از همون دوره ابتدایی تابلو بود که استعداد ریاضی من خوبه. اما شروع توجه بیشتر من به این موضوع برمی گرده به دوم دبیرستان. در اون سال به پیشنهاد نادر مسابقات المپیاد ریاضی شرکت کردم. همین مساله باعث شد توجه بیشتری به این قضیه داشته باشم. ناصر هم کمکم کرد تا خانه ریاضیات پروفسور هشترودی - نام و یادش گرامی - ثبت نام کنم و از کتابخونه و کلاسهای بسیار مفید اونجا در محضر اساتید بزرگی مثل دکتر سیفلو، دکتر مهرورز، دکتر پوررضا، دکتر تومانیان، سرکار خانم حسن زاده و جناب آقای فخفوری استفاده کنم.

از همون خانه ریاضیات بود که با نشریه همراه با ریاضی آشنا شدم. بعد از مدتی چند مطلب آموزشی برای چاپ در نشریه آماده و ارسال کردم. این مطالب بعد از دیدار حضوری من با مدیر مسئول نشریه یکی یکی چاپ و منتشر شدن. جناب آقای حسینی یکی از بزرگ مردانی هستن که هرگز هرگز هرگز لطفهای بی کرانشون رو فراموش نمی کنم. ایشون هم مثل مهندس اسکندری از همون روزهای اول آشنایی و با وجود عدم شناخت کافی، به من اعتماد کردن و با دادن فضای مناسب فعالیت، کمکم کردن قدمهای بزرگی رو بردارم.

سالی که کنکور داشتم، آقای حسینی ازم خواستن روی آماده سازی یه ویژه نامه کنکور کار کنم. من هم طرح پیشنهادی خودم رو ارائه دادم که مورد موافقت ایشون قرار گرفت. هم درسهای خودم رو می خوندم و هم برای این ویژه نامه سوالات درسی مفید و نکته داری رو به صورت ترکیبی از سوالات کنکورهای سالهای قبل و سوالات تالیفی خودم آماده می کردم. برای تهیه سوالات بچه های تجربی و انسانی کتابهای درسی و کنکوری اونها رو هم مطالعه کردم.

و دانشگاه . . .

بین ریاضیات کاربردی دانشگاه تبریز و مهندسی برق دانشگاه آزاد تبریز اولی رو به خاطر علاقه بیشترم انتخاب کردم. ترمهای اول اوضاع خوب بود. به قول امروزی ها حسابی ترکوندم. اما در ادامه . . . بماند که چرا اونطور شد.

ورودم به دانشگاه و بعد از اون به دنیای وبلاگ نویسی باعث شد کم کم با دوستان ریاضی نویس زیادی آشنا بشم. محمد صادق، میلاد، آرزو، فاطمه، حمید و خیلی های دیگه. بعد از مدتی همه این دوستان و چند نفر دیگه کنار هم جمع شدن و لبخند ریاضی رو با ساختار جدید شروع کردن. من هم به عنوان یه ریاضی خوان آشنا به مباحث کامپیوتر دعوت به همکاری شدم. در طول مدت همکاری چند مطلب آموزشی ارائه دادم و بهار امسال همزمان با بسته شدن وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم، از همکاری با اون وب سایت هم کنار کشیدم.

وقتی از دانشگاه بیرون اومدم، بعضی ها این اتفاق رو به حساب بی علاقگی یا بی استعدادی من در زمینه ریاضیات گذاشتن. شاید عجیب باشه که بعد از همه اونچه که بر من گذشته، من هنوز خالصانه به این علم پایه ای عشق می ورزم. اما برای من اصلا عجیب نیست. چون از نظر من هیچ کدوم از این قضایا ربطی به ریاضیات نداشت. من هنوز هم این رشته رو دوست دارم و علیرغم اینکه در ظاهر فعالیت کامپیوتری من زیاده، اما اگر قرار باشه اساس کل تحولات زندگی خودم رو با واژه های کوتاهی بیان کنم، می گم: فلسفه، عرفان، ریاضیات.

چند وقتیه به سرم زده دوباره نوشتن در این حوزه رو شروع کنم. منتظر فرصت مناسب برای تصمیم گیری هستم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « شاید بنویسم »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زمان دانشگاه، وسطهای ترم دوم، یه بار بچه ها قبل از ورود مهندس اسکندری به کلاس، تصویری از دکتر نقی پور با دستکش مخصوص کار با گچ تخته سیاه رو روی تخته می کشیدن، که استاد اومد. بچه ها هم هلهلکی تخته رو پاک کردن. حس کردیم استاد خیال کرد نقاشی مربوط به ایشونه. چون بلافاصله با لحن تندی گفت که صندلی ها رو مرتب کنید، می خوام امتحان بگیرم! بعد از اون هم هر جلسه کوئیز گرفت. بچه ها شدید شکه شدن. قرار بر این شد که یه جعبه شیرینی بگیریم و بریم محضر استاد برای معذرت خواهی.

شیرینی گرفتیم و چند نفر به نمایندگی از همه بچه ها با استاد صحبت کردن و معذرت خواهی و استاد هم گفت که مشکلی نبوده و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. نماینده ها که از اتاق استاد اومدن پایین، یکی دو تا از بچه ها گفتن کو شیرینی؟ سیروان هم که نماینده بود گفت خب دادیم دست استاد. گفتن پس سهم ما چی؟! سیروان واسه کم نیاوردن گفت می رم می گیرم. منم یه کلام گفتم مردش نیستی! تا این رو گفتم سیروان بدو بدو از پله ها رفت بالا به سمت اتاق استاد. بعد از چند دقیقه اومد پایین. دست از پا درازتر گفت که روم نشد برم اتاق استاد. گفتم وایسا و تماشا کن. خودم رفتم بالا.

جلوی اتاق استاد:

تق تق . . .

- بفرمایید.

- سلام استاد.

- سلام، یا الله، چطوری . . .

آخه میونم با استاد خوب بود. آخر ترم هم ازشون یه بیست ناقابل گرفتم.

- شرمنده استاد، چند تا از بچه ها می گن ما سهم شیرینیمون رو می خوایم.

استاد نگاهی انداخت کرد و جعبه رو سمت من گرفت.

- باشه، هر چند تا دوست داری بردار.

- نه استاد، همه رو می خوان.

نوع نگاهی که اون لحظه استاد به من داشت اندر وصف نگنجد!

یه دستمال کاغذی روی میزش پهن کرد و یه شیرینی از جعبه گذاشت روی ذستمال.

- بفرما، اینم جعبه.

- ممنون استاد، با اجازه.

وقتی اومدم پایین، تا بچه ها جعبه شیرینی رو دستم دیدن، چنان جیغ و دادی کردن کمپرس!

حالا بماند خاطرات کلید پرت کردن وسط کلاس درس و به هم زدن قداست کلاس دکتر نقی پور و خوردن معجون وحشتناک داخل بوفه و غیره، که همه و همه ناشی از عبارت محرک "مردش نیستی" بود.

پی نوشت: مهندس اسکندری رو خیلی دوست دارم. نه به خاطر نمره بیستی که حقم بود! به خاطر همه لطفهایی که در حقم داشته. ترم دو بودم که ایشون من رو برای حل تمرین درس برنامه نویسی پیشرفته بچه های ترم شش فرستادن. در کل همیشه به من لطف داشتن. بعد فراغت از دانشگاه هم تنها استادی بودن که وقتی دانشکده سر زده بودم به دیدنشون رفتم. یادشون گرامی.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « مردش نیستی »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی اعلام کردم که دیگه نمی خوام بنویسم، خوشحال نبودم. من با هدفهای بزرگی نوشتن اینجا رو شروع کردم. و وقتی گفتم دیگه نمی خوام بنویسم . . .

یه حلقه گم شده وجود داشت. یه چیزی که نبودش همه افکارم رو پراکنده نگه می داشت. چیزی که باعث می شد همه چیز فقط حرف باشه. چیزی که نبودش پایه افکارم رو سست می کرد.

پیداش کردم.

هضمش برام سنگین بود. حس کردم باید از همه چیز کنار بکشم.

ولی این راهش نیست. اینطوری بدتر ازش دور می شم. درک کامل این راز و اینکه به معنای واقعی بخشی از وجود من بشه چیزی نیست که با کنار کشیدن از همه چیز و همه کس بدست بیاد.

می نویسم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « این راهش نیست »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روز آخر ترم اول دانشگاه همه بیرون دانشکده جمع شده بودیم. اون زمان رشته ما ورودی بهمن بود و آخر ترم اول به تعطیلات تابستون می خورد. بچه ها از هم خداحافظی می کردن و آرزوی تعطیلات خوش برای هم داشتن. این وسط مسلم و هادی موضوعی رو با من مطرح کردن. اینکه خیلی از بچه ها غیربومی هستن و نمی تونن برای دیدن نتیجه امتحانات به دانشگاه سر بزنن. ایده اونها استفاده از یه وبلاگ ساده بود. به این ترتیب هر بار که نمره ای اعلام می شد، من باید وبلاگ رو با لیست نمرات بروز می کردم. من قبول کردم و این وبلاگ اولین تجربه وبلاگ نویسی من شد. من از تبریز با نمرات جدید وبلاگ رو بروز می کردم و مسلم از تهران پشتیبانی فنی اون رو انجام می داد.

بعد از تموم شدن تابستون و شروع ترم جدید، وبلاگ دیگه هیچ وقت بروز نشد.

بعد از اون وبلاگ اشتیاق من برای نوشتن خیلی بیشتر شد. بزرگترین تجربه من در این حوزه، وبلاگ برنامه نویسی و طراحی الگوریتم بود که طی سه مرحله به وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم با نویسنده های متعدد و گستره مخاطب بیشتر تبدیل شد. محبوبیت و جذب مخاطب به حدی بالا رفت که یکی از همین روزها ضمیمه کلیک روزنامه جام جم از اون به عنوان یه سایت قدرتمند برای برنامه نویسی و طراحی الگوریتم یاد کرد. سال قبل وقتی خودم از نویسندگی وب سایت کنار رفتم، امیدوار بودم بچه ها با قدرت تمام به مدیریت و پیشرفت ادامه بدن. اما اونطور که من می خواستم نشد. و در پایان اونجا هم بسته شد.

یادداشتهای یک دیوانه، و یادداشتهای فعلی من پر هستن از خاطره. نوشتن اولی رو تابستون سال قبل تموم کردم. بعد از مدتها دوباره تصمیم به نوشتن کردم. اون موقع هدفی از این نوشتن داشتم. اما الان . . . دیگه نمی خوام بنویسم.

یه زمانی همیشه برام سوال بود که چرا بعضی ها یهویی دست از نوشتن می کشن و وبلاگی رو که شاید سالهاست می نویسن کنار می ذارن؟

روزگار می گذره، آرزوها عوض می شن، هدفها عوض می شن، دیدگاهها عوض می شن، و همه اینها با یه جمله نمود پیدا می کنه: فلانی عوض شده.

آره، منم عوض شدم. دیگه اون مسعود روزهای اول دانشگاه نیستم. مسعود روزهای نوشتن یادداشتهای یک دیوانه نیستم. مسعود روزهای اول نوشتن یادداشتهای یک مسعود نیستم. مسعود روزهای اول خدمت سربازی نیستم. مسعود روزی که وارد لشگر شدم نیستم.

این مسعود دیگه نمی خواد بنویسه. دیگه حرفی برای گفتن نداره. اینجا هم تموم شد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « حرف آخر »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

One day Solomon decided to humble Benaiah Ben Yehoyada, his most trusted minister. He said to him, "Benaiah, there is a certain ring that I want you to bring to me. I wish to wear it for Sukkot which gives you six months to find it."

"If it exists anywhere on earth, your majesty," replied Benaiah, "I will find it and bring it to you, but what makes the ring so special?"

"It has magic powers," answered the king. "If a happy man looks at it, he becomes sad, and if a sad man looks at it, he becomes happy." Solomon knew that no such ring existed in the world, but he wished to give his minister a little taste of humility.

Spring passed and then summer, and still Benaiah had no idea where he could find the ring. On the night before Sukkot, he decided to take a walk in one of the poorest quarters of Jerusalem. He passed by a merchant who had begun to set out the day's wares on a shabby carpet. "Have you by any chance heard of a magic ring that makes the happy wearer forget his joy and the broken-hearted wearer forget his sorrows?" asked Benaiah.

He watched the grandfather take a plain gold ring from his carpet and engrave something on it. When Benaiah read the words on the ring, his face broke out in a wide smile.

That night the entire city welcomed in the holiday of Sukkot with great festivity. "Well, my friend," said Solomon, "have you found what I sent you after?" All the ministers laughed and Solomon himself smiled.

To everyone's surprise, Benaiah held up a small gold ring and declared, "Here it is, your majesty!" As soon as Solomon read the inscription, the smile vanished from his face. The jeweler had written three Hebrew letters on the gold band: gimel, zayin, yud, which began the words "Gam zeh ya'avor" -- "This too shall pass."

At that moment Solomon realized that all his wisdom and fabulous wealth and tremendous power were but fleeting things, for one day he would be nothing but dust.

Reference: Wikipedia

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشاهده پیامهای دوستان و ارسال پیام برای یادداشت « This Too Shall Pass »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------