دیروز دومین سالگرد تولد شایان کوچولوی ناز خودمون بود. انگار همین دیروز بود که خبر تولدش رو با شادی تمام از یادداشتهای یک دیوانه اعلام کردم. و حالا . . . این قافله عمر عجب می گذرد.
یکی از همین روزها یهویی یاد یه خاطره دور افتادم. یاد روزی که ابتدایی درس می خوندم و دکتر بعد از تشخیص بیماری کم خونی برای تقویت من قرص آهن - اسید فولیک - تجویز کرد. کلی خوشحال بودم. به خودم می گفتم دیگه بزرگ شدم. منم مثل آدم بزرگها همیشه یه بسته قرص همراهمه! دبیرستان هم همین حکایت در مورد عینک برام پیش اومد. لذت می بردم از عینکی شدنم. چه می دونستم روزی می رسه که هر دوی اینها دست به دست هم می دن و من رو ناتوان می کنن. اونروز وقتی عینک به چشم نداشتم، برای دیدن لوحه نگهبانی روی میز، سرم رو تا بیست سانتی متری کاغذ پایین آوردم و به زور تونستم اسم خودم رو تشخیص بدم. دلم شکست، دلم گرفت، دلم سوخت، دلم . . . نمی دونم چه واژه ای رو برای حس اون لحظه بیان کنم. نه اینکه از ضعف چشمم ناراحت باشم. خیلی ها چشمهاشون از من ضعیفتره. خیلی ها کم خونی حادتری نسبت به من دارن. فقط اینکه یاد اون خنده های دوران کودکی افتادم. خوشحال بودنم برای یه بسته قرص و یه عینک. چقدر دلم خوش بود. چه می شه کرد. بچه بودم.
سالروز تولدم خونه نبودم. خیلی ها برای پیام گذاشتن و تولدم رو تبریک گفتن. از همشون ممنونم. همونطور اونهایی که پیشاپیش و پساپس و چندباره تبریک گفته بودن. خوشحالم از اینکه دوستانم به یادم هستن. اونروز وقتی سن و سالم رو حساب کردم، یه لحظه شکه شدم. بیست و چهار سال گذشت و سال بیست و پنجم شروع شد. چه می شه گفت؟
ستوان امدادی، سرگروهبان مهدیون و سرگروهبان جعفری تقریبا همزمان با ترخیص ما از دوره آموزشی، دوره خدمت ضرورتشون تموم می شه. وقتی می اومدیم ستوان امدادی و سرگروهبان مهدیون مرخصی بودن. می خوان قبل از تموم شدن خدمتشون از حق مرخصی استفاده کنن. سرگروهبان جعفری هم حین مرخص کردن ما چند نفر اعلام کرد که می خواد بره مرخصی و بعدش هم کلا خدمتش تموم می شه. ازمون بابت هر خوبی و بدی که ازش دیدیم حلالیت خواست و با هممون دست داد و با بعضی ها روبوسی کرد و تمام. فکر نکنم دیگه اونجا ببینیمش. یه جورایی اون لحظه دلمون گرفت. درسته که به وقتش خیلی سخت گیر بودن و شاید حال آدم رو می گرفتن. ولی خب، دو ماه با هم بودیم و خاطره ها داریم. به وقتش هم بگو بخند داشتیم. قرار شد شماره تلفنش رو به جعفر - منشی گروهان - بده و ما ازش بگیریم. اگه بشه شماره تلفن بعضی های دیگه مثل سرگروهبان روزبهانی رو هم حتما می گیرم. ایشون هم شخصیت والایی دارن. حتی اگه بشه دوست دارم چند ماه یه بار اونجا بهشون سر بزنم. نمی دونم اصلا همچین اجازه ای به افراد خارج از پادگان می دن یا نه؟ ولی در کل دوست دارم ارتباطم باهاشون قطع نشه.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------