شصت و دو شب و شصت و سه روز دوره آموزش مقدماتی دوران مقدس خدمت سربازی تموم شد. روز آخر، وقتی بچه ها از هم جدا می شدن، بغض ها و اشکهای دلتنگی زیادی رو شاهد بودیم. حتی فرمانده دسته عزیزمون هم از این امر مستثنی نبود. همین سکوت و سر به زیر انداختنش و اینکه چندان زیاد سعی نمی کرد سمت بچه ها حرکت کنه نشان از غم بزرگی داشت. لازم نبود مثل ما گریه کنه که بفهمیم ایشون هم بعد از دو ماه زندگی در کنار هم، دلتنگی رو حس می کنه. آخر کار با اکثر فرماندهان و مربیان دم دست خداحافظی کردیم و من خودم با سرگروهبانان روزبهانی، مهدیون و داودی دست دادم و روبوسی کردم و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و . . .
از کی و چی و کجا بنویسم که بشه حق مطلب رو کلا ادا کرد؟ تا کسی در اون جو قرار نداشته باشه متوجه حال و هوای اون نمی شه. از خیلی ها جدا شدیم و شاید بعضی ها رو دیگه نشه ببینیم. روزهایی که برای خیلی ها مثل خودم بیشتر از سختی های جسمانی، فشارهای روانی اون به یادگار می مونه. اتفاقات خیلی جالبی افتاد که باعث شد اکثرمون با افت و خیزهای روانی شدیدی دست و پنجه نرم کنیم. چه روزهایی بودن . . .
من و جعفر و چند نفر دیگه از بچه ها قراره برای گذروندن دوره تخصصی امور اداری به پادگان لویزان تهران اعزام بشیم. این دوره چهل و پنج روزه - که طبق گفته برخی ها ممکنه تا دو ماه هم طول بکشه - از دهم این ماه شروع می شه و باز هم دور هم جمع می شیم. اما اینکه بعد از این دو ماه کجا تقسیم و اعزام می شیم و آیا باز هم کنار هم خواهیم بود . . .
چند تا از بچه ها مثل داریوش مستقیما و بدون نیاز به دوره کد (دوره آموزش تخصصی) به محل یگان خدمتیشون اعزام شدن. تبریز، اهواز، قزوین، مشهد، ارومیه و . . . ما هم بعد از تموم شدن دوره کد ممکنه به هر نقطه ای از کشور اعزام بشیم. البته افراد شرایط دار (تاهل، تک پسری، پدر نظامی و . . . ) در انتخاب و اعزام به شهر مورد نظر خودشون در اولویت قرار دارن. اگر اینطور باشه من هم به امید حق دوره خدمتی خودم رو در تبریز خواهم بود. اما فعلا باید این دوره آموزش تخصصی رو هم طی کنم تا بتونم مسئولیت محوله آتی رو بهتر و با دردسر کمتر انجام بدم.
اونطور که از فرماندهان و مربیان آموزشی شنیدیم، پادگان لویزان یکی از بهترین مرکزهای آموزشیه و خیلی خوش به حالمون که اونجا افتادیم! سوای این حرفها، اقامت دو ماهه تهران فرصت خوبیه برای دیدن داداشها و دوستان و سایر آشنایان. ممکن بود دوره کد رو شهرهایی مثل اصفهان و شیراز هم می افتادیم که باز هم اونجا دوستانی داشتم. گروهان ما اعزامی به این شهرها رو نداشت. اما اکثر بچه های یکی از گروهانهای دیگه شیراز افتادن. از اونیکی شهرها خبری ندارم.
ماه رمضون هم شروع شد. اولین افطار رو پای سفره انفرادی ساده خودم بودم. ماه رمضون چند سال اخیر برای من با اتفاقات نابی همراه بودن. اتفاقاتی که نقش مهمی رو در تعیین مسیر زندگی من در روزهای آتی خودشون داشتن. وقتی یاد لحظاتی از ماه رمضون سال قبل می افتم، انگار که همین الان داره اتفاق می افته. کل حال و هوای اون لحظه وجودم رو پر می کنه. اون روزها هم اومدن و رفتن. به طور حتم در ادامه هم هر چی پیش بیاد خیر خواهد بود. چون من اینطور می خوام.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------