خواستم سالروز تولدت رو تبریک بگم، حرف به مرگ هم کشیده شد.

اگه از مرگ گفتم، برای این بود که این چند روزه همش به مرگ فکر می کردم. اینکه شاید یکی از همین روزها آزمایشها نشون بدن که من به مریضی لاعلاجی مبتلا هستم و چند ماه بیشتر فرصت زندگی ندارم. اونوقت چی می شد؟ به جزئیات ماجرا هم فکر کردم. مثلا اینکه چطور این خبر رو به تو یا هوشیار می دم. یه سری خیالات کودکانه که خیلی کم پیش می یاد اوضاع همونطور پیش بره. با این وجود باز هم هیچ تضمینی نیست که اگه امشب می خوابم، فردا صبح حتما از خواب بیدار می شم.

اما منظور من از این حرفها جنبه منفی و ناامید کننده ماجرا نیست. من در مورد خودم فکرهای خوبی برای آینده دارم. شاید خوش خیالی به نظر بیاد. ولی اینطور نیست. بعد از همه اتفاقاتی که بر من گذشته، خنده داره بخوام فقط با خیال خوش سر کنم.

نیمه اول سال قبل طوفانهای روحی روانی بزرگی رو تجربه کردم که همه چیز رو از بیخ و بن عوض کرد. همون چیزی که باعث شد پرونده یادداشتهای یک دیوانه بسته شه، از وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم خداحافظی کنم، از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم و گاهی برخوردهای تندی با دوستان داشته باشم. فصل پایانی این طوفان زمانی بود که کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شدم و چند روز بعد متوجه شدم اجازه ادامه تحصیل تا تموم شدن خدمت سربازی رو ندارم. روزهای بزرگی بودن. الان که به اون حال و هوا فکر می کنم . . .

برای مدتی هیچ تلاشی برای هیچ کاری نکردم. مثل ناخدای کشتی شکسته ای بودم که وسط دریا به تکه پاره های شکسته کشتی چنگ انداخته و خودش رو به جریان آب سپرده. توانی برای حرکت نداشتم. اما این ناتوانی ناشی از اخراجم از دانشگاه و خدمت سربازی و مسائلی از این دست نبود. روزهای اول شاید کمی هضم ماجرا برام سنگین بود. اما خیلی زود باهاش کنار اومدم. مشکل من خودم بودم. درونم ویران بود. ضعیف بودم. ایمانم به خودم رو از دست داده بودم.

شاید اگه اونموقع به خدمت اعزام می شدم دیگه نمی تونستم خودم رو جمع و جور کنم. اما زمان 9 ماهه پیش روی من فرصت خوبی شد تا به لطف حضرت حق و کمک خونواده و دوستان و همکاران دوباره خودم رو بسازم. کار به جایی رسید که همون خدمت سربازی به ظاهر تلخ و خطرناک سکوی پرتابی شد برای حرکت سریعتر من به سمت اهدافم. این دوران سرشار از درسهایی بود و هست که من برای ادامه راه به اونها نیاز داشتم. مهمترین درس این بود که شکست معنی نداره. در این دوران یاد گرفتم که همیشه راهی به سمت هدف وجود داره، ولو با مسیری طولانی تر و سخت تر. یاد گرفتم این دید خود ماست که ماجرایی رو تلخ یا شیرین معنی می کنه. یاد گرفتم که باید خیلی جاها صبورتر از پیش باشم. یاد گرفتم صداقت هرگز علیه انسان نیست و همیشه - حتی در شرایطی که به نظر تخریب کننده می یاد - به نفع ماست. اینها چیزهایی هستن که از بچگی خیلی جاها می خونیم و می شنویم. اما من اونجا همه رو به عینه و با تمام وجود تجربه کردم.

و حالا من اینجا هستم. اگه از دانشگاه اخراج شدم، اگه یکی از خفن ترین مراکز آموزش نظامی محل آموزشم بود که شرایط سنگینی رو تحمیل کرد، اگه با مدرک کاردانی بیشتر از یه سال تا تموم شدن خدمت راه دارم در حالیکه دوستان هم دوره ای من کم کم برای پذیرش دوره دکتری آماده می شن، و خیلی از اگه های اینچنینی، همه و همه در مقابل اون چیزی که من به عنوان آینده و هدف بهش نگاه می کنم مانع محسوب نمی شن. تحت هر شرایطی راه برای حرکت به سمت هدف رو باز می بینم.

اینجا نسبت به عجب شیر محدودیتهای خیلی کمتری داریم. اما باز هم از وطن و از امکانات کامل خودم دور هستم. با این وجود سعی دارم از وقت خودم به نحو احسن استفاده کنم. مطالعات خودم در زمینه روشها و اصول رمزنگاری داده ها رو دوباره شروع کردم و تلاشهایی برای تکمیل روش ابداعی خودم دارم که به نتایج خوب و جالبی هم رسیده. تا زمانی که اینجا هستم سعی می کنم حداقل همین مطالعه و تحقیق رو ادامه بدم. نتیجه این تلاشها اگه به جواب قطعی و محکمی برسه، همون مقاله ای می شه که برای نوشتنش ازت کمک خواسته بودم. 

همه اینها رو گفتم تا بدونی من سرشار از زندگی هستم و بر خلاف تصوری که ممکنه بعضی ها داشته باشن، به هیچ وجه سرخورده، ناراحت، افسرده یا ناامید نیستم. اگه گاهی از مرگ حرف می زنم فقط به عنوان یه اتفاق می بینمش که به هر حال روزی سراغم می یاد. ناامیدی یعنی شکست، شکست یعنی ناامیدی. من با این واژه ها غریبه هستم. حتی اگه با چنگ زدن به تکه پاره های شکسته کشتی خودم رو به جریان آب سپردم، به این امید بود که روزی دوباره توانم رو پیدا می کنم. من هرگز شکست نمی خورم. من زنده ام.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه، 12 مهر ماه 1388، ساعت 22:36 - دیلماج
یاد کارتون مولان افتادم. اون موقع که مولان تو امتحان رد میشه و نمی تونه افتخاری برای خانواده اش کسب کنه , پدرش می گه: شکوفه ای که از همه دیرتر باز میشه همیشه زیباترین شکوفه می شه

جمعه، 17 مهر ماه 1388، ساعت 16:28 - مسعود اقدسی فام
مرسی.
دوشنبه، 20 مهر ماه 1388، ساعت 13:30 - donya
جمله ي دوستت خيلي قشنگ بود
وهمين طور متن تو!
نام:  
پست الکترونیک:  (خصوصی)
وب سایت:

متن پیام:

 

 [حذف مشخصات]
کد تصویری: