این موضوع برمی گرده به دوم دبیرستان. در اون سال به پیشنهاد نادر مسابقات المپیاد ریاضی شرکت کردم. همین مساله باعث شد توجه بیشتری به این قضیه داشته باشم. ناصر هم کمکم کرد تا خانه ریاضیات پروفسور هشترودی - نام و یادش گرامی - ثبت نام کنم و از کتابخونه و کلاسهای بسیار مفید اونجا در محضر اساتید بزرگی مثل دکتر سیفلو، دکتر مهرورز، دکتر پوررضا، دکتر تومانیان، سرکار خانم حسن زاده و جناب آقای فخفوری استفاده کنم.
از همون خانه ریاضیات بود که با نشریه همراه با ریاضی آشنا شدم. بعد از مدتی چند مطلب آموزشی برای چاپ در نشریه آماده و ارسال کردم. این مطالب بعد از دیدار حضوری من با مدیر مسئول نشریه یکی یکی چاپ و منتشر شدن. جناب آقای حسینی یکی از بزرگ مردانی هستن که هرگز هرگز هرگز لطفهای بی کرانشون رو فراموش نمی کنم. ایشون هم مثل مهندس اسکندری از همون روزهای اول آشنایی و با وجود عدم شناخت کافی، به من اعتماد کردن و با دادن فضای مناسب فعالیت، کمکم کردن قدمهای بزرگی رو بردارم.
سالی که کنکور داشتم، آقای حسینی ازم خواستن روی آماده سازی یه ویژه نامه کنکور کار کنم. من هم طرح پیشنهادی خودم رو ارائه دادم که مورد موافقت ایشون قرار گرفت. هم درسهای خودم رو می خوندم و هم برای این ویژه نامه سوالات درسی مفید و نکته داری رو به صورت ترکیبی از سوالات کنکورهای سالهای قبل و سوالات تالیفی خودم آماده می کردم. برای تهیه سوالات بچه های تجربی و انسانی کتابهای درسی و کنکوری اونها رو هم مطالعه کردم.
و دانشگاه . . .
بین ریاضیات کاربردی دانشگاه تبریز و مهندسی برق دانشگاه آزاد تبریز اولی رو به خاطر علاقه بیشترم انتخاب کردم. ترمهای اول اوضاع خوب بود. به قول امروزی ها حسابی ترکوندم. اما در ادامه . . . بماند که چرا اونطور شد.
ورودم به دانشگاه و بعد از اون به دنیای وبلاگ نویسی باعث شد کم کم با دوستان ریاضی نویس زیادی آشنا بشم. محمد صادق، میلاد، آرزو، فاطمه، حمید و خیلی های دیگه. بعد از مدتی همه این دوستان و چند نفر دیگه کنار هم جمع شدن و لبخند ریاضی رو با ساختار جدید شروع کردن. من هم به عنوان یه ریاضی خوان آشنا به مباحث کامپیوتر دعوت به همکاری شدم. در طول مدت همکاری چند مطلب آموزشی ارائه دادم و بهار امسال همزمان با بسته شدن وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم، از همکاری با اون وب سایت هم کنار کشیدم.
وقتی از دانشگاه بیرون اومدم، بعضی ها این اتفاق رو به حساب بی علاقگی یا بی استعدادی من در زمینه ریاضیات گذاشتن. شاید عجیب باشه که بعد از همه اونچه که بر من گذشته، من هنوز خالصانه به این علم پایه ای عشق می ورزم. اما برای من اصلا عجیب نیست. چون از نظر من هیچ کدوم از این قضایا ربطی به ریاضیات نداشت. من هنوز هم این رشته رو دوست دارم و علیرغم اینکه در ظاهر فعالیت کامپیوتری من زیاده، اما اگر قرار باشه اساس کل تحولات زندگی خودم رو با واژه های کوتاهی بیان کنم، می گم: فلسفه، عرفان، ریاضیات.
