روز آخر ترم اول دانشگاه همه بیرون دانشکده جمع شده بودیم. اون زمان رشته ما ورودی بهمن بود و آخر ترم اول به تعطیلات تابستون می خورد. بچه ها از هم خداحافظی می کردن و آرزوی تعطیلات خوش برای هم داشتن. این وسط مسلم و هادی موضوعی رو با من مطرح کردن. اینکه خیلی از بچه ها غیربومی هستن و نمی تونن برای دیدن نتیجه امتحانات به دانشگاه سر بزنن. ایده اونها استفاده از یه وبلاگ ساده بود. به این ترتیب هر بار که نمره ای اعلام می شد، من باید وبلاگ رو با لیست نمرات بروز می کردم. من قبول کردم و این وبلاگ اولین تجربه وبلاگ نویسی من شد. من از تبریز با نمرات جدید وبلاگ رو بروز می کردم و مسلم از تهران پشتیبانی فنی اون رو انجام می داد.

بعد از تموم شدن تابستون و شروع ترم جدید، وبلاگ دیگه هیچ وقت بروز نشد.

بعد از اون وبلاگ اشتیاق من برای نوشتن خیلی بیشتر شد. بزرگترین تجربه من در این حوزه، وبلاگ برنامه نویسی و طراحی الگوریتم بود که طی سه مرحله به وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم با نویسنده های متعدد و گستره مخاطب بیشتر تبدیل شد. محبوبیت و جذب مخاطب به حدی بالا رفت که یکی از همین روزها ضمیمه کلیک روزنامه جام جم از اون به عنوان یه سایت قدرتمند برای برنامه نویسی و طراحی الگوریتم یاد کرد. سال قبل وقتی خودم از نویسندگی وب سایت کنار رفتم، امیدوار بودم بچه ها با قدرت تمام به مدیریت و پیشرفت ادامه بدن. اما اونطور که من می خواستم نشد. و در پایان اونجا هم بسته شد.

یادداشتهای یک دیوانه، و یادداشتهای فعلی من پر هستن از خاطره. نوشتن اولی رو تابستون سال قبل تموم کردم. بعد از مدتها دوباره تصمیم به نوشتن کردم. اون موقع هدفی از این نوشتن داشتم. اما الان . . . دیگه نمی خوام بنویسم.

یه زمانی همیشه برام سوال بود که چرا بعضی ها یهویی دست از نوشتن می کشن و وبلاگی رو که شاید سالهاست می نویسن کنار می ذارن؟

روزگار می گذره، آرزوها عوض می شن، هدفها عوض می شن، دیدگاهها عوض می شن، و همه اینها با یه جمله نمود پیدا می کنه: فلانی عوض شده.

آره، منم عوض شدم. دیگه اون مسعود روزهای اول دانشگاه نیستم. مسعود روزهای نوشتن یادداشتهای یک دیوانه نیستم. مسعود روزهای اول نوشتن یادداشتهای یک مسعود نیستم. مسعود روزهای اول خدمت سربازی نیستم. مسعود روزی که وارد لشگر شدم نیستم.

این مسعود دیگه نمی خواد بنویسه. دیگه حرفی برای گفتن نداره. اینجا هم تموم شد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه، 3 بهمن ماه 1388، ساعت 13:51 - یک اهری
سلام
چرا تمومش میکنید
حیفه
گفتین بهمنی بودیم و محض فکر کردم هم رشته بودیم لابد.اما دیدم نه ریاضیی شما .آخه کاربردی های ما هم بهمنی بودن
یکشنبه، 4 بهمن ماه 1388، ساعت 22:24 - c.p.a
بعضی مواقع باید سکوت کرد،سکوت کرد و کنار کشید شاید یکی صدای بلند سکوتت رو بشنوه.وقتی نشد باید خودتو با زمان وفق بدی.باید خودتو بسپری به جریان آب تا ببینی سرنوشت چی می خواد.

نظر من اینه...شایدم...همین کار و میکنم

دوست دارم بگم ای کاش این کار و نمیکردین.ولی به نظرتون احترام میذارم.هر جا که هستین موفق باشین.
پنجشنبه، 8 بهمن ماه 1388، ساعت 16:58 - مهدی زاوشتی
سلام مسعود بالا
کجا مُی خواهی بری من تازه پیدات کردم. چطوری؟ عزیز
چه خبر؟ سلامتی برقرار است .
ارادت کامل همشهری
پنجشنبه، 8 بهمن ماه 1388، ساعت 17:05 - مسعود اقدسی فام
مهدیییییییییییییییییی.
از کجا منو پیدا کردی پسر؟ خوبی؟
ما چاکریم.
کجایی تو؟
نام:  
پست الکترونیک:  (خصوصی)
وب سایت:

متن پیام:

 

 [حذف مشخصات]
کد تصویری: