وقتی قبل از خواب بچه های آسایشگاه به سرشون زد بزنن و برقصن، منم به سرم زد یه دفتر خاطرات بخرم و از هر چه اونجا می گذره بنویسم. با سطل آشغال به رقص ریتم می دادن و یه عده دیگه می رقصیدن و یه عده مثل من فقط دست می زدیم و می خندیدیم. و این خاطره همیشه در یاد من باقی می مونه. اما نوشتنش . . .

حرف برای گفتن زیاده. هم خاطره، هم اونچه که بر من در درونم می گذره. خاطرات به این راحتی از سرم بیرون نمی رن. در مورد خودم هم ترجیح می دم ننویسم. چون اگه چیزی از قلم بیفته ممکنه همه چیز زیر سوال بره.

این چند روزه جنگ آزاد با سرنیزه رو یاد گرفتیم و تمرین کردیم. چند کیلومتر پیاده روی رفت و برگشت میدان تیر انجام دادیم و اولین جلسه تیراندازی با اسلحه سازمانی ارتش (ژ-3) رو انجام دادیم. یکشنبه هفته بعد هم طبق برنامه دومین جلسه برگزار می شه. به خاطر گم شدن چند تا پوکه فشنگ، کل میدان تیر رو چند بار گشتیم. باید همه اونها رو تحویل مسئولین بدیم. بعد از برگشتن و خوردن ناهار و استراحت مختصر، هر کس اسلحه خودش رو با گازوییل شست و تمیز کرد و بعضی از قطعات خاصش رو با روغن روغنکاری کرد. تا حالا از این کارها نکرده بودم. تجربه جالبی بود.

این روزها دیگه همه همدیگه رو خوب شناختن. دوستی ها مستحکمتر شدن. مافوقها هم اکثر بچه ها رو شناختن و می دونن با کی باید چطور برخورد کنن. می دونن کی جنبه شنیدن بعضی حرفها رو داره و کی نه. گروهبان وظیفه هامون گهگاهی از تجربیات و عقایدشون برامون می گن و بعضی وقتها بساط شوخی و بگو بخند به پا می شه. با برگشتن سرگروهبان روزبهانی از مرخصی، دوره های آموزشیمون تا حدی رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته. چیزی که قبل از اومدنشون سرگروهبان مهدیون بهمون بشارت داده بود و گفته بود که اگه بیاد خیلی خوب می شه. سرگروهبان جعفری هم از مرخصی برگشت و ستوان امدادی به مرخصی رفت. دو نفر سرباز وظیفه جدید هم به جمع مربیان اضافه شده که تا بخوان جا بیفتن طول می کشه. هنوز اسم و رسم دقیق اونها رو نمی دونم.

بر خلاف عقیده بعضی از بچه ها، من اعتقاد دارم که همه مربی ها و افراد بالای سرمون خوب هستن. یکی می گه مهدیون فلان جوره، نظری اینطوریه، رحمتی اونطوریه، جعفری فلان اخلاق رو داره و الی آخر. اما من اینطور فکر نمی کنم. حداقلش اینه که اگه حرفی می زنن و کاری می کنن، از روی کینه و عداوت و خالی کردن عقده نیست. روزهای اول بهمون سخت می گرفتن که زهر چشمی بگیرن و حساب کار دستمون بیاد. ما اگه جنبه برخوردهای الانشون رو داشته باشیم - که خدا رو شکر اکثرمون داریم - همه چیز خوب پیش می ره. طبیعیه که وقتی دارن آموزش می دن یا تمرین دسته جمعی می کنیم، سخت گیری کنن و همه رو به کار بکشن. نظم و نظام ارتش همینه. اون هم با حضور بعضی از بچه های حواس پرت و کم دقت، که گاهی وقتی از دور نگاه می کنی، می بینی که کار همه دسته رو خراب می کنن و بد نشون می دن.

یه شب که من پاس بخش بودم، آخرهای ساعت نگهبانیمون سرگروهبان نظری که اون شب گروهبان نگهبان بود من رو صدا کرد و ازم گزارش وضعیت خواست و بعد گفت که باهاش برم. رفتیم و از دخمه (اتاق منشی فرمانده گروهان و اتاق استراحت مافوق ها و خیلی چیزهای دیگه با هم!) یه نصف هندونه و قاشق بهم داد و گفت برو با نگهبانها بخورید. به که چه لذتی داشت اون وقت شب هندونه خوردن! این هم نمونه ای از مهربانی های فرماندهانمون. البته لازم به ذکر است که این هندونه مختص فرماندهان نیست و معمولا هفته ای یه بار به هر چند نفر یه هندونه می دن که خودشون قسمت می کنن و می خورن.