چند وقتیه به سرم زده دوباره نوشتن در این حوزه رو شروع کنم. منتظر فرصت مناسب برای تصمیم گیری هستم.
پنجشنبه، 8 بهمن ماه 1388، ساعت 17:56
زمان دانشگاه، وسطهای ترم دوم، یه بار بچه ها قبل از ورود مهندس اسکندری به کلاس، تصویری از دکتر نقی پور با دستکش مخصوص کار با گچ تخته سیاه رو روی تخته می کشیدن، که استاد اومد. بچه ها هم هلهلکی تخته رو پاک کردن. حس کردیم استاد خیال کرد نقاشی مربوط به ایشونه. چون بلافاصله با لحن تندی گفت که صندلی ها رو مرتب کنید، می خوام امتحان بگیرم! بعد از اون هم هر جلسه کوئیز گرفت. بچه ها شدید شکه شدن. قرار بر این شد که یه جعبه شیرینی بگیریم و بریم محضر استاد برای معذرت خواهی.
شیرینی گرفتیم و چند نفر به نمایندگی از همه بچه ها با استاد صحبت کردن و معذرت خواهی و استاد هم گفت که مشکلی نبوده و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. نماینده ها که از اتاق استاد اومدن پایین، یکی دو تا از بچه ها گفتن کو شیرینی؟ سیروان هم که نماینده بود گفت خب دادیم دست استاد. گفتن پس سهم ما چی؟! سیروان واسه کم نیاوردن گفت می رم می گیرم. منم یه کلام گفتم مردش نیستی! تا این رو گفتم سیروان بدو بدو از پله ها رفت بالا به سمت اتاق استاد. بعد از چند دقیقه اومد پایین. دست از پا درازتر گفت که روم نشد برم اتاق استاد. گفتم وایسا و تماشا کن. خودم رفتم بالا.
جلوی اتاق استاد:
تق تق . . .
- بفرمایید.
- سلام استاد.
- سلام، یا الله، چطوری . . .
آخه میونم با استاد خوب بود. آخر ترم هم ازشون یه بیست ناقابل گرفتم.
- شرمنده استاد، چند تا از بچه ها می گن ما سهم شیرینیمون رو می خوایم.
استاد نگاهی انداخت کرد و جعبه رو سمت من گرفت.
- باشه، هر چند تا دوست داری بردار.
- نه استاد، همه رو می خوان.
نوع نگاهی که اون لحظه استاد به من داشت اندر وصف نگنجد!
یه دستمال کاغذی روی میزش پهن کرد و یه شیرینی از جعبه گذاشت روی ذستمال.
- بفرما، اینم جعبه.
- ممنون استاد، با اجازه.
وقتی اومدم پایین، تا بچه ها جعبه شیرینی رو دستم دیدن، چنان جیغ و دادی کردن کمپرس!
حالا بماند خاطرات کلید پرت کردن وسط کلاس درس و به هم زدن قداست کلاس دکتر نقی پور و خوردن معجون وحشتناک داخل بوفه و غیره، که همه و همه ناشی از عبارت محرک "مردش نیستی" بود.
پی نوشت: مهندس اسکندری رو خیلی دوست دارم. نه به خاطر نمره بیستی که حقم بود! به خاطر همه لطفهایی که در حقم داشته. ترم دو بودم که ایشون من رو برای حل تمرین درس برنامه نویسی پیشرفته بچه های ترم شش فرستادن. در کل همیشه به من لطف داشتن. بعد فراغت از دانشگاه هم تنها استادی بودن که وقتی دانشکده سر زده بودم به دیدنشون رفتم. یادشون گرامی.
دوشنبه، 5 بهمن ماه 1388، ساعت 21:21
وقتی اعلام کردم که دیگه نمی خوام بنویسم، خوشحال نبودم. من با هدفهای بزرگی نوشتن اینجا رو شروع کردم. و وقتی گفتم دیگه نمی خوام بنویسم . . .
