"گاه می اندیشم، حال که نیستم، حال که اینجایم، حال که دورم - از کجا؟ نمی دانم - حال که در حصارم، حال که فرصت خلوتی یا هیاهویی غیر از آنچه بناچار پذیرفته ام را ندارم، کجا باید می بودم که نیستم، کدام بی کران وسعت مرا می طلبد، کدام آغوش برای من دلتنگ است، کدام سقف بی حجم من در سکون است، کدام کوچه نجوای قدم های مرا می طلبد، کجایم؟ کجا باید می بودم؟ زیر کدام آسمان، در کدام آبادی، کدام کوچه، کدام خانه، کدام مهر، کدام دست، کدام . . . هزار سوال . . .

اما گمانی ساده می برم که نخ نماتر از آن باشم تا دلی برایم بپد، جایی برایم باشد، وسعتی داشته باشم، کوچکترم از بینش یک موریانه، بی ارزش تر از قارقار کلاغ و جیر جیر درب اتاق و پنهان تر از پرواز گنجشک در حیاط خانه وقتی لب حوض پاهای خسته از فرط پرسه های بیهوده را می شویی . . .

اینجا، در این تکرار، مسجدی هست. تنها خلوت من، جای خوبی است. آرامشی دارد غریبانه، شاید کمی نزدیک به یاد او. چون آبی است بر آتش روزی بدون لحظه ای فکر و اندیشه و رویا. اینجا صبح که باشد، روز که باشد، حتی مجال خیال عشق هم نیست. اما هیهات که آفتاب به مغرب برسد. آنگاه درون آدمی، آنچه هستی، آنچه از صبح مجال برون شد از ازلتگاه خود را نداشت، غلیان می کند و فوران. آنگاه تویی و تمام آن لحظه هایی که هیچ گاه تصورش را نمی کردی . . . آنگاه منم و دلتنگی، حتی برای جارو فروش بد صدای ظهر کوچه مان که مرا از خواب شیرین بعد از ظهر می پراند. برای گربه همیشه زشتی که همواره از فرط نفرت حتی کفشی را که بسیار دوست می داشتم به سویش پرتاب می کردم. برای گلهای باغچه، برای شمعدانی خشکیده حیات، برای زرد آلوی کوچکی که چند سال است چشم براه یک دانه میوه اش هستم، برای سفره مادر، برای خستگی پدر، برای خنده برادر، برای زن های حراف همسایه، برای کسانی که حتی نامشان یادم نمی آید، برای باران، برای صدای «مهران»، برای «آره بارون می اومد خوب یادمه»، برای شب ها و تنهایی، برای «شبهای روشن»، برای «وقتی حواست نیست زیباترینی، وقتی حواست هست فقط زیبایی . . . حالا حواست هست؟»، برای او، برای او، برای او، و باز هم برای او."

 

پی نوشت: قبل از اینکه بیام خونه فکر می کردم خیلی حرفها برای گفتن دارم. اما الان که فرصت نوشتن دارم می بینم حرفی ندارم. این متن رو هم علی رضا محبی عزیز نوشته که وقتی دید خوشم اومده به من هدیه داد. حالم خوبه و همه چیز روبراهه. یه هفته بیشتر تا تموم شدن دوره آموزشی باقی نمونده. بعد از اون چی می شه و کجا اعزام می شم نمی دونم. باید منتظر موند و دید قراره چطور این راه ادامه پیدا کنه. راهی با فراز و نشیب عجیب، که ارزشش رو داشت. خودم رو بهتر شناختم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه، 22 مرداد ماه 1388، ساعت 11:31 - دنيا*
سلاااااااااااااام
تكراريه ولي بازم ميگم رسيدن بخير
متنش خيلي زيبا بود!
ايشالله بعد يه هفته مي افتي تبريزوخيال هممون راحت ميشه
مدتيه حس مي كنم دل آدما هم معني فاصله هاي زميني رو مي فهمه!!!
موفق باشي وخوش
پنجشنبه، 22 مرداد ماه 1388، ساعت 15:59 - دیلماج
"این متن رو هم علی رضا محبی عزیز نوشته که وقتی دید خوشم اومده به من هدیه داد."
ای بابا این جمله آخرو اول می نوشتی که آخرش نخوره تو ذوقمون. فکر کردم رفتی پادگان استعدادت شکوفا شده !!!!!
شنبه، 24 مرداد ماه 1388، ساعت 11:35 - zahra
salam . matne ghashanghi bud .
albate khodetam harfaye khubi minevisi . daste Aghaye Mohebbu dard nakone .
پنجشنبه، 14 آبان ماه 1388، ساعت 21:28 - fatemeh
salam kheili khob bood
نام:  
پست الکترونیک:  (خصوصی)
وب سایت:

متن پیام:

 

 [حذف مشخصات]
کد تصویری: