چهارشنبه، 25 شهریور ماه 1388، ساعت 19:25
A young couple moves into a new neighborhood. The next morning, while they are eating breakfast, the young woman sees her neighbor hang the wash outside.
"That laundry is not very clean", she said. "She doesn't know how to wash correctly. Perhaps she needs better laundry soap."
Her husband looked on, but remained silent. Every time her neighbor would hang her wash to dry, the young woman would make the same comments.
About one month later, the woman was surprised to see a nice clean wash on the line and said to her husband: "Look! She has learned how to wash correctly. I wonder who taught her this."
The husband said: "I got up early this morning and cleaned our windows!"
And so it is with life:
"What we see when watching others depends on the purity of the window through which we look. Before we give any criticism, it might be a good idea to check our state of mind and ask ourselves if we are ready to see the good rather than to be looking for something in the person we are about to judge. "
Everything is depend on how you look at it
چهارشنبه، 18 شهریور ماه 1388، ساعت 20:23
- دیشب آماده کلی حال داد. اصلا پیش نکشیدن.
- برعکس شده.
- آره. گفتیم تا صبح همه بیدارن. هی می یان سراغمون.
- بیدار بودی؟
- نه. اولین سالی بود که بی اهمیت گذشت.
- دوست داشتی با اهمیت بود؟
- همیشه همینطور بوده.
- بت پرستها هم همیشه بت می پرستیدن.
- شبی بود که قرآن نازل شده.
- احتمالا.
- احتیاط شرط عقله.
- قرآن هزار و چهارصد و چند سال قبل نازل شده.
- سالگردش بود.
- الان چه نسبتی با همین ساعت و روز سال قمری قبل داره؟
- سالگردشه.
- خب چرا واسه همچین شب مهم و پربرکتی روزگرد و هفته گرد و ماه گرد نمی گیرید؟
- چون خیلی تکراری می شه. لوث می شه.
- خب قرن گرد بگیرید که همه حسابی قدرش رو بدونن. هزاره هم خوبه!
- فراموش می شه.
- یعنی اگه هزاره بگیرید شب قدر هزار سال یه بار تکرار می شه؟؟؟
- . . .
- برای خدا شب و روز و سال و ماه و هفته مفهومی نداره. داره؟
- نه.
- پس چرا این شب با شبهای دیگه فرق داره؟
- چون قرآن نازل شده.
- برگشتیم سر خونه اول. قرآن هزار و چهارصد و چند سال قبل نازل شده.
- سالگردشههههههه.
- باشه قبول. اما چه دلیلی داره خدا امشب درهای رحمتش رو بیشتر باز کنه؟
- چووون قرآآآآآن ناززززززل شدههههههه.
- یه جور دیگه می پرسم: چرا خدا بعد از این شب بعضی از درهای رحمتش رو به روی بنده هاش می بنده؟ تا جایی که می دونم رحمت خداوندی بیکرانه و بی قید و شرط و منت.
- . . . شاید واسه اینکه به این شب و وقایعش توجه بیشتری بشه و شناخته بشه.
- آدم اول نسبت به دین شناخت پیدا می کنه، بعدا می ره سراغ شبهای خاص و عبادات اون.
- نه. کسانی هستن که بی دین یا غیر مسلمان بودن و این شبها حاجت خواستن و گرفتن.
- روزها و شبهای دیگه هم خیلی ها خیلی چیزها خواستن و گرفتن.
- . . . حتما یه چیزی بوده که اینطور شده.
- قرآنی که می خونی همه جا نوشته در همه چیز تدبر کنید.
- می کنم. از اهلش هم می پرسم. حتما جوابی داره.
- . . .
- چون نمی دونی بهش اعتقاد نداری؟
- می دونم.
- خب، به منم بگو.
- نمی تونم.
- نمی دونی. اگه می دونستی بهش عمل می کردی.
- می ترسم.
- از چی؟
- به هم بریزی.
- یعنی باور اشتباهیه؟
- نه.
- پس چی؟
- نمی دونم کجایی.
- تو کجایی؟
- نمی دونم.
- چه تفاهمی . . .
جمعه، 6 شهریور ماه 1388، ساعت 10:51
«اندیشه شما آدمیان بسیار به اشتباه رفته است!»
«او»، صحبتش را چنین آغاز کرد.
انسان در آغاز مرگ را نمی شناخت. تنها آنگاه که میوه ممنوع را به دهان گرفت، دریافت که خواهد مرد. گفته اند میوه ممنوع دانش بود. اما من می دیدم که همان مرگ بود. انسان چون خودش را برهنه دید، نتوانست باور کند که این طور بی سلاح و تسلیم است. و از همان آغاز، برهنه، اما نه تسلیم، در برابر مرگ ایستاد. پیش از آن اندیشه ای نداشت و پس از آن اندیشه اش جز مرگ نبود. انسان فریب خورده بود. مرگ را خورده بود! این بود که تمام توان و اندیشه اش را برای جستجوی راه گریز از مرگ، راه زندگی بی پایان، به کار گرفت. مرگ واداشتش که چنین ساز و برگ بسازد و تمدنی شکل دهد. او بود که شهوت زادن را در دل انسان نهاد. او جنگیدن برای ماندن را به انسان آموخت. مرگ مفهوم سود و زیان را به آدمی نشان داد. او کشتن را آسان نمایاند و با این همه خودش را در اندیشه انسان مجهول نگه داشت. چنین بود که انسان از تاریکی ترسید. برای او دیگر هیچ چیز وجود نداشت جز مرگ. شبحی مبهم از هستی اش شد که سراسر یک طناب بود. انسان ها را به هم نزدیک می کرد، به هم می بست، بالا می کشید و دسته دسته یا تک تک، از قلبهاشان به آسمان می آویخت.
عمر جاوید آرزو شد، عشق شد، اسطوره شد، افسانه نامیرایان شد، خضر و الیاس شد. خدایان گوناگون را آفرید. اوزیریس شد، ادونیس شد، تموز شد، اوتناپیشتیم شد، کیخسرو شد، سه نطفه زرتشت شد، چشمه تاریکی شد . . .
مرگ خندید و ادامه داد: «چنین بود که فلسفه، زاده جفت ناهمگون دانش و تاریکی پدید آمد.»
فیلسوفان آمدند و به نامها و راههای گوناگون، زندگی بی مرگ را نوید دادند. بی خبر از این که «او» درون آنها بود و راهی برای گریز از درون نبود. زمان آن نیز رسید که فیلسوفان این را دریابند. بسیاری از آنان دیگر به مرگ حتی اندیشه هم نکردند. در گرداب فراموشی و تسلیم فرو رفتند و اما باز زاییدند و زاییدند . . .
«و چنین بود که از آغاز بشریت، اندیشه خود شما، به نام مرگ، در چنگال گرفته بودتان و نه بر مردگان، که بر زندگان فرمان می راند. چرا که مرگ بر مردگان قدرتی ندارد.»
نمی دانستم اگر انسان راز بی مرگی را دریابد، چه انگیزه دیگری برای زندگی خواهد داشت؟ برای بی مرگان دلم لرزید. من تنها در این سالیان کوتاه زندگی ام تنها بودم، آنان برای همه تاریخ!
«او» هرگز اندیشه فرمان روایی نداشت. نمی خواست محور تکامل انسان باشد. آن مرگ که بشر را چنین آشفته کرده بود، تنها یک کلام بود، نه مرگی که من هر دم کنارم می دیدم و چه سرزمینی است اندیشه آدمی. خودش می سازد، از ساخته اش می هراسد، و خودش در برابرش سلاح می گیرد. شاید اگر چنین نبود، آدمی آدمی نبود.
منبع: برگرفته از داستان بلند «اندوه ماه» اثر نویسنده محبوب من «آرش حجازی»

دوشنبه، 2 شهریور ماه 1388، ساعت 10:59
شصت و دو شب و شصت و سه روز دوره آموزش مقدماتی دوران مقدس خدمت سربازی تموم شد. روز آخر، وقتی بچه ها از هم جدا می شدن، بغض ها و اشکهای دلتنگی زیادی رو شاهد بودیم. حتی فرمانده دسته عزیزمون هم از این امر مستثنی نبود. همین سکوت و سر به زیر انداختنش و اینکه چندان زیاد سعی نمی کرد سمت بچه ها حرکت کنه نشان از غم بزرگی داشت. لازم نبود مثل ما گریه کنه که بفهمیم ایشون هم بعد از دو ماه زندگی در کنار هم، دلتنگی رو حس می کنه. آخر کار با اکثر فرماندهان و مربیان دم دست خداحافظی کردیم و من خودم با سرگروهبانان روزبهانی، مهدیون و داودی دست دادم و روبوسی کردم و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و . . .
از کی و چی و کجا بنویسم که بشه حق مطلب رو کلا ادا کرد؟ تا کسی در اون جو قرار نداشته باشه متوجه حال و هوای اون نمی شه. از خیلی ها جدا شدیم و شاید بعضی ها رو دیگه نشه ببینیم. روزهایی که برای خیلی ها مثل خودم بیشتر از سختی های جسمانی، فشارهای روانی اون به یادگار می مونه. اتفاقات خیلی جالبی افتاد که باعث شد اکثرمون با افت و خیزهای روانی شدیدی دست و پنجه نرم کنیم. چه روزهایی بودن . . .
من و جعفر و چند نفر دیگه از بچه ها قراره برای گذروندن دوره تخصصی امور اداری به پادگان لویزان تهران اعزام بشیم. این دوره چهل و پنج روزه - که طبق گفته برخی ها ممکنه تا دو ماه هم طول بکشه - از دهم این ماه شروع می شه و باز هم دور هم جمع می شیم. اما اینکه بعد از این دو ماه کجا تقسیم و اعزام می شیم و آیا باز هم کنار هم خواهیم بود . . .
چند تا از بچه ها مثل داریوش مستقیما و بدون نیاز به دوره کد (دوره آموزش تخصصی) به محل یگان خدمتیشون اعزام شدن. تبریز، اهواز، قزوین، مشهد، ارومیه و . . . ما هم بعد از تموم شدن دوره کد ممکنه به هر نقطه ای از کشور اعزام بشیم. البته افراد شرایط دار (تاهل، تک پسری، پدر نظامی و . . . ) در انتخاب و اعزام به شهر مورد نظر خودشون در اولویت قرار دارن. اگر اینطور باشه من هم به امید حق دوره خدمتی خودم رو در تبریز خواهم بود. اما فعلا باید این دوره آموزش تخصصی رو هم طی کنم تا بتونم مسئولیت محوله آتی رو بهتر و با دردسر کمتر انجام بدم.
اونطور که از فرماندهان و مربیان آموزشی شنیدیم، پادگان لویزان یکی از بهترین مرکزهای آموزشیه و خیلی خوش به حالمون که اونجا افتادیم! سوای این حرفها، اقامت دو ماهه تهران فرصت خوبیه برای دیدن داداشها و دوستان و سایر آشنایان. ممکن بود دوره کد رو شهرهایی مثل اصفهان و شیراز هم می افتادیم که باز هم اونجا دوستانی داشتم. گروهان ما اعزامی به این شهرها رو نداشت. اما اکثر بچه های یکی از گروهانهای دیگه شیراز افتادن. از اونیکی شهرها خبری ندارم.
ماه رمضون هم شروع شد. اولین افطار رو پای سفره انفرادی ساده خودم بودم. ماه رمضون چند سال اخیر برای من با اتفاقات نابی همراه بودن. اتفاقاتی که نقش مهمی رو در تعیین مسیر زندگی من در روزهای آتی خودشون داشتن. وقتی یاد لحظاتی از ماه رمضون سال قبل می افتم، انگار که همین الان داره اتفاق می افته. کل حال و هوای اون لحظه وجودم رو پر می کنه. اون روزها هم اومدن و رفتن. به طور حتم در ادامه هم هر چی پیش بیاد خیر خواهد بود. چون من اینطور می خوام.