بهمن امسال ماه خاطره ها بود.
تهران که رفته بودم، بعد از تموم شدن کارها به سرم زد سری به مراپش بزنم. با جناب سرگرد داداشی هماهنگ کردم و راهی لویزان شدم. با اکثر اساتید و فرماندهان دیدار تازه کردم و از لطف بی پایانشون شرمنده و خوشحال شدم. نشد همه اونهایی رو که دوست داشتم ببینم زیارت کنم. از سربازهای اونجا بگیر تا فرمانده و استاد. چه روزهای شیرینی داشتیم در اون دیار . . .
چند روزی استراحت سفر به تهران رو داشتم که از فرصت استفاده کردم و سری به دانشکده زدم. نشد با همه بچه ها هماهنگ کنم. فقط سارا رو گیر آوردم. از بچه های سال پایینی هم چند نفری رو دیدم. در همون دیدار مختصر کلی تجدید خاطره کردیم. از اساتید خیلی ها اونجا بودن. اما هیچ کدوم از اونهایی نبودن که برام مهم باشه برم جلو سلام و احوالپرسی کنم. احتمالا هیچ کدوم من رو یادشون نیست دیگه. نشد مهندس اسکندری رو ببینم.
سری به شرکت زدم و با بچه های شرکت دیدار تازه کردم. اونجا هم حال و هوای سابق رو نداره. نه بهزاد هست، نه طاهر، نه علی، نه سحر، نه من . . . فقط علی مونده و سعیده. نیروی جدید هم اضافه شده. اما مگه می شه جای ماها رو پر کرد؟!
چند روز پیش طبق روال بیست و پنجم هر ماه سربازهای جدیدی به یگان ما معرفی شدن. هربار که سرباز جدیدی می یاد و پذیرش می کنم، اگه عجب شیر آموزش دیده باشن از گردان و گروهانشون می پرسم. شاید خبری از گروهان خودم داشته باشن. اینبار یکیشون دقیقا از اونهایی بود که مثل خودم زیر دست سرگروهبان روزبهانی آموزش دیده بود. اون هم مثل من کلی ازشون تعریف می کرد. بهانه ای شد که دیروز باهاشون تماس بگیرم. شنیدن صداشون هم غنیمته.
عکسهای پیک نیک تفریحی-تخریبی یام و سفر تفریحی-کاری-زیارتی مشهد رو روی FaceBook آپلود کردم. با استقبال شدید رفقا مواجه شد!
و دیروز و امروز . . .
به خاطر کنکور ارشد بچه های زیادی تبریز اومده بودن. فرصت خوبی بود برای دور هم جمع شدن. به لطف ارشد گروهانمون این دو روز رو خونه اومدم و تونستم با خیلی ها دیدار تازه کنم. آخریش همین یه ساعت پیش بود که زیر بارون و در هوای سرد زمستان تبریز با هوشیار و فرشاد و چند نفر دیگه از دختر و پسرهای کلاس کنار استخر بزرگ شاهگلی دور هم جمع شدیم و کلی تجدید خاطره کردیم و روحی تازه در وجودمان دمیده شد. البته تا دلتون بخواد لرزیدیم و یخ زدیم! اونقدر که حتی نشد اسم یکی دو تا از بچه ها رو که شمارشون رو نداشتم روی گوشیم ذخیره کنم. انگشتهام کامل یخ زده بودن! ولی در کل چسبید. حیف که عکس نگرفتیم. یعنی فراموش شد. تازه الان که رسیدم خونه پریا زنگ زده می گه چرا عکس نگرفتیم؟!
آگهی نوشت: ریاضیکده افتتاح شد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------