نشود فاش کسی آنچه میان و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هر کجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
پی نوشت:
من ارادت خاصی به استاد ابتهاج و شعرهاشون دارم. این غزل ایشون رو هم به طرز وحشتناکی دوست دارم. نمی دونم چرا؟! یعنی هم می دونم و هم نمی دونم. مطمئن نیستم چیزی که به عنوان دلیل برای خودم در نظر می گیرم همه اون چیزی باشه که باعث شده این شعر اینطور به دلم بشینه.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------