به نام خالق دوست که هر چه دارم از اوست

من سرباز آموزشی . . . جمعی گروهان 3 گردان 031 فجر از مرکز آموزشی شهید سرلشکر شعبان برخورداری هستم.

ای کسانی که 1 / 4 / 88 به سربازی اعزام می شوید و به گروهان 3 می آیید، اینو بدونید که به بهترین گروهان پادگان پا گذاشته اید. چون دارای پرسنل کادر و وظیفه دلسوزی هستند که واقعا همه اونها قابل احترام و ستایش هستند.

سروان بنایی، گروهبان یکم روزبهانی، گروهبان یکم نظری، گروهبان یکم فرهاد رحمتی، گروهبان یکم وظیفه داودی، گروهبان یکم جعفری، ستوان دوم وظیفه مصطفی امدادی. سعی کنید در این گروهان به شما خوش بگذره، به شرطی که سربازهای منضبطی باشید.
من قول می دم که در این گروهان به شما سخت نمی گذره و بهترین خاطرات را با این پرسنل خواهید داشت. ما که سه روز دیگر ترخیص می شویم.

28 / 3 / 88 پنج شنبه ساعت 20:25

به امید روزی که همه سربازها کارت پایان خدمتشون رو بگیرند.

تقدیم به سربازان گروهان 3 گردان 031 فجر

 

 

خوش آمدید

اگر با پرسنل خوب باشید، آنها هم با شما خوب خواهند بود. فقط 10 روز اول سخته. چون می گذرد غمی نیست.

. . .، بچه خوزستان، ماهشهر

1 / 4 / 88 ساعت 12:03، دو ساعت تا ترخیص

 

توضیح 1: این دو نامه رو از تکه کاغذی نوشتم که بچه های دوره قبل از ما برای ما جا گذاشتن.

توضیح 2: نقطه چین ها (اسامی افراد) با توجه به بی اطلاعی از رضایت نگرانده ها حذف شد.

توضیح 3: مرکز آموزشی شهید سرلشکر شعبان برخورداری همون مرکز آموزشی 03 عجب شیر و جایی که من در اون آموزش نظامی می بینم.

توضیح 4: گاهی جمله بندی ها از لحاظ دستوری برای خوانایی بیشتر اصلاح شده.

توضیح 5: گروهبان یکم جعفری هم وظیفه هستند.

توضیح 6: در حال حاضر گروهبان یکم وظیفه مهدیون و گروهبان یکم هدایتی هم در این جمع قرار دارن. شاید دوره قبل نبودن که اسمشون ذکر نشده.

 

حرف در مورد این روزها زیاده. اینقدر زیاد که مطمئن نیستم وقت کنم همه رو بنویسم. روزهای اول همونطور که این دوست هم بهش اشاره کرده به سختی گذشت. اخت نبودنم با وضعیت هم در این ماجرا بی تاثیر نبود. کم کم جا افتادم و با وضعیت کنار اومدم. کمکهای تغذیه ای خونواده هم که برای ملاقاتم اومده بودن و کلی خوردنی به درد بخور آورده بودن بی تاثیر نبود.

روزهای اول بود که به خاطر کم خونی و از شدت گرما و کم آبی بدنم نمی تونستم درست و حسابی راه برم. هر چند قدم یه بار روی زمین زانو می زدم. چند دقیقه ای طول کشید تا زیر نزدیکترین سایه برسم و کمی دراز بکشم. پنج تا ساندیس و یه رانی ساخت داخل پشت سر هم خوردم و یکی دو ساعتی دراز کشیدم تا حالم کمی اومد سر جاش. وقتی بوی غذا رو می شنیدم و می دیدم کسی غذا می خوره حالم به هم می خورد. فقط دنبال مایعات بودم. اون موقع هنوز آب یخ هم فراهم نبود و فقط آب لوله کشی در دسترس بود. ولی چه لذتی داشت خوردن همون آب. هفته قبل بود که تمرین رژه شروع شد. ظهر همه مثل جنازه روی زمین افتاده بودن و برای اولین بار آسایشگاه به طرز عجیبی در خواب بود. الان وضع بهتر شده. اکثرا کلاسهای تئوری و نوشتاری برگزار می شن. روزهای بعدی هم کم کم آموزش و تمرین تیراندازی شروع می شه.

با همه سختی هایی که این دو هفته بر من گذشته، به معنای واقعی ازش لذت می برم. شاید اوایل اینطور فکر نمی کردم. اما الان با اکثر مسایل کنار اومدم. بر خلاف خیلی ها که مدام فحش به ناف این و اون می بندن، اصلا حس بدی ندارم. درسته که گاهی بی حال می شم و با وجود اینکه بدنم خسته نمی شه، احساس ضعف می کنم. اما واقعا حس می کنم اینطور روزهایی هم برای من لازم بوده. زندگی در شرایط سخت هم برای خودش عالمی داره. مطمئن هستم که خیلی ها زندگی عادیشون سخت تر از این چیزیه که من بهش می گم زندگی سخت.

آدمهای مختلفی دور و برم هستن. اینجا بر خلاف دانشگاه کسی جوگیر جو فرهنگی دانشگاه و معاشرت با جنس مخالف نیست. همه خودشون هستن. همه دارن یه دوران متفاوت از روزهای قبلی رو تجربه می کنن. اینجاست که طرز دید آدمها نسبت به اتفاقات قدرت تحملشون رو می سازه. بعضی ها به خودشون هم فحش می دن که آخه خدمت اومدنت چی بود! روزهای اول چند نفری می خواستن اگه مرخصی رفتن دیگه برنگردن. بعضی ها براشون سنگینه که یه مافوق بهشون دستور می ده، یا با تندی صحبت می کنه. برای یکی سخته که فارسی صحبت کنه و اینکه مافوق بهش می توپه که اینجا وقتی سوالی می پرسی فارسی بپرس، بهش برمی خوره! اما برای من این چیزها مهم نیست.

قبل رفتنم گفتم: "یه ایران و یه پادگان عجب شیر، این دو ماهه یا اونا من رو آدم می کنن، یا من پادگان رو به گند می کشم.". حالا می بینم که حالت اول پیش اومده. دارن کمکم می کنن که به آدم بودن نزدیک شم. نمی گم همه کارهاشون درسته و کاملا دقیق هستن. اما حتی یه نظم و انضباط ساده هم کمک می کنه آدم در آینده بتونه بعضی چیزها رو راحتتر قبول کنه. بماند از برخوردها و حرفها و حرکتهایی که کلی نکته دارن.

افتخار می کنم که یه ارتشی هستم. خیلی حس خوبی داره. وقتی خیابون با لباس استتار لجنی و پوتین راه می رم، دوست دارم محکم و قوی قدم بردارم. اصلا مهم نیست که هنور روی بازوی من درجه ای دوخته نشده. همین که می دونم جایی مثل ارتش رو تجربه می کنم بهم انرژی می ده. و چقدر جالبه که وقتی برای مرخصی 24 ساعته به سمت خونه می رم، پدر پیری سوارم می کنه و می گه که اصلا مسافر کش نیست و فقط مامورها رو سوار می کنه و به مقصدشون می رسونه.

الان بچه ها کم کم دارن آماده می شن تختهاشون رو ببرن داخل آسایشگاه. روزهای تعطیل همه وسایلها رو می یاریم بیرون و گروهی که مسئولیت نظافت داخل آسایشگاه رو دارن، اونجا رو با آب و تاید می شورن. پتوها و تختها هم کمی آفتاب می خورن، تا باکتریها کشته بشن. به غیر از این، هر روز بعد از وعده های غذایی سه گانه باید محوطه هایی رو که بهمون سپرده شده آب و جارو کنیم.

