یادداشتهای یک مسعود

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس / که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

www.labod.ir/blog


زمان دانشگاه، وسطهای ترم دوم، یه بار بچه ها قبل از ورود مهندس اسکندری به کلاس، تصویری از دکتر نقی پور با دستکش مخصوص کار با گچ تخته سیاه رو روی تخته می کشیدن، که استاد اومد. بچه ها هم هلهلکی تخته رو پاک کردن. حس کردیم استاد خیال کرد نقاشی مربوط به ایشونه. چون بلافاصله با لحن تندی گفت که صندلی ها رو مرتب کنید، می خوام امتحان بگیرم! بعد از اون هم هر جلسه کوئیز گرفت. بچه ها شدید شکه شدن. قرار بر این شد که یه جعبه شیرینی بگیریم و بریم محضر استاد برای معذرت خواهی.

شیرینی گرفتیم و چند نفر به نمایندگی از همه بچه ها با استاد صحبت کردن و معذرت خواهی و استاد هم گفت که مشکلی نبوده و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. نماینده ها که از اتاق استاد اومدن پایین، یکی دو تا از بچه ها گفتن کو شیرینی؟ سیروان هم که نماینده بود گفت خب دادیم دست استاد. گفتن پس سهم ما چی؟! سیروان واسه کم نیاوردن گفت می رم می گیرم. منم یه کلام گفتم مردش نیستی! تا این رو گفتم سیروان بدو بدو از پله ها رفت بالا به سمت اتاق استاد. بعد از چند دقیقه اومد پایین. دست از پا درازتر گفت که روم نشد برم اتاق استاد. گفتم وایسا و تماشا کن. خودم رفتم بالا.

جلوی اتاق استاد:

تق تق . . .

- بفرمایید.

- سلام استاد.

- سلام، یا الله، چطوری . . .

آخه میونم با استاد خوب بود. آخر ترم هم ازشون یه بیست ناقابل گرفتم.

- شرمنده استاد، چند تا از بچه ها می گن ما سهم شیرینیمون رو می خوایم.

استاد نگاهی انداخت کرد و جعبه رو سمت من گرفت.

- باشه، هر چند تا دوست داری بردار.

- نه استاد، همه رو می خوان.

نوع نگاهی که اون لحظه استاد به من داشت اندر وصف نگنجد!

یه دستمال کاغذی روی میزش پهن کرد و یه شیرینی از جعبه گذاشت روی ذستمال.

- بفرما، اینم جعبه.

- ممنون استاد، با اجازه.

وقتی اومدم پایین، تا بچه ها جعبه شیرینی رو دستم دیدن، چنان جیغ و دادی کردن کمپرس!

حالا بماند خاطرات کلید پرت کردن وسط کلاس درس و به هم زدن قداست کلاس دکتر نقی پور و خوردن معجون وحشتناک داخل بوفه و غیره، که همه و همه ناشی از عبارت محرک "مردش نیستی" بود.

پی نوشت: مهندس اسکندری رو خیلی دوست دارم. نه به خاطر نمره بیستی که حقم بود! به خاطر همه لطفهایی که در حقم داشته. ترم دو بودم که ایشون من رو برای حل تمرین درس برنامه نویسی پیشرفته بچه های ترم شش فرستادن. در کل همیشه به من لطف داشتن. بعد فراغت از دانشگاه هم تنها استادی بودن که وقتی دانشکده سر زده بودم به دیدنشون رفتم. یادشون گرامی.