یادداشتهای یک دیوانه


















حرف آخر سه شنبه ، 25 تیر ماه 1387 ، ساعت 15:47  

 

سالها  دل  طلب  جام  جم  از  ما  می کرد

آنچه خود داشت  ز  بیگانه  تمنا  می کرد 

 

گوهری کز صدف کون و مکان  بیرون  است

طلب  از  گمشدگان  لب   دریا   می کرد

 

مشکل  خویش  بر  پیر  مغان  بردم    دوش

کو  به   تایید   نظر   حل   معما  می کرد

 

دیدمش خرم  و  خندان  قدح  باده به دست

وندر  آن  آینه   صدگونه  تماشا  می کرد

 

آنکه چون غنچه  لبش را  ز  حقیقت  بنهفت

ورق  خاطر  از  این نقطه محشا می کرد

 

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که  این  گنبد  مینا  می کرد 

 

بیدلی   در   همه   احوال   خدا    با   او  بود 

او  نمی دیدش  و  از  دور  خدایا می کرد

 

آنهمه  شعبده ها   عقل  که   می کرد   آنجا 

ساحری پیش  عصا  و  ید  بیضا  می کرد

 

گفت    آن   یار   کزو   گشت  سر  دار   بلند

جرمش  این بود که اسرار هویدا می کرد 

 

فیض   روح   القدس   ار    باز    مدد   فرماید 

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد 

 

گفتمش سلسله  زلف بتان  از  پی  چیست

گفت حافظ گله ای از دل  شیدا  می کرد 

 

یا حق

 





سالگرد چهارچشمی شدنم!!! سه شنبه ، 18 تیر ماه 1387 ، ساعت 21:53  

امروز اولین روز دوره آموزشی «اصول و فنون گزارش نویسی» پارک علم و فناوری استان بود. با توجه به اینکه همه بچه های شرکت به تعطیلات یک هفته ای رفتن و کسی تبریز نیست، من تنها ثبت نام کننده از طرف شرکت هستم. ظاهرا قراره بر اساس ارزشیابی هایی که استاد در حین تدریس انجام می ده آخر کار مدرک هم بهمون بدن! انصافا که توی همین ساعتهای اول کلی چیز در مورد آیین نگارش و شیوه نامه نگاری اداری یاد گرفتم. از این به بعد بیشتر قراره روی گزارش نویسی تمرکز کنیم.

این کلاس بیشتر از این حرفها برای من درس داشت. شیوه تدریس استاد خیلی جالب بود. در تمام مدت تدریس با برخورد جالبی که از خودش نشون داد همه رو سر حال نگه داشت. منی که کلاس درس یک ساعت و نیمه دانشگاه رو نمی تونستم تجمل کنم، سه ساعت و نیم مثل بچه های خوب یه جا نشسته بودم!!! البته دروغ چرا، اون وسط ها پنج دقیقه استراحت داد! سعی می کنم از روش تدریسش هم درس یاد بگیرم. در آینده به دردم می خوره!

 و اما . . .

امروز 18 تیرماهه. اگه از سالگرد اتفاقات کوی دانشگاه و تولد حسن آقای بهارستانی و احتمالا عموی عزیزم (اینیکی رو مطمئن نیستم!) بگذریم، امروز یه روز خاص دیگه هم برای من هست: روزی که عینکی شدم!!! وای که چقدر ذوق کرده بودم. یه عینک قاب طلایی که شمارش همچین هم زیاد نبود، اما تا دلتون بخواد اون اوایل پزش رو دادم! از کجا می دونستم قراره روزی برسه که بدون عینک نتونم زن داداشم رو از فاصله چند متری تشخیص بدم، یا وقتی جلوی کامپیوتر می شینم نتونم نوشته هاش رو درست و حسابی بخونم!؟!؟!؟

هر چقدر فکر می کنم یادم نمی یاد چند ساله که عینکی هستم؟! رسما دجار فراموشی شدم! چند وقت قبل یکی از بچه ها بهم پیامک داد که شنیدم فلانی رو دیدی و صحبت کردی. گفتم آره. اما بعدش هر چی فکر کردم یادم نیومد دیروز باهاش صحبت کردم، هفته قبل بود یا یکی دو ماه قبل!؟!؟ واقعا یادم نبود. فقط یه تصویر تاریک توی ذهنم از این دوست وجود داشت که باعث می شد بتونم ادعا کنم یادمه باهاش حرف زدم. زمانش رو هیچ وقت نفهمیدم. خیلی وقته که حساب روزها از دستم در رفته.





روز وداع یاران شنبه ، 15 تیر ماه 1387 ، ساعت 22:22  

یاد خاطرات تلخ و شیرین بخیر . . .

یاد روزهایی که علیرغم وجود جا به اندازه کافی، سه تا خرس گنده روی یه نیمکت خودمون رو جا می دادیم! یاد روزی که قداست کلاس دکتر نقی پور رو به هم زدیم! یاد روزی که هوشیار خلبان بود و من کمک خلبان! یاد روزهایی که با استاد عقده ای فیزیکمون لج می کردیم! یاد روزهایی که سیروان وقت و بی وقت می کشیدم از خونه بیرون تا حرف بزدیم! یاد روزی که تا صبح توی خوابگاه آب بازی کردیم! یاد روزی که بچه های کلاس رفتن اردو، اما ما خوابگاه دور هم جمع شدیم و بیشتر از اونا خوش گذروندیم! یاد کوه رفتنهامون! یاد به سرزدنهامون! یاد چرت و پرت گفتنهامون! یاد بگو بخندهامون! یاد حال گیریهامون! یاد دعواهامون! یاد . . .

این قافله عمر عجب می گذرد . . .

 

سیروان، هوشیار، من - 15 تیرماه 1387 - مقابل درب ورودی دانشکده علوم ریاضی دانشگاه تبریز

 





تکرار می کنم . . . یکشنبه ، 2 تیر ماه 1387 ، ساعت 5:21  

 

توان صبر کردن

برای رودرروئی با آنچه باید روی دهد

برای مواجهه با آنچه روی می دهد

 

شکیبیدن

گشاده بودن

تحمل کردن

آزاده بودن

 

از کسی نمی پرسند چه  هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید

از عادات انسانیش نمی پرسند

از خویشتن نمی پرسند

زمانی

به ناگاه

باید با آن رو در روی آید

تاب آورد

بپذیرد

وداع را

درد مرگ را

فرو ریختن را

تا دیگر بار

بتواند که برخیزد

 

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

نزد کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

باز شناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم

تا روزها بی ثمر نماند

ساعتها جان یابد

و لحظه ها گرانبار شود

 

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی حقیقت

که راهیست ناشناخته

پرخاک

ناهموار

راهی که باری

در آن گام می گذارم

که در آن گام نهاده ام

و سر بازگشت ندارم

 





یادی از شازده کوچولو!!! پنجشنبه ، 30 خرداد ماه 1387 ، ساعت 13:35  

خرداد سال 78، امتحانات نهایی سوم راهنمایی . . .

امتحان انشاء داشتیم. سه تا موضوع مشخص شده بود که باید یکی رو به اختیار انتخاب می کردیم. یکی در مورد فواید درخت و درختکاری بود، دومی یه نامه سرگشاده به نوجوان فلسطینی، و سومی . . . یادم نیست!

من دومی رو انتخاب کردم!!! نمی دونم چرا، مخصوصا که امتحانات سراسری بود و قرار نبود معلمهای خودمون تصحیح کنن ورقه ها رو. تا جایی که یادم می یاد هیچ کدوم از دوستانم این انتخاب رو نکرده بودن.

شروع کردم به نوشتن. از راه سختی که پیش روی این نوجوانان بود گفتم و از انگیزه و هدف. مشکلات رو به کوه بلندی تشبیه کردم که باید فتح می شد. این تشبیه رو از معلم معارف طرح تابستانی یادواره حضرت امام تبریز یاد گرفته بودم! واسش نوشتم که وقتی به بلندای کوه نگاه می کنی ممکنه وحشت کنی. باید آگاه باشی که بین تو و دامنه این کوه که برای فتح کردنش باید قدم به اونجا بذاری گودال عمیقی هست به اسم ناامیدی. اول باید این گودال رو پشت سر بذاری تا بتونی به پای کوه برسی. خیلی باید مراقب بود.