دیگه اینکه دیشب به خاطر سالگرد تولد بزرگترین الگوی انسانیت و تعطیل رسمی بودنش، فرصتی پیش اومد که با یه مرخصی 24 ساعته بیام خونه. عصر دوباره باید خودم رو به گروهان معرفی کنم. نمی دونم کی دوباره بشه بیام.

راجع به انتخابات و ماوقع قبل و بعد از اون هیچ حرفی برای گفتن ندارم. من رای خودم رو انداختم و سعی کردم تا می شه ازش دفاع کنم. اونچه هم که در ادامه اتفاق افتاد به طرز عجیبی انرژی من رو به صفر نزدیک کرد. ترجیح می دم سکوت کنم. ولو به نظر برسه ناشی از ترس یا بی آرمانی باشه.

 

جمعه - 12 تیرماه 1388 - کافه ملاقات مرکز آموزشی 03 عجب شیر

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه، 16 تیر ماه 1388، ساعت 00:13 - آجی
خیلی حرف برای گفتن دارم اما نه حوصله گفتنش هست نه شنیدنش. پس بیخیال. آقا مسعود خدا به همرات
سه شنبه، 16 تیر ماه 1388، ساعت 00:16 - زهره
یعنی الان تو شهر مایی؟!
خوش اومدی مسعود جان. امیدوارم خاطرات خوبی به یادگار ببری.
چهارشنبه، 17 تیر ماه 1388، ساعت 00:23 - ؟؟؟
(با آهنگ خبر دار، به راست راست بخوانید)
سرباز به داش داش،
سرباز سن بول حضرت عباس عینالی یا طرف.



مسعود خودت حدس بزن کی هستم.
چهارشنبه، 17 تیر ماه 1388، ساعت 12:13 - سعیده
سلام داداشی
خوفی ؟!
چون بهم گفته بودی می یای و وبت رو آپ می کنی و عکستم می ذاری اومدمااااااااااااااااااااااااااااااا

حرفاتم خوندم
دوست دارم آموزشیت که تمومید بیشتر از اونجابرام بگی
قربونت برم
فعلاً باییییی
دوشنبه، 22 تیر ماه 1388، ساعت 21:10 - شاهمرسی
فرهنگ سربازی

ـ سربازي و لال بازي

ـ چون مي‌گذرد غمي نيست.

ـ به خيالم كه سربازي دو ساله نمي‌دونستم كه عمر يك جوانه

ـ آقا جان ، نانت كم بود آبت كم بود سربازي آمدنت چه بود.

ـ سربازي شخصيت آدم را لگدمال مي‌كند.

ـ تا كلاهت را بچرخاني خدمت تمام شده.

ـ ديوار موش داره موش گوش داره (راجع به زير آب زنها)

ـ خر عيسي را گرش به مكه برند اگر باز آيد همان خر باشد (راجع به سربازاني كه هيچ وقت در دوران خدمت آدم نمي‌شوند)

ـ خدمت دو نيمه است:

نيمه اول در انتظار نيمه دوم نيمه دوم در حسرت نيمه اول

ـ از آن روزي كه خوردم سيب‌زميني شدم سرباز نيروي زميني

ـ بميرد آنكه سربازي بنا كرد غريبي را نصيب جان ما كرد

ـ نويسم نامه‌اي بر برگ انگور شدم سرباز و گشتم از وطن دور

ـ همه جا از لباس نو خوششان مي‌آيد ولي سرباز لباس كهنه را به صد تا دست لباس نو ترجيح مي‌دهد.

