«باطل اباطیل. همه چیز باطل است. انسان را از تمامی رنج هایش زیر آفتاب چه حاصل است؟ نسلی می رود و نسلی می آید و زمین تا ابد پایدار است. آفتاب بر می آید و آفتاب غروب می کند و به جایی که از آن بر آمد می شتابد. باد به جنوب می رود و به طرف شمال دور می زند، دورزنان دورزنان می رود و باد به مدار خود بر می گردد. جمله رودها به دریا جاری می شود، اما دریا پر نمی گردد. همه چیز پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن سرشار. آن چه بوده است همان است که خواهد بود، و آنچه شده است همان است که خواهد شد؛ و زیر آفتاب هیچ چیز تازه ای نیست.»
منبع: عهد عتیق، کتاب جامعه، فصل اول، آیات دو تا نه
و تو . . .
صبح سی و یک فروردین سال قبل من و تو یه قراری با هم گذاشتیم. این قرار هنوز هم پابرجاست.
کم حرف نشنیدم، کم فشار تحمل نکردم، کم متهم به خیلی چیزها نشدم، اما . . . دلم آرومه. عذاب وجدان ندارم که چرا امید و علی و هادی و سعید و حسین و مرتضی و اونیکی ها باید سختی بکشن و من جای به ظاهر خوبی خدمت کنم؟ هر وقت هم به هزار و یک دلیل دلم لرزیده، تو سر قول خودت بودی و نذاشتی کار به جاهای باریک بکشه. امیدوارم هر دو همینطور سر قول و قرارمون بمونیم.
نشد اهواز، خرم آباد، مشهد یا یه جای دور دیگه خدمت کنم. اما همین خدمت به ظاهر ساده و راحت دم خونه واسه خودش حکایتها داره. آخ که چقدر نیاز به سکوت دارم. می خوام یه مدت همه چیز رو بذارم زمین. به هر حال هر کسی یه حد و ظرفیتی داره. تو که بهتر می دونی.
راستی . . . مرسی بابت اون راهنمایی. درست بود. من نیستم.
بی ارتباط:
قرار بود اولین نوشته من در مورد تهران باشه. اما تا شروع به نوشتن کردم برق خونه قطع شد و حتی همون چند خط هم برام نموند. نمی دونم چه حکمتی داره که نوشتن در مورد اون روزهای شیرین میسر نیست. به هر حال دیگه نمی نویسم. همین که گاهی در جمع دوستان یادی از خاطره های اونجا بشه کافیه. اون روزها هم با همه ویژگی های مخصوص خودشون تموم شدن. اما خاطراتش هرگز از یاد نخواد رفت.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------