جمعه، 23 مرداد ماه 1388، ساعت 12:38
دیروز دومین سالگرد تولد شایان کوچولوی ناز خودمون بود. انگار همین دیروز بود که خبر تولدش رو با شادی تمام از یادداشتهای یک دیوانه اعلام کردم. و حالا . . . این قافله عمر عجب می گذرد.
یکی از همین روزها یهویی یاد یه خاطره دور افتادم. یاد روزی که ابتدایی درس می خوندم و دکتر بعد از تشخیص بیماری کم خونی برای تقویت من قرص آهن - اسید فولیک - تجویز کرد. کلی خوشحال بودم. به خودم می گفتم دیگه بزرگ شدم. منم مثل آدم بزرگها همیشه یه بسته قرص همراهمه! دبیرستان هم همین حکایت در مورد عینک برام پیش اومد. لذت می بردم از عینکی شدنم. چه می دونستم روزی می رسه که هر دوی اینها دست به دست هم می دن و من رو ناتوان می کنن. اونروز وقتی عینک به چشم نداشتم، برای دیدن لوحه نگهبانی روی میز، سرم رو تا بیست سانتی متری کاغذ پایین آوردم و به زور تونستم اسم خودم رو تشخیص بدم. دلم شکست، دلم گرفت، دلم سوخت، دلم . . . نمی دونم چه واژه ای رو برای حس اون لحظه بیان کنم. نه اینکه از ضعف چشمم ناراحت باشم. خیلی ها چشمهاشون از من ضعیفتره. خیلی ها کم خونی حادتری نسبت به من دارن. فقط اینکه یاد اون خنده های دوران کودکی افتادم. خوشحال بودنم برای یه بسته قرص و یه عینک. چقدر دلم خوش بود. چه می شه کرد. بچه بودم.
سالروز تولدم خونه نبودم. خیلی ها برای پیام گذاشتن و تولدم رو تبریک گفتن. از همشون ممنونم. همونطور اونهایی که پیشاپیش و پساپس و چندباره تبریک گفته بودن. خوشحالم از اینکه دوستانم به یادم هستن. اونروز وقتی سن و سالم رو حساب کردم، یه لحظه شکه شدم. بیست و چهار سال گذشت و سال بیست و پنجم شروع شد. چه می شه گفت؟
ستوان امدادی، سرگروهبان مهدیون و سرگروهبان جعفری تقریبا همزمان با ترخیص ما از دوره آموزشی، دوره خدمت ضرورتشون تموم می شه. وقتی می اومدیم ستوان امدادی و سرگروهبان مهدیون مرخصی بودن. می خوان قبل از تموم شدن خدمتشون از حق مرخصی استفاده کنن. سرگروهبان جعفری هم حین مرخص کردن ما چند نفر اعلام کرد که می خواد بره مرخصی و بعدش هم کلا خدمتش تموم می شه. ازمون بابت هر خوبی و بدی که ازش دیدیم حلالیت خواست و با هممون دست داد و با بعضی ها روبوسی کرد و تمام. فکر نکنم دیگه اونجا ببینیمش. یه جورایی اون لحظه دلمون گرفت. درسته که به وقتش خیلی سخت گیر بودن و شاید حال آدم رو می گرفتن. ولی خب، دو ماه با هم بودیم و خاطره ها داریم. به وقتش هم بگو بخند داشتیم. قرار شد شماره تلفنش رو به جعفر - منشی گروهان - بده و ما ازش بگیریم. اگه بشه شماره تلفن بعضی های دیگه مثل سرگروهبان روزبهانی رو هم حتما می گیرم. ایشون هم شخصیت والایی دارن. حتی اگه بشه دوست دارم چند ماه یه بار اونجا بهشون سر بزنم. نمی دونم اصلا همچین اجازه ای به افراد خارج از پادگان می دن یا نه؟ ولی در کل دوست دارم ارتباطم باهاشون قطع نشه.
پنجشنبه، 22 مرداد ماه 1388، ساعت 10:15
"گاه می اندیشم، حال که نیستم، حال که اینجایم، حال که دورم - از کجا؟ نمی دانم - حال که در حصارم، حال که فرصت خلوتی یا هیاهویی غیر از آنچه بناچار پذیرفته ام را ندارم، کجا باید می بودم که نیستم، کدام بی کران وسعت مرا می طلبد، کدام آغوش برای من دلتنگ است، کدام سقف بی حجم من در سکون است، کدام کوچه نجوای قدم های مرا می طلبد، کجایم؟ کجا باید می بودم؟ زیر کدام آسمان، در کدام آبادی، کدام کوچه، کدام خانه، کدام مهر، کدام دست، کدام . . . هزار سوال . . .
اما گمانی ساده می برم که نخ نماتر از آن باشم تا دلی برایم بپد، جایی برایم باشد، وسعتی داشته باشم، کوچکترم از بینش یک موریانه، بی ارزش تر از قارقار کلاغ و جیر جیر درب اتاق و پنهان تر از پرواز گنجشک در حیاط خانه وقتی لب حوض پاهای خسته از فرط پرسه های بیهوده را می شویی . . .
اینجا، در این تکرار، مسجدی هست. تنها خلوت من، جای خوبی است. آرامشی دارد غریبانه، شاید کمی نزدیک به یاد او. چون آبی است بر آتش روزی بدون لحظه ای فکر و اندیشه و رویا. اینجا صبح که باشد، روز که باشد، حتی مجال خیال عشق هم نیست. اما هیهات که آفتاب به مغرب برسد. آنگاه درون آدمی، آنچه هستی، آنچه از صبح مجال برون شد از ازلتگاه خود را نداشت، غلیان می کند و فوران. آنگاه تویی و تمام آن لحظه هایی که هیچ گاه تصورش را نمی کردی . . . آنگاه منم و دلتنگی، حتی برای جارو فروش بد صدای ظهر کوچه مان که مرا از خواب شیرین بعد از ظهر می پراند. برای گربه همیشه زشتی که همواره از فرط نفرت حتی کفشی را که بسیار دوست می داشتم به سویش پرتاب می کردم. برای گلهای باغچه، برای شمعدانی خشکیده حیات، برای زرد آلوی کوچکی که چند سال است چشم براه یک دانه میوه اش هستم، برای سفره مادر، برای خستگی پدر، برای خنده برادر، برای زن های حراف همسایه، برای کسانی که حتی نامشان یادم نمی آید، برای باران، برای صدای «مهران»، برای «آره بارون می اومد خوب یادمه»، برای شب ها و تنهایی، برای «شبهای روشن»، برای «وقتی حواست نیست زیباترینی، وقتی حواست هست فقط زیبایی . . . حالا حواست هست؟»، برای او، برای او، برای او، و باز هم برای او."
پی نوشت: قبل از اینکه بیام خونه فکر می کردم خیلی حرفها برای گفتن دارم. اما الان که فرصت نوشتن دارم می بینم حرفی ندارم. این متن رو هم علی رضا محبی عزیز نوشته که وقتی دید خوشم اومده به من هدیه داد. حالم خوبه و همه چیز روبراهه. یه هفته بیشتر تا تموم شدن دوره آموزشی باقی نمونده. بعد از اون چی می شه و کجا اعزام می شم نمی دونم. باید منتظر موند و دید قراره چطور این راه ادامه پیدا کنه. راهی با فراز و نشیب عجیب، که ارزشش رو داشت. خودم رو بهتر شناختم.