زمانی که این گودال رو رد کردی شروع می کنی به بالا رفتن از کوه. می ری، می ری، می ری . . . راه آسونی نیست. دره و پرتگاه زیاد داره. اما اگه حواست جمع و توکلت به حق باشه حتما می رسی اون بالا.

می رسی و شادی می کنی و در کمال افتخار پرچمت رو بر قله می کاری تا یادبودی باشه از این فتح بزرگ. غافل از اینکه گودالی بس عمیقتر و وحشتناکتر از گودال اول در انتظارته! گودالی که بیشتر شبیه یه چاه تنگ و بسیار عمیقه. این چاه درست نوک قله کوه قرار داره. اگه حواست جمع نباشه . . . اسم آشنایی داره. حتما شما هم شنیدین: غرور!!!

آره، برای این نوجوان فلسطینی از ناامیدی و غرور به عنوان آفتهای اول و آخر راه گفتم و ازش خواستم در سایه حق به استقامت خودش ادامه بده. و در آخر . . .

آخر برگه امتحانیم همون کوه رو با دو تا چاه کشیدم! اولی پای کوه بود و کنارش نوشته بودم ناامیدی، و دومی اون بالا بالا ها بود و عمقی به اندازه کل ارتفاع کوه داشت، به اسم غرور!  حس کردم باید این نقاشی رو بکشم. اینطوری نگران نبودم کسی که اون نامه رو می خونه ممکنه متوجه منظورم نشه!!!

یاد حرفهای آنتوان سنت اگزوپری افتادم. آخه آدم بزرگها . . .





قهرمان شدییییییییییم!!! دوشنبه ، 27 خرداد ماه 1387 ، ساعت 19:48  

و بالاخره استقلال هم قهرمان شد و همه ناکامی های لیگ برتر رو تلافی کرد .

این موفقیت شیرین رو به بازیکنان و دست اندرکاران و هواداران تیم، از جمله خودم ، تبریک می گم. امیدوارم جام باشگاههای آسیا با حضور پرسپولیس و استقلال و سپاهان رونق ویژه ای داشته باشه .

تا استقلال به فینال بیاد و این دو تا گل آخر رو بزنه ما نصف عمر شدیم . دست و پنجه وحید جون عزیزمون هم با پتالتی گرفتنهاش درد نکنه .

علی رضا منصوریان عزیز هم رفت . دلمون براش تنگ می شه . خیلی دوست داشتنی بود، نه؟

خلاصه اینکه خرسند شدیم . . .

 

یاد ایام:

درست 30 روز قبل بود. من توی دانشکدمون میزبان دوستان عزیزی بودم و عصر همون روز پرسپولیس با سپاهان بازی داشت!

یادش بخیر . . .

خیلی روز خوبی بود و خیلی خیلی خوش گذشت . تو اون جمع تا جایی که یادم می یاد فقط من استقلالی بودم  و واقعا جای شکر داره که از بین چند تا پرسپولیسی جون سالم به در بردم . مخصوصا که یکیشون کتک کار حرفه ای - اونا بهش می گن کاراته!  - بود و کلی مقام و مدال داشت .

وقتی پرسپولیس گل قهرمانی رو زد ترمینال بودم! با فرهاد رفته بودیم دو تا از مهمونهامون رو که از شهرستان اومده بودن بدرقه کنیم . اونا تو اتوبوس بودن و ما بیرون منتظر حرکت اتوبوس. رادیوهای چند تا از سواری های بین شهری با آخرین شدت صدای ممکن گزارش بازی رو پخش می کردن. گل رو که زدن کلی آدم اینطوری شدن یهو: .

یادمه روزهای قبل از مسابقه هی به هوشیار می گفتم: "هوشیار می دونی چی حال می ده؟ اینکه تا دقیقه 90 پرسپولیس یک هیچ جلو باشه و یهو سپاهان گل مساوی رو بزنه و قهرمان شه! آخ که چه کیفی می کنم "!!! هوشیار با یه اضطرابی جواب می داد: "نه تو رو خدا! اینطوری شه من در جا سکته می کنم ". آخه این هوشیار خان ما از اون پرسپولیسی های متعصبه . گل رو که زدن پیامک فرستاد که: "گل دقیقه آخر می خواستی عزیز دلم؟ اینم گل دقیقه آخر" .

خلاصه اون روز یکی از پرخاطره ترین و خوش خاطره ترین و به یادماندنی ترین روزهای زندگیم بود . امیدوارم دوباره تکرار بشه و باز هم جمع دوستان جمع باشه و بگیم و بخندیم و . . . ان شاءالله .





تسلیت و تهنیت!!! شنبه ، 25 خرداد ماه 1387 ، ساعت 23:38  

اول:

ضایعه درگذشت ناگهانی پدر و خواهر گرامی همکلاسی عزیزمون، سرکار خانم اسدی، رو به ایشون و خانواده محترمشون تسلیت عرض می کنیم.

مطمئنا زمانی که پدر مهربانتون منزل رو ترک می کردن تا به همراه خواهرتون به جمع گرم و صمیمی خانواده برگردن، هیچ کدوم تصور نمی کردید این آخرین باری هست که . . .

اما زندگی همینه و ما با همه قدرت کذاییمون مثل موم در چنگ مرگ اسیریم! خدا صبرتون بده.

 

دوم:

پذیرفته شدن مقالات حمید جان و میلاد خان و آرزو و فاطمه عزیزمون رو در دهمین کنفرانس آموزش ریاضی ایران به این عزیزان تبریک می گم. من اسم صادق عزیز رو جزو مقالات پذیرفته شده ندیدم. اما میلاد خان می گفت ایشون هم قبول شدن. شاید مقاله مشترک داشتن و اسمشون نیست. در این صورت به ایشون هم تبریک می گم. خوشحالم که در کنار شما عزیزان افتخار همکاری در لبخند ریاضی رو دارم.

اما تبریک و خدا قوت ویژه ای هم دارم خدمت آرزو جان و فاطمه جان که علیرغم سن کمشون و با همه مشغله هایی درسی و درگیری برای آزمون ورودی دانشگاه، همچنان به فعالیت های جنبی خودشون در سطح عالی ادامه می دن. واقعا که خوش به حالتون. بهتون حسودیم می شه.

 

سوم:

جمعی خندان و جمعی گریان . . .





اندر احوالات سایت برنامه نویسی! جمعه ، 24 خرداد ماه 1387 ، ساعت 20:58  

این روزها که به آخر ترم و زمان تحویل پروژه های برنامه نویسی نزدیک می شیم بازار درخواستهای برنامه های آماده توی سایت برنامه نویسی گرم شده! شاید بشه گفت بالای هشتاد درصد نظراتی که ارسال می شه درخواست برنامه آمادست ، و مابقی هم تشکر از نویسنده ها و مطالب   و البته هر از چند گاهی نظر در مورد شیوه ارائه مطالب و . . .

البته ما هیچ وقت جواب اینطور درخواستها رو نمی دیم . تحویل پروژه های آماده که کمک می کنه کسی بدون یاد گرفتن درس رو پاس کنه اگرچه در ظاهر دعای خیر طرف رو پشت خودش داره، اما عموما نفرین استادش و والدینش و حتی در طولانی مدت خودش رو به دنبال داره!!!  خیلی ها رو می شناسم که بعدها افسوس می خورن که چرا به وقتش رو این پروژه ها کار نکردن که چیزی یاد بگیرن. بعضی از برنامه نویس های عزیز هم با این جمله که "خب من اگه براش ننویسم یکی دیگه می نویسه" یه جورایی خودشون رو تبرئه می کنن. اما آیا واقعا این دلیل موجهی هست؟

اما قسمتش جالبش برخورد و لحن گفتار بعضی از درخواست کننده هاست. به چند نمونه که اینجا می یارم توجه کنید. البته شکلکها و عبارتهای داخل پرانتز رو من اضافه کردم و جزو درخواست اون عزیزان نیست. در ضمن جملاتی که نوشته می شه کاملا بدون سانسور و متن کامل نظری هست که خواننده وارد کرده:

 

برنامه اي كه در آن ماتريس 5*5 ترانهاده اش تريسش معكوسش دترمينانش را بدست آورد؟ در پاسكال

(این جمله سوالیه؟ خبریه؟ درخواسته؟ چیه؟ )

 

برنامه زمانبندی مسابقات رو می خوام به c++

)

 

الگوريتم روش لاگرانژ

(خب چیکارش کنم!؟ )

 

لطفا اگه میشه برنامه بازی زندگی را برای ما بنویسید با تشکر

( )

 

با تشكر و قدرداني از شما

اطلاعاتي از جنگل مي خوام ممنون ميشم اگه كسي به من كمك بكنه

(سوء تفاهم نشه، ایشون منظورشون جنگلی هست که در درس ساختمان داده ها مطرح می شه. حواستون به سمت شمال و منابع طبیعی خودمون نره! )

 

برنامه ها رو رايگان مي نويسيد؟

(جااااان!؟!؟ )

 

با سلام وعرض خسته نباشید

امیدوارم که که هیچ وقت از اداره این سایت خسته نشید و همیشه با فعالیتهای روزافزون به پیشرفت این سایت کمک کنید من یه نظری که داشتم در مورد این سایت اینه که اگه بتونید یه قسمت رو هم برای برنامه های آماده که هرکی خواست از اونجا برنامه اش رو دانلود کنه یا برنامه ای داشته باشه که به درد بقیه بخوره رو طراحی کنید و مطمئنم که این کار به درد همه میخوره و روی تعداد بازدیدکنندهاتون تاثیر فوق العاده ای داره با تشکر

()

 

سلام

با تشکر از وب سایت شما

من یک برنامه نویس به زبان های C و C++ و وی بی و پاسکال و همین طور دلفی و SQLserver هستم  ولی از همون بچگی یک مشکلی که داشتم و دارم اینه که با ریاضی میونم خوب نیست یعنی بدم میاد   ، یکی از استادادی دانشگاهمون یک دلداری به همه داد و این که برنامه نویسی زیاد با ریاضی کار نداره ولی من هر چی نگاه می کنم میبینم که همه جا ریاضی ، اینجا ، اونجا و.......................  

یک نفر مرد و مردونه بیاد بگه من چه کار باید بکنم که نکردم ، اگر همین الان یک کتاب 1000 صفحه ای زبان رو بهم بدم که هر صفحه اش 500 لغت داشته باشه بگن هفته بعد باید امتحان بدی مطمئنم 20 میشم ولی ولی اگه یک کتاب ریاضی 50 صفحه ای بدن بگن 1 ماه دیگه باید امتحان بدی از همین اول مطمئنم قبول نمیشم

کسی نیست یه راهی ، چاره ای روشی به من بگه

ممنون و متشکر

(اگه کسی راهکاری برای این عزیزمون داره به من بگه تا بهش برسونم. )

 

من میخواهم برنامه متعدد ویژول بیسیک باشد با تشکر

(کسی فهمید ایشون چی گفتن؟  

 

سلام بچه ها من تازه اومدم تو جمع شما من برتامه نويسيم بد نيست منتها هيچي از اسمبلي نمي دونم چند روز ديگه تحويل پروزه دارم شمارو به خدا اگه كسي در مورد برنامه 8 وزير اسمبلي هرچه مي دونه برايم رو سايت بگذاره قول مي دم همه برنامه هام رو سايت شما بگذارم ترو خدا يكي كمكم كن تا از شر اسمبلي خلاص شم.

(پیشنهاد رشوه؟؟؟  )

 

و در آخر دعوتتون می کنم در قسمت نظرات مساله هشت وزیر پیامهای رد و بدل شده - از تاریخ 4 اردیبهشت تا 11 اردیبهشت - بین بنده و دانشجوی محترمی به اسم غزاله خانم رو مطالعه کنید. ایشون ادعا داشتن که دانشجوی ترم اول کاردانی کامپیوتر هستن و می خوان تو یه شرکت برنامه نویسی استخدام بشن!!! ظاهرا شرکت مذکور چند تا برنامه خیلی ساده بهشون داده بنویسن و بیارن، تا سطح برنامه نویسیشون سنجیده بشه. ایشون طی همین پیامها که بالا آدرسشون رو دادم اصرار داشتن من برنامه ها رو براشون بنویسم!!!!!! واقعا آخر نامردیه همچین کاری رو کردن. ما خودمون هم شرکت داریم و اگه قرار باشه یه روز یکی اینطوری استخدام شده . . .