ـ محبت را از درخت آموز كه حتي ســايه از سـر هيــزم شكــن بــرنمي‌دارد

ـ به دروازه پادگان رسيدم صداي طبل و شيپور را شنيدم

به خود گفتم كه اين طبل نظام است دگر شخصي گري بر من حرام است

ـ از آن روزي كه سربازي به پا شد ستم بر ما نشد بر مادران شد

ـ بسوزد آنكه سربازي به پا كرد همه مادران را چشم به راه كرد

ـ همين شعر با عبارت «دختران» (ستم بر ما نشد بر دختران شد)

ـ منم سرباز منم سرباز وظيفه جناب سروان نزن قلبم ضعيفه

جناب سروان نزن شايد بميرم تمام دختران ماتم بگيرند

ـ نه يك ماه و نه دو ماه و نه سه ماه، بيست و يك ماه

ـ نوشتم نامه‌اي بر بال ماهي كلاغ پر مي‌روم مادر كجايي



ـ (پشت درهاي دستشويي مي‌نوشتند) غصه نخور اينجا هم که نشستي از خدمت مي‌گذرد.


به سلامتی سرباز وطن(علی الخصوص مسعود جان)
چهارشنبه، 31 تیر ماه 1388، ساعت 15:12 - داریوش امن زاده
من سرباز آموزش داریوش امن زاده جمیع عناصر نگهبانی پاس 1 انبار هستم هستم جناب
چهارشنبه، 31 تیر ماه 1388، ساعت 15:13 - داریوش امن زاده
من سرباز آموزش داریوش امن زاده جمیع عناصر نگهبانی پاس 1 انبار هستم هستم جناب
چهارشنبه، 31 تیر ماه 1388، ساعت 15:15 - داریوش امن زاده
من سرباز آموزش داریوش امن زاده جمیع عناصر نگهبانی پاس 1 انبار هستم هستم جناب
چهارشنبه، 21 مرداد ماه 1388، ساعت 17:28 - مسعود اقدسی فام
سرباز محترم یه ماه از آموزشیت گذشته. اونوقت نمی دونی برای درجه سرتیپی از «امیر» استفاده می کنن، نه «جناب»؟؟؟

