چهارشنبه، 23 بهمن ماه 1387، ساعت 01:33
امروز و در واقع امشب و تا همین چند دقیقه قبل یا یه دوست بسیار محترم بحثی داشتیم، که آخرش از دید ایشون به تلخی تموم شد. چرا؟ چون اون روی سکه رو دیدن.
تا دلتون بخواد تعریف و تمجید ازتون شنیدم. تا دلتون بخواد مورد احترام همه بودم. نه به اندازه دانشمندان بزرگ، یا انسانهای والا. اما در حدی که بالاتر از جنبه من بوده. و نمی تونید تصور کنید این تعریفها چه به سر من آورده. نمی خوام هم بگم چی شده. چون هیچ فرقی نداره.
من اگه نخوام کسی ازم تعریف کنه، کی رو باید ببینم؟ بدی تا حالا ازم ندیدید؟ خب هیچ چی نگید. مطمئن باشید دلخور نمی شم. و مهمتر اینکه انتظار همیشه خوب بودن رو از من نداشته باشید. گاهی حس می کنم و حرفهایی می شنوم که نشون می ده من رو خیلی پاک و مقدس و صاف و صادق می دونید. نمی گم خیلی آدم کثیفی هستم. اما اینطوری ها هم نیست که خیلی خوب باشم. شاید دلیل این برداشت اینه که زیاد در ارتباط نیستیم. همه اونهایی که با من زیاد در ارتباط هستن چشمه هایی از خصوصیتهای به اصطلاح بد من رو دیدن.
پس اگه دوستم دارید، اگه برام احترام قائلید، اگه واقعا می خواید کمکم کنید، دیگه از من و کارهام تعریف نکنید. برخوردی نکنید که حس کنم به من نگاه بزرگوارانه دارید. حرفی نزنید که مثلا من خیلی بزرگم یا شما کوچکتر از من هستید. مهمتر از اون اینکه تو دلتون هم اینطور نباشه. اینطور تصور نکنید. بعضی ها اینطور نیستن. فقط از روی تعارف یا عادت از من تعریف می کنن. اما بعضی ها هم هستن که واقعا از ته دل . . .
خب شاید وقتی اینها رو می خونید، می گید چه آدم مغرور پر رویی. خیال کرده چه خبره. از دماغ فیل افتاده انگار. کیه که به تو توجه کنه!؟ امیدوارم اینطور باشه. و اینطور نشه که باز یکی بیاد و این حرفها رو به حساب بزرگواری یا تواضع یا هر چیزی تو این مایه ها بذاره. اگه بذاره، کاری از دست من بر نمی یاد برای منصرف کردنش. فقط هیچ تضمینی نمی دم که همیشه اونطور باشم که فکر می کنن.
اگه به اون خوبی یا با منطقی که بعضی ها در تصوراتشون دارن بودم . . .
پیامی برای دوست: دوست عزیزم، می دونم که به احتمال زیاد می یای و این نوشته رو می خونی. نمی دونم باهام قهری یا نه؟ حرفهای آخرمون که نشون می داد یه جوری شدی. خودت هم گفتی که انتظار این برخورد رو نداشتی. البته قسمتی از این برداشتها ناشی از سوء تفاهمات پیش اومده بین ما دو تا بود. فقط امیدوارم من رو بخشیده باشی. من هر وقت که بخوای برای رفع سوء تفاهمات آماده ام.
جمعه، 18 بهمن ماه 1387، ساعت 21:13
هر وقت نگاش می کنم یه جوری می شم.

سه شنبه، 8 بهمن ماه 1387، ساعت 00:21
دارم موسیقی متن فیلم ساعتها (The Hours) رو گوش می دم. از اون فیلمهای مورد علاقه منه. شاید اگه یه بار دیگه فرصت بشه نگاش کنم بتونم بگم چرا.
ماهها قبل، از طریق بچه های شرکت با بازی WarCraft آشنا شدم. خیلی ازش تعریف می کردن. اما به نظر من جذابیت چندانی نداشت. به همین خاطر بهش می گفتم قارچ خور پیشرفته! اما چند وقتی می شه که منم به جمع هوادارانش اضافه شدم. بیخود نیست که می گن چوب خدا صدا نداره!!! یه بازی استراتژیک که البته هنوز چندان چیزی ازش بلد نیستم.
وقتی این بازی رو انجام می دم، بیشتر از یک ساعت همه فکر و ذکرم همین می شه. دیروز بود که وقتی بازی تموم شد، تازه کم کم صدای تلویزیون رو شنیدم که مامان و بابا داشتن نمایش مورد علاقشون رو تماشا می کردن! بدجوری رفته بودم تو بحر بازی. یهو یاد یه چیز خنده دار افتادم: خیلی کم پیش اومده که وقتی الله اکبر نماز رو می گم، حواسم فقط و فقط روی نمازم متمرکز شده باشه!!! مثل بعضی ها اهل نگاه کردن به اینور و اونور نیستم. اما فکرم همه جا هست، الا جایی که باید باشه.
چقدر خوبه که خدا مثل ما آدمها نیست.
راستی . . . یکی از بچه ها دیشب خواب منو دیده. ظاهرا قاطی مرغها شده بودم! اونم با کلی ریش، مثل الانم. اولش به ذهنم رسید که قراره برم اون دنیا!!! اما این فرضیه از طرف دوستان رد شد. چون اولا خواب عروسی نبوده. دوما، از یکی شنیدم اگه اونطوری باشه، عروس خانم می ره اون دنیا، نه شادوماد!!! اگه این حرفها درست باشن، به طور حتم خواب عروسی نبوده. چون اگه بوده، بر اساس نظرات اعلام شده عروس خانم قراره بره اون دنیا. اگه قراره بره اون دنیا، پس چطوری می شه عیال بنده؟؟؟ یعنی قراره اول ازدواج کنیم بعد بره اون دنیا؟ خب اونطوری باشه من عمرا ازدواج کنم. دستی دستی دختر مردم رو به کشتن می دم!!! فعلا که کسی خواب عروسی واسم ندیده. هر وقت دیدن روش فکر می کنم.
الان باید خیالم راحت باشه، که فردا صبح از خواب بیدار می شم؟؟؟