متاسفانه همونطور که قبلا هم یه بار بین یادداشتهام اشاره داشتم تمایل به مصرف گرایی خیلی زیاد شده. البته نباید همه تقصیرها رو انداخت گردن دانشجوی بی نوا. سیستم آموزشی نادرست، فشار درسی ناشی از واحدهای زیاد در طول ترم که مانع خوب یاد گرفتن می شه، استادهایی که خوب درس نمی دن و مهمتر از همه علاقه نداشتن به رشته تحصیلی از جمله عوامل موثر هستن به نظر من. متاسفانه فرهنگ مدرک گرایی باعث شده خیلی ها بدون علاقه به درس و یا رشته تحصیلیشون و صرفا برای گرفتن نمره و مدرک وارد دانشگاه بشن و . . .

خدایا با امید تو . . .

 

پی نوشت:

      بسان رود

          که در نشیب دره سر به سنگ می زند

               رونده باش،

                    امید هیچ معجزی ز مرده نیست

                         زنده باش . . .

 





شروعی دوباره . . . پنجشنبه ، 23 خرداد ماه 1387 ، ساعت 22:35  

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

 

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

 

خون می رود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

 

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

 

پی نوشت:

حدود سه هفته یادداشتهای من مال خودم نبودن. اشعار و قطعاتی - اگرچه خیلی با مفهوم برای خودم - از بزرگان شعر و ادب و فرهنگ، همه اون چیزی بود که در این مدت برای گفتن داشتم. حس نوشتن وجود نداشت. یعنی خیلی وقته که نیست. اما این چند وقته واقعا دیگه حتی در حد یه آب باریکه هم جاری نبود!

گاهی آدم توی باتلاقی فرو می ره که خودش خبر نداره و هر چقدر هم دیگران سعی می کنن کمکش کنن زیر بار نمی ره! به قول فرهاد شاید لازمه اجازه بدی اونقدر بره پایین که خودش با تمام وجودش خفه شدن رو حس کنه و تلاشش رو آغاز کنه!!! همین آقا فرهاد گل ما یه نظر جالب دیگه هم داره: نه تنها وقتی می بینی گوشش بدهکار نیست برای نجاتش تلاشی نکن، اگه می شد خودت هم دستت رو روی سرش بذار و به طرف پایین فشار بده!!! اینطوری زودتر به همون نقطه ای که باید برسه می رسه! و من اینگونه شدم!!! البته حال و روز من یه تفاوت کوچولو با مساله بالا داشت: هیچ کس نمی دونست دارم غرق می شم و یا لااقل اگه می دونستن نگفتن! خودم یه چیزهایی فهمیده بودم. اما خب . . .

کمتر از یک ماه دیگه امتحان مهمی دارم که می شه گفت مسیر آینده من رو تا حد زیادی روشن می کنه. ایشالا سر فرصت در موردش توضیح بیشتری می دم. نیاز به دعای شما عزیزان دارم. منت به سرم می گذارید اگه برادر کوچکترتون رو هم توی دعاهاتون یاد کنید . . .

یه خواهش دیگه: در مورد حرفهایی که اینجا زدم اصلا باهام صحبت نکنید! چه توی اینترنت، چه تلفنی، چه حضورا. همینجا بمونه لطفا. اینها رو گفتم تا مقدمه ای باشه به یادداشتهای آینده خودم. حس می کنم یواش یواش داره نوشتنم می یاد!!! منتظر ادامه یادداشتهای یک دیوانه باشید. دعا هم فراموش نشه: برای امتحانم، برای اینکه از باتلاق بیام بیرون و . . . عاقبت بخیری همه!





آرامش، دلیری، بینش و . . . فهم! چهارشنبه ، 22 خرداد ماه 1387 ، ساعت 16:32  

 

پروردگارا . . .

 

به من آرامش ده

          تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

 

دلیری ده

          تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

 

بینش ده

          تا تفاوت این دو را بدانم

 

مرا فهم ده

          تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند . . .

 

«جبران خلیل جبران»