بسیار مرسی.
جمعه، 23 مرداد ماه 1388، ساعت 16:01 - سوده
نمتونم اینجا برات نظر بدم چون اصلا نویسنده خوبی نیستم
بقیه دوستات هم خوب نظر میدن هم وبلاگای قشنگی نوشتن
امروز سر فرصت نشستم و وبلاگتو خوندم و کلی هم از وبلاگ دوستای گلتو
خیلی وبلاگتون باحاله
شنبه، 4 مهر ماه 1388، ساعت 00:50 - مجید نوبهاری
سلام.
من اعزامی 18/5/88 هستم تو این عجب شیر کوفتی.واقعا این پادگان حرف نداره،خدایی جای باحالیه ولی مردمش خیلی بی معرفت و حروم خورن ،برای امتحان یه دفعه تو این شهر تاکسی سوار شید میفهمید من چی میگم!
خلاصه هر کی میگه جاش بده خالی میبنده،هتل به خدا.
به امید روزی که خدمت فقط دو ماه آموزشی باشه!!!!!
من گردان 3 گروهان 6 هستم هنوز،موفق باشی.
از تهران
سه شنبه، 3 آذر ماه 1388، ساعت 18:37 - محمد مکملی
من سرباز آموزشی محمد مکملی جمعی گروهان 6 گردان 031 فجر از مرکز آموزشی شهید سرلشکر شعبان برخورداری هستم امیر .
آقا مسعود منم آموزشیمو تو گروهان بغلیتون بودم .ممنون که خاطرتو اینجا نوشتی خیلی جالب بود . فکر کنم گروهبان حاج علی رو بشناسی
سه شنبه، 3 آذر ماه 1388، ساعت 22:05 - مسعود اقدسی فام
بله که می شناسم. خوب هم می شناسم. با توجه به اینکه از اواسط تیر تا زمان ورود بچه های برج 6 گروهانهای چهار تا شش پذیرش نداشتن، هر وقت نیاز به انجام کاری در اونجاها بود، از ما استفاده می شد. نظافت و هر آنچه که خود نیک می دانی!
مراسم تحلیف ما گروهبان حاج علی متن نماینده سربازان قدیمی رو خوند!
راستی برج 6 هستی؟
دوشنبه، 23 آذر ماه 1388، ساعت 09:24 - sadegh
agha manam to gorohan 3 gordan 1 khedmat kardam
asami ke avordi aksaran tarkhis shodan
mahdioon jafari
rozbahaniam ke kadrie khoda pedaresho biamorze harf nadare gole gol
دوشنبه، 23 آذر ماه 1388، ساعت 14:46 - محمد مکملی
من که از این حاج علی خیلی بدم میومد ، مرتیکه عقده ای بود . دانشجو قم بوده . اگه دربارش شناختی داری بگو لطفا ..
دوشنبه، 23 آذر ماه 1388، ساعت 18:32 - مسعود اقدسی فام
بله صادق خان، سرگروهبان روزبهانی حسابی گله. گاهی بهش زنگ می زنم و باهاش صحبت می کنم.
در مورد حاج علی زیاد نمی دونم. بیشتر وقتی ازمون به عنوان نظافت چی یگانش کار می کشید دیده بودیمش. یه بار دو تا از بچه ها رو انداخت توی دستشویی و در رو قفل کرد و گفت تا کامل تمیز نکنید در رو باز نمی کنم! ولی در کل برخورد محترمانه ای با ماها داشت. بعد از تموم شدن نظافتها دستت درد نکنه خشک و خالی هم جایی مثل عجب شیر غنیمته!!!
یکشنبه، 6 دی ماه 1388، ساعت 00:54 - حبیب صمدی
سلام:من حبیب از شهرستان تبریز اعزامی 88/10/1 اونجا درکردان034ابوذروگرهان04 هستم و درضمن خیلی این دو سه روز واسم سخت گذشته وانشا الاه بعد از مدتی درست بشه...
یکشنبه، 6 دی ماه 1388، ساعت 01:38 - مسعود اقدسی فام
بله حبیب جان، امروز از طریق یکی از رفقا در جریان قرار گرفتم که گردان 034 هم این دوره فوق دیپلم پذیرش کرده. چند دوره قبلی همگی گردان 031 بودن. نمی دونم هنوز هم گردان 031 پذیرش فوق دیپلم داره یا نه؟ باید از فرماندهانی که اونجا داشتیم سر فرصت بپرسم. گردان شما قبلا دیپلم یا زیردیپلم پذیرش می کرد.
امیدوارم روزهای پرباری رو در اون یگان سپری کنی.
یکشنبه، 13 دی ماه 1388، ساعت 12:46 - حسین
من هم در گردان033 ذالفقار بودم این گردان خیلی سخته امید وارم هیج سر بازی به هین گردان نیفته
دوشنبه، 21 دی ماه 1388، ساعت 02:00 - مهرداد
من اعزامي 2/88 هستم ما از اون گروهان 5 ها بوديم كه منحل شديم بعد رفتيم گروهان 2 بغلتون .چند تا رفقا هم افتادند گروهان 3 . همون موقع هم نظري اومد اون گروهان خلاصه قدرش رو بدون
شنبه، 8 اسفند ماه 1388، ساعت 04:06 - حميد
من زمستان سال 1374 در عجب شير بودم و سخت ترين و البته شيرين ترين دوران عمرم رو اونجا سپري كردم . اميدوارم همه سربازان پادگان عجب شير به سلامتي خدمتشان تمام شود و به خانه هايشان بازگردند.
سه شنبه، 18 اسفند ماه 1388، ساعت 01:06 - شمسي پور
سلام منم 1/4/88 عجب شير گروهان 2 گردان 1 از دامغان بودم دوران بدي نبود هر چند سخت بود ولي الان لشگر 58 تكاور هستم اينجا خيلي سختر هست ولي جاي من خدا رو شكر خوبه از دوستان كسي بود بزنگه از دوران يادي كني


سه شنبه، 18 اسفند ماه 1388، ساعت 13:08
مسعود اقدسی فام:
سلام
چند تا از بچه های گروهانتون رو می شناسم. اگه دیدمشون شماره رو می دم بهشون.
من لشگر 21 حمزه (پیاده) هستم. بستگی داره کجاش خدمت کنی. یه جاهاییش اسمش اصلا خدمت نیست! یه جاهایی هم دمار از روزگار آدم در می یارن!!!
اونوقتها می گفتن قدر دوره آموزشی رو بدونید. روزشماری می کردیم تموم شه. الان می فهمیم چی می گفتن . . .
جمعه، 21 اسفند ماه 1388، ساعت 17:36 - SAEED
MAN SARBAZE AMOZESHE GORDANE 2 GORHANE 1 HASTAM GANAB
دوشنبه، 2 فروردین ماه 1389، ساعت 23:39 - گروهبان دوم غفار شعباني
سلام. منم سرباز جناب سروان بنايي بودم سرگروهبان مهديون عزيزم اعزاممي برج 10 87 دلم براشون خيلي تنگه الان خودم بيرجندم مثل سرگروهبان مهديون بالاي سر سربازا دو ماه ديگه بيشتر خدمت ندارم.از كارهاي سرگروهبان مهديون خيلي درس گرفتم كه اينجا دارم پس ميدم.فرمانده مركز 04 بيرجند يه آدم آشغاليه كه فقط سريازا رو كون گشاد بار مياره و در حقيقت بهشون خيانت ميكنه نه مثل ما كه دهنمون سرويس شد. از اينجا فرياد ميزنم جناب سروان بنايي و ابولحسني سرگروهبان مهديون و ميرزايي و روزبهاني و هدايتي وجناب سروان امدادي گل و حتي ستاري گروهان 4 دلم براتون قده يه دنيا تنگ شده. از اينجا تو بيرجند كه خدمت ميكنم هر روز ب يادتونم .


سه شنبه، 3 فروردین ماه 1389، ساعت 00:05
مسعود اقدسی فام:
سلام غفار جان
با سرگروهبان روزبهانی هنوز در ارتباطم. خبردار شدم جناب سروان بنایی فرماندهی گروهان رو به یه جوون سپرده و خودش به ستاد گردان رفته. یکی می گفت شده جانشین فرمانده! جناب سروان ابوالحسنی هم که خیلی وقته ستاد گردان خدمت می کنه. سرگروهبان مهدیون و میرزایی و بقیه هم که ترخیص شدن. جناب سروان امدادی هم همزمان با ترخیص ما از عجب شیر ترخیص شد. از ستاری خبر ندارم.
تیکه دهنمون سرویس شد رو واقعا هستم!
دوشنبه، 2 فروردین ماه 1389، ساعت 23:46 - گروهبان دوم غفار شعباني
www.chobiha.blogspot.com


گروهبان دوم غفار شعباني

حتما ب وبلاگ من سر بزنيد


سه شنبه، 3 فروردین ماه 1389، ساعت 00:12
مسعود اقدسی فام:
چشم سرگروهبان.
چهارشنبه، 20 مرداد ماه 1389، ساعت 10:23 - ممل
سلام منم تو گردان 031 بودم که بهش میگفتن گردان یک البته من اعزامی خرداد 1382 بودم از پرسنل و ظیفه و کادر ستوان دوم شاهنوردی، سرگروهبان آذری ، اگر اشتب نکنم سرگروهبان شیری که چه جزبه ای داشت ، متاسفانه هرچی فکر میکنم اسمه بقیه یادم نمیاد اهان فرمانده گردان گلی نژاد فامیلش بود، البته من تو خدمت خیلی سختی کشیدم بعد از عجبشیر رفتم لشکر 58 تکاور ذوالفقار بعد پادگان چهل دختر معروف، بعد رفتم لبه مرز سومار کرمانشاه اونجا 4 تا گروهان عوض کردم چون راننده بودم، و بالا خره بعد از 10 ماه خدمت انتقالی گرفتم امدم شیراز پادگان پشتیبانی منطقه 2 باورتون نمیشه الان که 6 سال از خدمتم میگذره هنوز خواب میبینم سربازم تو خواب شکه میشم به خودم میگم ای خدا من هنوز خدمتم تموم نشده هنوز!
احتمالا از دوستانی یا هم دوره هایی که اینجا که ذکر کردم کسی هست حتما بهم ایمیل بزنه مرسی
جمعه، 22 مرداد ماه 1389، ساعت 23:21 - جمشيد
سلام اقا مسعود من 1/6/89 اعزامم و كدمم عجب شيره و فوق ديپلم هم هستم مي خواستم ببينم به فوق ديپلم هم سخت ميگيرن؟ و در اونجا چه پستي رو قبول كنيم خوبه با تشكر از شما و وبلاگ خوبتون


جمعه، 22 مرداد ماه 1389، ساعت 23:47
مسعود اقدسی فام:
سلام
امیدوارم که دوره خوبی رو اونجا داشته باشی.
مسئول غذا باشی بد نیست. مسئول چای و انبار اگه داشته باشید اونا هم بد نیستن. اگه خطت خوب باشه منشی می شی که معمولا اصلا آموزش شرکت نمی کنن. فقط کارشون قسمت اداری و نامه نگاری و تنظیم آمار و این چیزهاست. همینطور سرباز فرماندهی یا مسئول دخمه که کارش ردیف کردن کارهای دفتر فرماندگی گروهانه. اونم اصلا آموزش شرکت نمی کنه معمولا. ارشد آسایشگاه و گروهان دردسر و مسئولیتش زیاده.
همه این مسئولیتها معمولا معاف از نگهبانی هستن.
یه سری مسئولیت هم ممکنه از طرف گردان بیان انتخابتون کنن. مثل دژبان ستاد گردان. اون دیگه بستگی به شرایط داره. اونا هم آموزش و نگهبانی ندارن معمولا.
من خودم مسئول یخ بودم. ولی خب شما نصف آموزشتون می خوره به ماه رمضون. شاید مسئول یخ اصلا نداشته باشید.
شنبه، 23 مرداد ماه 1389، ساعت 13:21 - جمشيد
با عرض سلام دوباره مي خواستم ببينم مسولييت ها رو خودمون بايد انتخاب كنيم يا خودشون ميدن و درجه فوق ديپلم در ارتش چيه؟


شنبه، 23 مرداد ماه 1389، ساعت 14:57
مسعود اقدسی فام:
نه، خودشون تعیین می کنن. البته در مورد مسئولیتی مثل منشی شدن، دست خط خوب تاثیر زیادی داره.
فوق دیپلم در حالت عادی درجه گروهبان یکم دریافت می کنه. اما ممکنه درجه پایینتر گروهبان دومی هم اعطا کنن که مربوط به نمرات و مسائل انضباطی و غیره هستش. البته این تنزیل درجه بیشتر در دوره کد (دوره تخصصی رسته) اتفاق می افته. اونهایی که بعد از آموزش مقدماتی دوره کد نمی خورن، اکثرا همون درجه گروهبان یکمی دریافت می کنن.
در مورد سلسله مراتب درجات نیروی زمینی ارتش یه یادداشت جداگانه دارم که می تونید بخونید.
یکشنبه، 24 مرداد ماه 1389، ساعت 16:33 - جمشيد
ببخشيد اقا مسعود من يه سوال ديگه دارم اينكه ايا تك پسرها بعد از اموزش به شهر خودشون ميدن يا نه؟ و حتما بايد موي سرمون رو بايد موقع رفتن بزنيم يا ميشه رفت اونجا هم اصلاح كرد


یکشنبه، 24 مرداد ماه 1389، ساعت 19:09
مسعود اقدسی فام:
تک پسرها قانونا توی شهر خودشون باید خدمت کنن. اما اگه در کل مشکل انضباطی یا نمره داشته باشید (مخصوصا دوره کد) ممکنه لغو بشه. نمی دونم این قانون چقدر می تونه شکننده باشه و در چه شرایطی لحاظ نمی شه.
لازم نیست کوتاه کنید. منم کوتاه نکرده بودم. معمولا خودشون اونجا کوتاه می کنن. مرکز آموزشی خودش سلمونی داره. آرایشگاه توصیف مناسبی برای اونجا نیست. چون فقط کچل می کنن! زمان ما 50 تومن بود! الان شاید گرونتر شده.
دوشنبه، 25 مرداد ماه 1389، ساعت 22:48 - جمشيد
اقا مسعود اينكه ميگن روز اول با لباس شخصي ميدوونن صحت داره يا نه؟ روز اول ما رفتيم چند روز نگه ميدارن اونجا؟ خيلي تشكر ميكنم از راهنمايي هاي شما


سه شنبه، 26 مرداد ماه 1389، ساعت 01:07
مسعود اقدسی فام:
نه، این حرفها نیست. مگه اخیرا از این کارا بکنن. در طول مدتی که اونجا بودم هیچ وقت ندیدم با تازه واردها اونطور برخورد کنن. تا زمانی که گروهان و گردان مشخص نشده کسی کاری به کارتون نداره به اون صورت. من توی یکی از یادداشتهای تیرماه امسالم با عنوان "سال قبل" خاطرات روز اول عجب شیر خودم رو نوشتم.
ما که بعد از پذیرش همونجا موندیم. یعنی اینطور نیست که برای اندازه کردن لباس و پوتین و غیره بهتون چند روز مرخصی بدن. مگه اینکه تاریخ اعزامتون به تعطیلاتی نزدیک باشه که بشه مرخصی داد. یکی هم آخر هفته ها به اونهایی که شهرهاشون نزدیکه مرخصی می دن. اونهایی هم که راهشون دوره شاید یه بار مرخصی چند روزه بهشون بدن. ولی شاید. هیچ قول و قرار و قانونی وجود نداره. کلا می تونن همه سربازها رو دو ماه بدون مرخصی اونجا نگه دارن و کسی حق اعتراض نداره. همونطور که بعضی از بچه های ما اصلا مرخصی نرفتن. منم با وجود اینکه شهرمون نزدیک بود، فقط سه بار مرخصی اومدم.
تا جایی که من می دونم اینطوریه و دوره آموزشی مرخصی استحقاقی نداره. هر مرخصی که می دن به اختیار خودشونه. بازم می تونید تحقیق کنید.
چهارشنبه، 27 مرداد ماه 1389، ساعت 20:03 - جمشيد
سلام دوباره اقا مسعود درباره حقوق هم يه توضيح بدين كه ايا در اموزش هم حقوق ميدن و در ارتش چقدر حقوق ميدن به فوق ديپلم و اينكه ميگن در ارتش كمتر از سپاه حقوق ميدن درسته با تشكر از شما من از استان زنجانم و ايا در روزهاي اول به ما مرخصي ميدن


چهارشنبه، 27 مرداد ماه 1389، ساعت 21:47
مسعود اقدسی فام:
در مورد مرخصی نمی شه چیزی گفت. باید رفت و دید چه می شه.
حقوق گروهبانیکم بین چهل و پنجاه تومنه که بستگی به موقعیت خدمتی (منطقه بد آب و هوا، محروم، مرزی، و غیره) مبالغی بهش اضافه می شه. البته قرار بود حقوقها افزایش چشم گیری پیدا کنه که تا به حال نشنیدم عملی شده باشه.
دوره آموزشی هم حقوق داره؛ اما کمتر.
در مورد تفاوت حقوق ارتش و سپاه هم یه چیزهایی شنیدم. اما قانونا حقوق پایه اونها یکیه. مگه سپاه خودش به حقوقها اضافه کرده باشه.
نام:  
پست الکترونیک:  (خصوصی)
وب سایت:

متن پیام:

 

 [حذف مشخصات]
کد تصویری: