زمان دانشگاه، وسطهای ترم دوم، یه بار بچه ها قبل از ورود مهندس اسکندری به کلاس، تصویری از دکتر نقی پور با دستکش مخصوص کار با گچ تخته سیاه رو روی تخته می کشیدن، که استاد اومد. بچه ها هم هلهلکی تخته رو پاک کردن. حس کردیم استاد خیال کرد نقاشی مربوط به ایشونه. چون بلافاصله با لحن تندی گفت که صندلی ها رو مرتب کنید، می خوام امتحان بگیرم! بعد از اون هم هر جلسه کوئیز گرفت. بچه ها شدید شکه شدن. قرار بر این شد که یه جعبه شیرینی بگیریم و بریم محضر استاد برای معذرت خواهی.

شیرینی گرفتیم و چند نفر به نمایندگی از همه بچه ها با استاد صحبت کردن و معذرت خواهی و استاد هم گفت که مشکلی نبوده و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. نماینده ها که از اتاق استاد اومدن پایین، یکی دو تا از بچه ها گفتن کو شیرینی؟ سیروان هم که نماینده بود گفت خب دادیم دست استاد. گفتن پس سهم ما چی؟! سیروان واسه کم نیاوردن گفت می رم می گیرم. منم یه کلام گفتم مردش نیستی! تا این رو گفتم سیروان بدو بدو از پله ها رفت بالا به سمت اتاق استاد. بعد از چند دقیقه اومد پایین. دست از پا درازتر گفت که روم نشد برم اتاق استاد. گفتم وایسا و تماشا کن. خودم رفتم بالا.

جلوی اتاق استاد:

تق تق . . .

- بفرمایید.

- سلام استاد.

- سلام، یا الله، چطوری . . .

آخه میونم با استاد خوب بود. آخر ترم هم ازشون یه بیست ناقابل گرفتم.

- شرمنده استاد، چند تا از بچه ها می گن ما سهم شیرینیمون رو می خوایم.

استاد نگاهی انداخت کرد و جعبه رو سمت من گرفت.

- باشه، هر چند تا دوست داری بردار.

- نه استاد، همه رو می خوان.

نوع نگاهی که اون لحظه استاد به من داشت اندر وصف نگنجد!

یه دستمال کاغذی روی میزش پهن کرد و یه شیرینی از جعبه گذاشت روی ذستمال.

- بفرما، اینم جعبه.

- ممنون استاد، با اجازه.

وقتی اومدم پایین، تا بچه ها جعبه شیرینی رو دستم دیدن، چنان جیغ و دادی کردن کمپرس!

حالا بماند خاطرات کلید پرت کردن وسط کلاس درس و به هم زدن قداست کلاس دکتر نقی پور و خوردن معجون وحشتناک داخل بوفه و غیره، که همه و همه ناشی از عبارت محرک "مردش نیستی" بود.

پی نوشت: مهندس اسکندری رو خیلی دوست دارم. نه به خاطر نمره بیستی که حقم بود! به خاطر همه لطفهایی که در حقم داشته. ترم دو بودم که ایشون من رو برای حل تمرین درس برنامه نویسی پیشرفته بچه های ترم شش فرستادن. در کل همیشه به من لطف داشتن. بعد فراغت از دانشگاه هم تنها استادی بودن که وقتی دانشکده سر زده بودم به دیدنشون رفتم. یادشون گرامی.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه، 8 بهمن ماه 1388، ساعت 19:29 - دیلماج
امان از دست این جمله ها
مردش نیستی/ نمی تونی/ بچه ننه ای/ اسممو عوض می کنم اگه این کارو بکنی....

چه کارا که با بچه مردم نکرده این چهار تا کلمه!

من اگه جای استادت بودم یه اردنگی مهمونت می کردم


پنجشنبه، 15 بهمن ماه 1388، ساعت 21:21
مسعود اقدسی فام:
واقعا ممنون از محبتت. چه خوبه که تو استاد نشدی.
پنجشنبه، 8 بهمن ماه 1388، ساعت 22:28 - مهدی زاوشتی
سلام مسعود داداش
از این به بعد مشتری دائمی شما هستیم
مطالبت نوستالوژی شدیدی میاره ولی حیف از دانشکده ریاضی اصلا خاطره خوبی ندارم همیشه می خواستم کلاس ها رو بپیچونم آخرش به زور در آخرین روز شهریور امسال آخرین نمره ام گرفتم و با عالم ریاضیات خداحافظی کردم البته بعد از مقداری کچل شدن.
مخلصم
جمعه، 9 بهمن ماه 1388، ساعت 22:20 - یک اهری
سلام
نمیدونم منظورت مهندس اسکندری کامپیوتره یا نه برا ما که بود پاسکال تدریس میکرد و با من خوب بود و همین باعث حسادت بچه ها.
منم بهترین بودم تو کلاس عملی اما تئوری رو میپیجوندم.
اگه اونه یه خاطره:یه بار قرار بود یه چارت بکشیم.من خوابیده بودم سر کلاس.
چشامو وا کردم دیدم وایساده بالا رم.
گفت اقلا عکس منو میکشیدی.
جمعه، 9 بهمن ماه 1388، ساعت 22:23 - یک اهری
حاج آقایی هم خوب بود اگه میشناسین
نادور هم ای ی ی بدک نبود
شنبه، 10 بهمن ماه 1388، ساعت 18:46 - مسعود اقدسی فام
من از دانشکده کلی خاطره خوش دارم. اما اواخرش برخورد بعضی از اساتید دلسردم کرد. حالا دلخوشم به همه خوشیهایی که با بچه ها داشتیم.
بله، همون استاد اسکندری.
شنبه، 10 بهمن ماه 1388، ساعت 19:48 - یک اهری
البته من ریاضی نبودما.
شنبه، 10 بهمن ماه 1388، ساعت 20:05 - مسعود اقدسی فام
بله، می دونم. گفته بودید قبلا.
شنبه، 10 بهمن ماه 1388، ساعت 22:18 - هاجر
سلام
خیلی خاطره جالبی بود، عجب جراتی که رفتی شیرینی ها گرفتی مرسی خندیدم
نمیدونم تا حالا نوشته هایی که از خودمه را خوندی منم اهل نوشتن خاطرات بودم اصلا از بچگی دوس داشتم نه اینکه حرفای قلمبه سلمبه بزنم نه خیلی خودمونی از خودم اطرافم فکرام...
اولا توی 360 ام مینوشتم و بعد اوردم توی وبلاگم. خوندن خاطرات بقیه را هم دوس دارم .نمیدونم ولی به نظرم افرادی که از خاطراتشون میگند با خودشون و دیگرون راحت تر و روراست ترند و مهم تر اینه که با خودشون رو راست ترند و حقیقت را اونجوری که هست سعی میکنند و دوس دارند که باور کنند البته این نظره منه.
بنویس! اینجوری حس خوبی از خودت داری! اینجوری هستی!
با اینکه خیلی وقته ننوشتم ولی همیشه خاطراتمو با علاقه میخونم... وای چقدر حرف زدم.مطلب دکتر شریعتی هم حذف نکردم ثبت موقته. اتفاقا خیلی هم مطلبه را دوس دارم. فک کرده بودم ثبت موقته و این شعره را گذاشتم بعد دیدم نه ثبت شده. نمیخواستم دو تا مطلب جدید بلافاصله بعد از هم باشه.موقتش کردم. مطلب بعدی وبلاگم همونه
موفق و شاد باشید
یکشنبه، 11 بهمن ماه 1388، ساعت 01:15 - یک اهری
آخرین جلسه کلاس اسکندری بود.ترسیدم غیبت بخورم حذف شم آموزش اون ترم خیلی گیر میداد.بلافاصله بعد حضور و غیاب من پا شدم در برم.ناراحت شد گفت اسمتو بگو.نگفتم ساکت وایسادم یه جا.بچه های کلاس هم با مرام هر چی پرسید گفتن استاد نمیشناسیم.مال این کلاس نیست!!
یکی از بچه ها گفت استاد خواهر منه!مهمونه بذارین بره.منم در رفتم.
دفعه بعد که منو دید گفت اون روز فهمیدم بچه ها دروغ گفتن اما نخواستم اذیتت کنم و مانع رفتنت شم.بعد از اون هم باهام خوب بود تا آخر ترم که نمره اول کلاس مال من شد و همه نسبتش میدادن به صمیمیت و لطفی که این استاد بهم داشت.اما خداییش نمره خودم بود.


سه شنبه، 13 بهمن ماه 1388، ساعت 15:00
یکشنبه، 11 بهمن ماه 1388، ساعت 01:17 - یک اهری
منظورم کلاس تئوری بود بعد از اون کلا عملی بودن کلاسا.
پنجشنبه، 15 بهمن ماه 1388، ساعت 10:37 - Pooya
ishin dayir :D
o majarani diram baaaaaaaaaa
((((((((((((:


پنجشنبه، 15 بهمن ماه 1388، ساعت 11:11
مسعود اقدسی فام:
Oglan bular bir zad dayirlar ki. Ishlar gormushux ish haaaaaaaaa.
پنجشنبه، 15 بهمن ماه 1388، ساعت 22:06 - پریا
سلام
عجب روزی بود.حالا بگم کیا شیرینی خوردن و چندتا خوردن؟
مثل دیروز یادمه
ازدودر کردن کلاسامون مخصوصا تعطیل کردن کلاس اون هم تو ترم اول بنویسین، این ورودیها یاد بگیرن.
اسم بازیهایی رو که میشه تو کلاس چند نفری بازی کرد،بنویسین.
وقتی تو کلاس جای خالی هست باز هم 3نفری روی یه نیمکت نشستن،اون هم ردیف آخر رو بنویسین
4شنبه سوری وقتی نزدیکه،از کلاس202یه ترقه بیرون انداختن و همه رو ترسوندن رو بنویسین.
توی سالن دویدن و حتی جهیدن و پله هارو چندتا یکی بالا وپایین رفتن و...
فلاسک چایی و درس و حل تمرین ها و...
باز هم بگم


پنجشنبه، 15 بهمن ماه 1388، ساعت 22:13
مسعود اقدسی فام:
هان؟
می دونی یاد چی افتادم؟ یاد دسته کلید بازیهای من و هوشیار. از این سر سالن به اون سر سالن . . .
هنوز بعضی از چتهایی رو که با هوشیار و سیروان سر کلاس می کردیم نگه داشتم. حرفهای خیلی جالبی زدیم.
یادگاریهای زیادی از اون دوران دارم. حتی اطلاعیه انتخابات انجمن علمی رو هم نگه داشتم. همونی که هر کدوم از بچه ها پشتش یه چیزی نوشتن و امضا کردن. مثلا به نفع کاندیدای محبوب.
جمعه، 16 بهمن ماه 1388، ساعت 00:30 - هوشیار
سلام
تف تو ذات کثیف جنابعالی و سیروان
روزای خوبی بود ولی تو و سیروان آخراش رو با اینکه خاطره شد ولی خیلی تلخ کردین
جفتتون دیوونه اید
پریا که ماشا الله همه خاطرات رو حفظه، مادر! بشین بنویس
کلمه مردش نیستی رو هیچگاه فراموش نخواهم کرد چون مسیر زندگیمون رو هم تحت تاثیر قرار داده بود
میبینمت به زودی؛ بوس تا اون موقع


جمعه، 16 بهمن ماه 1388، ساعت 09:14
مسعود اقدسی فام:
نظر لطفته!
نمی دونم منظورت از تلخ کردید چی بود، اما من حداقلش هیچ وقت رفاقتها رو زیر پا نذاشتم.
آره، ماشالا مادر بهتر از ماها یادشه! بعضی از اینا رو من فراموش کرده بودم!!! کتاب باحالی می شه. خاطرات سه تفنگدار (بنا به روایتی سه کله پوک) و کاربردی های 83 به روایت مادر ترزای دوران!
به امید دیدار
جمعه، 16 بهمن ماه 1388، ساعت 14:49 - پریا
من هم از خاطرات تلخ هیچی نوفهمیدم، فقط میدونم اگه یه زمانی قرار باشه خاطرات سه تفنگدار نوشته بشه، یه شاهد مثل من واسه اونها لازم میشه.
ولی عجب مادر ترزاییم...هرکاری شما سه تا کردین من هم یا توش بودم یا ناظرش بودم.
این مردش نیستی رو چندبار خرج من یکی هم کردین.

هوشیار، ماجراهای روز دانشجو ،سال84 یادته؟
حرف زدن به زبان جبر خطی یادته؟
من زیاد نوشتم. خوب چندتارو هم خودت بنویس.و اگه تبریز امدی دقیقه90 خبر نده. اگه حتی اوایل نیمه دوم هم خبر بدی، باز هم قابل قبوله.
در ضمن،هیچکس ازاین نوشته های ما به جز خودمون فکرنکنم سر در بیاره.



جمعه، 16 بهمن ماه 1388، ساعت 19:31
مسعود اقدسی فام:
هوشیار بهم گفت جریان این تلخی چیه. در مورد سیروان کاملا باهاش موافقم. در مورد خودم هم همون حکایتیه که اونروز مریم در مورد خودش و تو می گفت. روزهای آخر دانشگاه و تصمیم من و . . .
بله خب. تو هم حضور فعالی داشتی. یادته مهسا یه متن ادبی نوشته بود؟ فکر کنم بعد از اردوی سیاحتی - تخریبی یام بود. در مورد جمع دوستی و این حرفها. اون زمان جمعمون حسابی جمع بود. بعدش کم کم بعضیا به خاطر بعضی ها کشیدن کنار. آخریش هم همین سیروان نامرد خودمون. کی باورش می شه که الان چهار ماهه ازش خبری ندارم؟! اون هم من بهش زنگ زدم برای تبریک سالگرد تولدش. وگرنه خیلی وقته براش فراموش شدیم. تو هم که می گی شش ماهه بی خبری ازش.
مگه کاری باهامون داشته باشه. بخاطر تسویه حساب دانشگاهش من و تو رو حسابی یاد می کرد! یه بار از عجب شیر که اومدم خونه، دیدم واسم میل زده. خوشحال شدم. خوندنم دیدم نوشته مدارکی رو که واسه تسویه حساب فرستاده بودم با پست بفرست واسم. چه دلخوش بودم که خیال کردم پیام داده حالم رو بپرسه!!!
مدارکش رو واسش فرستادم. اما یکی از عکسهاش رو نگه داشتم واسه خودم. همیشه توی کیفمه. گاهی نگاش می کنم و یاد می کنم از اون دوران. چه روزهایی با هم داشتیم . . .
جمعه، 16 بهمن ماه 1388، ساعت 20:20 - هوشیار
آره روز دانشجو رو یادمه ولی حرف زدن به جبرخطی رو یادم نیست یه کم توضیح بده یادم بیاد
چیمن 28 امتحان داره منم میام برنامه ریزی کنیم از همین الان اگه پایه اید
من که نظرم اینه بریم یه تور
کار خودته مادر که یه تور خوب پیداکنی البته اگه هم موافقن
محمود و پریسا کار قشنگی نکردن که احساس میکردن اگه ما با هم باشیم یکی از ما دوست اونارو تور میکنه اخه بگو احمقا کی با مهسا و سیروان کار داشت که شما این همه خاطره رو از ما گرفتین
ببخشید که رک حرف میزنم چون قاطی کردم از دست اون نامردا


جمعه، 16 بهمن ماه 1388، ساعت 20:28
مسعود اقدسی فام:
منم اگه مقدور باشه و در اختیار خودم باشم برنامه تور رو هستم.
شنبه، 17 بهمن ماه 1388، ساعت 09:31 - پریا
عجب درد دلی تازه کردین...
برنامه تور رو من هم هستم. فقط اگه میشه بعد کنکور باشه. برنامه اش رو صحبت می کنیم.(یام یا عینالی چطوره؟)
ماجرای جبر خطی رو اینجا نمی نویسم.مربوط به ترم دوم بود. بعدا میگم.ولی هیچی کیک و ساندیس دانشگاه نمی شه.
تقریبا یک سال پیش یه بار که به سیروان زنگ زده بودم گفتم حکایت تو حکایت "از دل برود،هر آنکه از دیده رود" شده. با یه لحنی که همیشه دست پیش میگرفت، پس نیوفته، گفت : نه، این چه حرفیه، فقط سرم یه کم شلوغه. این که چرا من 6ماهه دیگه از حال سیروان خبر ندارم بیشترش برمیگرده به خود سیروان، نه پریسا. اینکه هروقت کاری داشت فقط یادش میوفتاد زنگ بزنه، درست( البته هر وقت کاری هم داشت smsمیزد که یه زنگ بهم بزن) بابا بی خیال...
راستی،کسی نمی تونه این خاطرات رو از ما بگیره، تلخیش اینه که حیف که فقط تو خاطره موندن


یکشنبه، 18 بهمن ماه 1388، ساعت 17:40
شنبه، 17 بهمن ماه 1388، ساعت 20:51 - هوشیار
دقیقا چه روزی کنکور داری؟
یکشنبه، 18 بهمن ماه 1388، ساعت 03:25 - پریا
پنج شنبه 29 ام بعدازظهرو جمعه 30ام صبح تا 12
یکشنبه، 18 بهمن ماه 1388، ساعت 18:37 - هوشیار
پس فقط میشه بعدازظهر جمعه بریم اگه چیمن بتونه بمونه


یکشنبه، 18 بهمن ماه 1388، ساعت 18:54
مسعود اقدسی فام:
ایشالا که می تونه و من هم می تونم!
عینالیییییییی!
دوشنبه، 19 بهمن ماه 1388، ساعت 09:33 - مونا. یه قدم به خوشبختی با پای خیالی
پس حسابی مثه خودم شیطونی ها


سه شنبه، 20 بهمن ماه 1388، ساعت 16:55
مسعود اقدسی فام:
چی بگم والا.
پنجشنبه، 22 بهمن ماه 1388، ساعت 15:43 - فاطمه
بسم ا...! میرفتین یاهو مسنجر کارتون زودتر راه میفتاد به خدا


پنجشنبه، 22 بهمن ماه 1388، ساعت 17:18
مسعود اقدسی فام:

آخه همیشه با هم آنلاین نیستیم.
نام:  
پست الکترونیک:  (خصوصی)
وب سایت:

متن پیام:

 

 [حذف مشخصات]
کد تصویری: