به نام خالق دوست که هر چه دارم از اوست
من سرباز آموزشی . . . جمعی گروهان 3 گردان 031 فجر از مرکز آموزشی شهید سرلشکر شعبان برخورداری هستم.
ای کسانی که 1 / 4 / 88 به سربازی اعزام می شوید و به گروهان 3 می آیید، اینو بدونید که به بهترین گروهان پادگان پا گذاشته اید. چون دارای پرسنل کادر و وظیفه دلسوزی هستند که واقعا همه اونها قابل احترام و ستایش هستند.
سروان بنایی، گروهبان یکم روزبهانی، گروهبان یکم نظری، گروهبان یکم فرهاد رحمتی، گروهبان یکم وظیفه داودی، گروهبان یکم جعفری، ستوان دوم وظیفه مصطفی امدادی. سعی کنید در این گروهان به شما خوش بگذره، به شرطی که سربازهای منضبطی باشید.
من قول می دم که در این گروهان به شما سخت نمی گذره و بهترین خاطرات را با این پرسنل خواهید داشت. ما که سه روز دیگر ترخیص می شویم.
28 / 3 / 88 پنج شنبه ساعت 20:25
به امید روزی که همه سربازها کارت پایان خدمتشون رو بگیرند.
تقدیم به سربازان گروهان 3 گردان 031 فجر
خوش آمدید
اگر با پرسنل خوب باشید، آنها هم با شما خوب خواهند بود. فقط 10 روز اول سخته. چون می گذرد غمی نیست.
. . .، بچه خوزستان، ماهشهر
1 / 4 / 88 ساعت 12:03، دو ساعت تا ترخیص
توضیح 1: این دو نامه رو از تکه کاغذی نوشتم که بچه های دوره قبل از ما برای ما جا گذاشتن.
توضیح 2: نقطه چین ها (اسامی افراد) با توجه به بی اطلاعی از رضایت نگرانده ها حذف شد.
توضیح 3: مرکز آموزشی شهید سرلشکر شعبان برخورداری همون مرکز آموزشی 03 عجب شیر و جایی که من در اون آموزش نظامی می بینم.
توضیح 4: گاهی جمله بندی ها از لحاظ دستوری برای خوانایی بیشتر اصلاح شده.
توضیح 5: گروهبان یکم جعفری هم وظیفه هستند.
توضیح 6: در حال حاضر گروهبان یکم وظیفه مهدیون و گروهبان یکم هدایتی هم در این جمع قرار دارن. شاید دوره قبل نبودن که اسمشون ذکر نشده.
حرف در مورد این روزها زیاده. اینقدر زیاد که مطمئن نیستم وقت کنم همه رو بنویسم. روزهای اول همونطور که این دوست هم بهش اشاره کرده به سختی گذشت. اخت نبودنم با وضعیت هم در این ماجرا بی تاثیر نبود. کم کم جا افتادم و با وضعیت کنار اومدم. کمکهای تغذیه ای خونواده هم که برای ملاقاتم اومده بودن و کلی خوردنی به درد بخور آورده بودن بی تاثیر نبود.
روزهای اول بود که به خاطر کم خونی و از شدت گرما و کم آبی بدنم نمی تونستم درست و حسابی راه برم. هر چند قدم یه بار روی زمین زانو می زدم. چند دقیقه ای طول کشید تا زیر نزدیکترین سایه برسم و کمی دراز بکشم. پنج تا ساندیس و یه رانی ساخت داخل پشت سر هم خوردم و یکی دو ساعتی دراز کشیدم تا حالم کمی اومد سر جاش. وقتی بوی غذا رو می شنیدم و می دیدم کسی غذا می خوره حالم به هم می خورد. فقط دنبال مایعات بودم. اون موقع هنوز آب یخ هم فراهم نبود و فقط آب لوله کشی در دسترس بود. ولی چه لذتی داشت خوردن همون آب. هفته قبل بود که تمرین رژه شروع شد. ظهر همه مثل جنازه روی زمین افتاده بودن و برای اولین بار آسایشگاه به طرز عجیبی در خواب بود. الان وضع بهتر شده. اکثرا کلاسهای تئوری و نوشتاری برگزار می شن. روزهای بعدی هم کم کم آموزش و تمرین تیراندازی شروع می شه.
با همه سختی هایی که این دو هفته بر من گذشته، به معنای واقعی ازش لذت می برم. شاید اوایل اینطور فکر نمی کردم. اما الان با اکثر مسایل کنار اومدم. بر خلاف خیلی ها که مدام فحش به ناف این و اون می بندن، اصلا حس بدی ندارم. درسته که گاهی بی حال می شم و با وجود اینکه بدنم خسته نمی شه، احساس ضعف می کنم. اما واقعا حس می کنم اینطور روزهایی هم برای من لازم بوده. زندگی در شرایط سخت هم برای خودش عالمی داره. مطمئن هستم که خیلی ها زندگی عادیشون سخت تر از این چیزیه که من بهش می گم زندگی سخت.
آدمهای مختلفی دور و برم هستن. اینجا بر خلاف دانشگاه کسی جوگیر جو فرهنگی دانشگاه و معاشرت با جنس مخالف نیست. همه خودشون هستن. همه دارن یه دوران متفاوت از روزهای قبلی رو تجربه می کنن. اینجاست که طرز دید آدمها نسبت به اتفاقات قدرت تحملشون رو می سازه. بعضی ها به خودشون هم فحش می دن که آخه خدمت اومدنت چی بود! روزهای اول چند نفری می خواستن اگه مرخصی رفتن دیگه برنگردن. بعضی ها براشون سنگینه که یه مافوق بهشون دستور می ده، یا با تندی صحبت می کنه. برای یکی سخته که فارسی صحبت کنه و اینکه مافوق بهش می توپه که اینجا وقتی سوالی می پرسی فارسی بپرس، بهش برمی خوره! اما برای من این چیزها مهم نیست.
قبل رفتنم گفتم: "یه ایران و یه پادگان عجب شیر، این دو ماهه یا اونا من رو آدم می کنن، یا من پادگان رو به گند می کشم.". حالا می بینم که حالت اول پیش اومده. دارن کمکم می کنن که به آدم بودن نزدیک شم. نمی گم همه کارهاشون درسته و کاملا دقیق هستن. اما حتی یه نظم و انضباط ساده هم کمک می کنه آدم در آینده بتونه بعضی چیزها رو راحتتر قبول کنه. بماند از برخوردها و حرفها و حرکتهایی که کلی نکته دارن.
افتخار می کنم که یه ارتشی هستم. خیلی حس خوبی داره. وقتی خیابون با لباس استتار لجنی و پوتین راه می رم، دوست دارم محکم و قوی قدم بردارم. اصلا مهم نیست که هنور روی بازوی من درجه ای دوخته نشده. همین که می دونم جایی مثل ارتش رو تجربه می کنم بهم انرژی می ده. و چقدر جالبه که وقتی برای مرخصی 24 ساعته به سمت خونه می رم، پدر پیری سوارم می کنه و می گه که اصلا مسافر کش نیست و فقط مامورها رو سوار می کنه و به مقصدشون می رسونه.
الان بچه ها کم کم دارن آماده می شن تختهاشون رو ببرن داخل آسایشگاه. روزهای تعطیل همه وسایلها رو می یاریم بیرون و گروهی که مسئولیت نظافت داخل آسایشگاه رو دارن، اونجا رو با آب و تاید می شورن. پتوها و تختها هم کمی آفتاب می خورن، تا باکتریها کشته بشن. به غیر از این، هر روز بعد از وعده های غذایی سه گانه باید محوطه هایی رو که بهمون سپرده شده آب و جارو کنیم.
دیگه اینکه دیشب به خاطر سالگرد تولد بزرگترین الگوی انسانیت و تعطیل رسمی بودنش، فرصتی پیش اومد که با یه مرخصی 24 ساعته بیام خونه. عصر دوباره باید خودم رو به گروهان معرفی کنم. نمی دونم کی دوباره بشه بیام.
راجع به انتخابات و ماوقع قبل و بعد از اون هیچ حرفی برای گفتن ندارم. من رای خودم رو انداختم و سعی کردم تا می شه ازش دفاع کنم. اونچه هم که در ادامه اتفاق افتاد به طرز عجیبی انرژی من رو به صفر نزدیک کرد. ترجیح می دم سکوت کنم. ولو به نظر برسه ناشی از ترس یا بی آرمانی باشه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------