این چند وقته به خاطر کم شدن فشار کاری فرصتی پیش اومد که برم دانشگاه. نزدیک شش ماه می شد که نرفته بودم دانشکده. آخرین بار بهنام یه عکس یادگاری از من و فرشاد و کریم و هادی گرفت، که FaceBook آپلودش کردم. هوشیار از دلتنگیش نوشت و از اینکه ای کاش می شد برگردیم به اون روزها. روزهای خوب و بدی که گذشت، اما خاطراتش هیچ وقت از یادمون نمی ره. خاطراتی که من و اون شاید صد بار برای هزار نفر تعریف کردیم، اما شیرینی اون هیچ وقت کم نشده. و هر بار که تعریف می کنیم از ته دل می خندیم.
آره هوشیار، روزگار بزرگی بود. شاید خیلی ها جای من بودن از اون به تلخی یاد می کردن. اما من نمی تونم اینقدر بی انصاف باشم. نمی خوام خوشی هایی رو که با بچه های هم دوره و سال بالایی و سال پایینی داشتم به خاطر هر اتفاقی تلخ جلوه بدم. بعد از اینهمه مدت وقتی می رم دانشکده همه ازم به گرمی پذیرایی می کنن. خوردنی ها رو مهمونم می کنن، از حال و روزم می پرسن، می گن، می خندن، بهم دلگرمی می دن و برام آرزوی موفقیت می کنن. حامد هی نوکرتم و چاکرتم تحویلم می ده، اونیکی از دلتنگیش می گه و یکی دیگه از سوت و کور شدن دانشکده بعد از رفتن ما. از حبیب آقا بوفه چی، آقای امراه پور مسئول کامپیوتر، صابر عزیز مسئول تاسیسات، آقای محمد زاده حراست و آقا ایمان آبدارچی و خدمتکار دانشکده بگیر تا مهندس اسکندری استاد بزرگوارم، همه حالم رو می پرسن. از نبودنم و اینکه چه می کنم می پرسن. حالا چه اهمیتی داره استادی که خودشون و چند تا از دوستان دیگشون زیر حکم اخراجم رو امضا کردن، وقتی از کنارشون رد می شم و سلام می دم فقط سری تکون می دن و شاید زیر لبشون سلامی می دن و رد می شن و نمی پرسن چه می کنی؟ گله ای ندارم. مامور بودن و معذور. می شد طوری بشه که کارم به تصمیم ایشون و دوستانشون نکشه. تصمیمی هم که گرفتن چیزی نبود که من رو از راهم کنار بزنه. یه جورایی کمکم کرد! باید تشکر هم بکنم ازشون!!!
هوشیار، ما نبودیم که استاد عزیزی رو دو بار از استاد شدنمون محروم کردیم؟ چرا ایشون وقتی با ماشین رد می شن و من رو می بینن، دستشون رو بالا می یارن به نشانه سلام دادن؟ مگه من چه گلی به سر مهندس اسکندری زدم که وقتی من رو می بینن از کلاس می یان بیرون و باهام صحبت می کنن؟ چه خدمتی به آقا ایمان کردم که می شینن و از تجربیاتشون برام می گن؟ آدمها خیلی با هم فرق دارن هوشیار. و من قدر اون روزهایی رو که کنار بعضی ها بودم اونطور که باید ندونستم. اگرچه ما معمولا حسرت روزهای خوشی رو می خوریم که هر چقدر هم که می شد خوشترش بکنیم، باز هم حسرتشون به دلمون می موند. چون این روزها هیچ وقت تکرار نمی شن.
منم دلم برای اون روزها تنگ شده. برای جمع دوستیمون. بماند که بعضی ها بی وفا شدن. خودت رو عشق است. دلم برات تنگ شده. تو تنها کسی هستی که دوست دارم کنارش باشم. با هم بریم قدم بزنیم، چرت و پرت بگیم و بخندیم. به وقتش هم جدی بشیم و جدی حرف بزنیم. خیلی کم شده با هم در مورد خودمون درد دل کنیم. اما مگه مهمه؟ دوستی ما وابسته به این چیزها نبوده. از دل هم خبر داریم یه جورایی، بی اینکه چیزی بگیم. یادته وقتی در مورد کم شدن رابطه اون دو تا دوست صمیمی حرف زدم چه تهدیدی کردی؟ منم پایه ام. همون کار رو باهات می کنم!
پنچ پنچ پنج پنج که یادت نرفته؟