یه حلقه گم شده وجود داشت. یه چیزی که نبودش همه افکارم رو پراکنده نگه می داشت. چیزی که باعث می شد همه چیز فقط حرف باشه. چیزی که نبودش پایه افکارم رو سست می کرد.
پیداش کردم.
هضمش برام سنگین بود. حس کردم باید از همه چیز کنار بکشم.
ولی این راهش نیست. اینطوری بدتر ازش دور می شم. درک کامل این راز و اینکه به معنای واقعی بخشی از وجود من بشه چیزی نیست که با کنار کشیدن از همه چیز و همه کس بدست بیاد.
می نویسم.
جمعه، 2 بهمن ماه 1388، ساعت 13:47
روز آخر ترم اول دانشگاه همه بیرون دانشکده جمع شده بودیم. اون زمان رشته ما ورودی بهمن بود و آخر ترم اول به تعطیلات تابستون می خورد. بچه ها از هم خداحافظی می کردن و آرزوی تعطیلات خوش برای هم داشتن. این وسط مسلم و هادی موضوعی رو با من مطرح کردن. اینکه خیلی از بچه ها غیربومی هستن و نمی تونن برای دیدن نتیجه امتحانات به دانشگاه سر بزنن. ایده اونها استفاده از یه وبلاگ ساده بود. به این ترتیب هر بار که نمره ای اعلام می شد، من باید وبلاگ رو با لیست نمرات بروز می کردم. من قبول کردم و این وبلاگ اولین تجربه وبلاگ نویسی من شد. من از تبریز با نمرات جدید وبلاگ رو بروز می کردم و مسلم از تهران پشتیبانی فنی اون رو انجام می داد.
بعد از تموم شدن تابستون و شروع ترم جدید، وبلاگ دیگه هیچ وقت بروز نشد.
بعد از اون وبلاگ اشتیاق من برای نوشتن خیلی بیشتر شد. بزرگترین تجربه من در این حوزه، وبلاگ برنامه نویسی و طراحی الگوریتم بود که طی سه مرحله به وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم با نویسنده های متعدد و گستره مخاطب بیشتر تبدیل شد. محبوبیت و جذب مخاطب به حدی بالا رفت که یکی از همین روزها ضمیمه کلیک روزنامه جام جم از اون به عنوان یه سایت قدرتمند برای برنامه نویسی و طراحی الگوریتم یاد کرد. سال قبل وقتی خودم از نویسندگی وب سایت کنار رفتم، امیدوار بودم بچه ها با قدرت تمام به مدیریت و پیشرفت ادامه بدن. اما اونطور که من می خواستم نشد. و در پایان اونجا هم بسته شد.
یادداشتهای یک دیوانه، و یادداشتهای فعلی من پر هستن از خاطره. نوشتن اولی رو تابستون سال قبل تموم کردم. بعد از مدتها دوباره تصمیم به نوشتن کردم. اون موقع هدفی از این نوشتن داشتم. اما الان . . . دیگه نمی خوام بنویسم.
یه زمانی همیشه برام سوال بود که چرا بعضی ها یهویی دست از نوشتن می کشن و وبلاگی رو که شاید سالهاست می نویسن کنار می ذارن؟
روزگار می گذره، آرزوها عوض می شن، هدفها عوض می شن، دیدگاهها عوض می شن، و همه اینها با یه جمله نمود پیدا می کنه: فلانی عوض شده.
آره، منم عوض شدم. دیگه اون مسعود روزهای اول دانشگاه نیستم. مسعود روزهای نوشتن یادداشتهای یک دیوانه نیستم. مسعود روزهای اول نوشتن یادداشتهای یک مسعود نیستم. مسعود روزهای اول خدمت سربازی نیستم. مسعود روزی که وارد لشگر شدم نیستم.
این مسعود دیگه نمی خواد بنویسه. دیگه حرفی برای گفتن نداره. اینجا هم تموم شد.