شاید گاهی یادمون می ره که امثال مهدیون و داودی و جعفری مثل خودمون سرباز وظیفه هستن و گاهی حتی سنشون از ما کمتره! ما هم سن و سال هستیم. احتمالا چند ماه بعد بعضی از ما مثل اونها مربی و کمک مربی آموزشی بشیم. اونها هم مثل ما سختی هایی دارن. اونها هم از خونه هاشون دور هستن. تازه برخلاف ما مسئولیت هم به گردن دارن. هر روز با کلی سرباز آموزشی سر و کله می زنن و به خاطر بعضی ها کلی اعصابشون خط خطی می شه. ما دوست داریم همین دو ماه آموزشی رو زود به زود مرخصی بگیریم و بیایم خونه. وقتی هم نمی شه دلمون می گیره و بی حوصله می شیم. اما اونها چند ماه یه بار فرصت می کنن خونه برن و با خانواده باشن.

هیچ کس کامل نیست. هیچ کس نمی تونه ادعا کنه هر کاری می کنه حتما خالی از خطا یا اشتباهه. ارتش و ارتشی ها هم از این امر مستثنی نیستن. اونجا هم نقایصی برای خودش داره. نقایصی که بیشتر ناشی از آدمهاشه، تا قوانین و سازمانش. به هر حال هر قانونی که وجود داشته باشه، ما مسئول اجرای اون هستیم. اونچه که به یه قانون ارزش و بها می ده قدرت اجرایی ماست.

در مورد بند پ هم حرفهایی برای گفتن دارم. هم در مورد اونچه بر خودم گذشته، و هم اونچه که اونجا در جریانه. اما الان وقتش نیست. خیلی پیچیده به نظر می یاد. نمی شه به این راحتی قضاوت کرد. گاهی بند پ ظلم در حق کسی نداره و صرفا کار یه نفر رو راحتتر می کنه. اما گاهی حق رو از کسی می گیره و به اونیکی می ده. اینجاست که اگه دقیق باشی دچار عذاب وجدان می شی.

دوست داشتم یکی از دست نوشته های علی رضا رو که همونجا نوشته بود اینجا بنویسم. اجازه این کار رو هم گرفته بودم. اما فرصت کپی برداری با دستگاه فتوکپی یا رونویسی فراهم نشد. دست به قلم خوبی داره. روح شاعرانه ای که این روزها رو از دید خودش به تصویر کشیده بود.

روزها به سرعت در حال سپری شدن هستن. کم کم داریم به همدیگه و به فضا عادت می کنیم. بیست و چند روز گذشت و چند هفته دیگه پیش رو داریم. اینهمه وقت زندگی در کنار هم دلبستگی و عادت می یاره. مگر اینکه اهل معاشرت نباشی و فقط یه گوشه ای بی تفاوت نشسته باشی، یا بخوای روزها رو با عذاب دادن خودت و غصه خوردن که چرا اینطور شد و اونطور شد و خیلی چیزهای دیگه طی کنی. دیشب دلم هوای تخت خواب و بالش اسفنجی آسایشگاه رو کرده بود. بعد از یه روز کار و فعالیت، لذت خاصی داره چند ساعتی - اگه جزو گروه نگهبانها نباشی - روی اون تشک و بالش بخوابی.

پنکه سقفی آسایشگاه ما خرابه. برای همین شبهای گرمتری رو نسبت به بچه های اونیکی آسایشگاه پشت سر می ذاریم. در عوض ما تلویزیون داریم و اونها ندارن. البته وقتی سریال جومونگ پخش می شه اونها هم می یان! مگه می شه این سریال رو بی خیال شد؟! مگر اینکه بیرون آسایشگاه به خط شده باشیم، یا در حال تمرین رژه و کارهایی از این دست باشیم، که کم پیش می یاد. اوایل سخت می گرفتن و اجازه نمی دادن زیاد تلویزیون روشن کتیم. اما الان کاری به کارمون ندارن. البته معمولا فقط برای همین سریال جومونگ تلویزیون روشن می شه و گاهی برای شنیدن اخبار. روزهای تعطیل هم که اوقات بیکاری زیاده، بعضی ها با کارتن و فیلم سرشون رو گرم می کنن. وگرنه روزهای عادی چندان فرصتی و چندان حس و حالی برای اینکار وجود نداره. اگر هم فرصت آزاد داشته باشی و بی حال نباشی، ممکنه وقتت رو با مرور دروس تئوری و آمادگی برای امتحانهای گروهان و گردان سپری کنی.

اینطور جاهایی فرصت خوبیه برای محک زدن خودت. هر جور آدمی پیدا می شه. رفتارهای بی فرهنگانه ای از بعضی ها می بینی و از اون طرف رفتارهای ایثارگرانه و انسان دوستانه یکی دیگه رو. برخورد بزرگوارانه و برخورد بچه گانه در کنار هم قرار دارن. دید مثبت و منفی کنار هم زندگی می کنن. می شه گفت نمایندگانی از هر تیپ شخصیت در این جمع پیدا می شه. خاطرات جالبی هم در برخورد با بعضی ها دارم که جای تامل دارن.

مرخصی ۲۴ ساعته من تا چند ساعت دیگه تموم می شه. با توجه به اینکه آخر هفته کنکور کاردانی به کارشناسی برگزار می شه و خیلی از بچه ها شرکت کردن، احتمالش زیاده که مرخصی های آخر هفته گسترده ای داشته باشیم. شاید من هم اومدم. هنوز چیزی مشخص نیست. البته کنکور ندارم. ولی اگر قرار باشه اکثر بچه ها مرخصی برن، کلاسهای آموزشی از رسمیت می افته و تشکیل نمی شه. اینطوری شاید یه عده دیگه هم مرخصی بگیرن. همه اینها نظریه ای بیش نیستن. باید دید چه می شه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه، 1 مرداد ماه 1388، ساعت 20:12 - وحیده
سلام
امروز اول مرداده هاااااااااااااا
تفلدت مباااااااااااااااااااااااااااااارک
جمعه، 2 مرداد ماه 1388، ساعت 02:53 - فرهاد
سلام آقاااااا . خوبي ؟

اين روزهايي رو كه رفتي سربازي يه جوريه ... دلم برات تنگ شده بخصوص چند روز اول به خاظر سختي هاش دائما به فكرت بودم ...

تا اينكه صحبت كرديم و مي خيالم آسوده شد ...

به قول آيلار : خيلي خوشحالم كه تونستي با قضيه سربازي به بهترين شكل ممكن كنار بياي ...

بي صبرانه منتظر روز ترخيصت هستم تا يه شيريني حسابي بزنم تو رگ ... بعد اونم كم كم واسه شيريني عروسيت آماده بشم
شنبه، 3 مرداد ماه 1388، ساعت 18:02 - دیلماج
سلام
چطوری ؟
نیومدی که !!!
پادگان خیلی خوش می گذره ها !!!
عیب نداره حالا خوش بگذره ما که بخیل نیستیم
راستی اوضاع یخ چطوره؟؟؟
یکشنبه، 4 مرداد ماه 1388، ساعت 12:20 - دنيا
سلام
تولدت پساپس مبارك
مي بينم كه نقل قولم قبل خودم رسيده!!!
اين سري اومدي زودتر خبرمون كن كه...
راستي عكستوكه نذاشتي
دوشنبه، 5 مرداد ماه 1388، ساعت 19:09 - فاطمه
سلااااااااااام
خوبین؟
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک...
1 تیر میخواستم بهتون اس ام اس بدم دیدم گوشیتون خاموشه اینترنتم نتونستم بیام شرمنده دیر شد
پسرعمه من هفته پیش آموزشیش شروع شد، مشکل قلبی داشت ولی فقط تونست معاف از رزم بشه. خلاصه روز اول تمرین قلبش درد میگیره میبرنش بیمارستان دو روز مرخصی هم بهش میدن! دیگه نمیدونم بیچاره بعدش چکار کرد؟!
تلوزیون دوست دارین شما آقایون؟ جومونگ دوست دارین؟ جومونگ یا سوسانو؟ آخه بازیگرای خودمون که از اون خشگل ترن که همه آقایون به یانگوم و سوسانو علاقه دارن
البته همه آقایون نه بعضی هاشون یعنی بیشترشون
خوش بکذره، موفق باشین
چهارشنبه، 7 مرداد ماه 1388، ساعت 22:45 - دیلماج
ما قبلا پیش تبریک تولدت گفتیم. حالا اومدیم پس تبریک بگیم. شاید فرجی شد تونستیم شیرینی بگیریم!!

پنجشنبه، 8 مرداد ماه 1388، ساعت 13:31 - هوشیار
سلام عزیزم
خیلی دلم برات تنگ شده
اصلا یه جورایی عاشقتم
شنبه، 10 مرداد ماه 1388، ساعت 19:35 - دیلماج
می بینم دوست گرامی نمک گیر پادگان شده !!
بابا کجایی ؟
نام:  
پست الکترونیک:  (خصوصی)
وب سایت:

متن پیام:

 

 [حذف مشخصات]
کد تصویری: