|
||||||||||||||||||||||
|
منو . . .
معرفی . . .
نوشته ها . . .
دوستان . . .
|
خرداد سال 78، امتحانات نهایی سوم راهنمایی . . . امتحان انشاء داشتیم. سه تا موضوع مشخص شده بود که باید یکی رو به اختیار انتخاب می کردیم. یکی در مورد فواید درخت و درختکاری بود، دومی یه نامه سرگشاده به نوجوان فلسطینی، و سومی . . . یادم نیست! من دومی رو انتخاب کردم!!! نمی دونم چرا، مخصوصا که امتحانات سراسری بود و قرار نبود معلمهای خودمون تصحیح کنن ورقه ها رو. تا جایی که یادم می یاد هیچ کدوم از دوستانم این انتخاب رو نکرده بودن. شروع کردم به نوشتن. از راه سختی که پیش روی این نوجوانان بود گفتم و از انگیزه و هدف. مشکلات رو به کوه بلندی تشبیه کردم که باید فتح می شد. این تشبیه رو از معلم معارف طرح تابستانی یادواره حضرت امام تبریز یاد گرفته بودم! واسش نوشتم که وقتی به بلندای کوه نگاه می کنی ممکنه وحشت کنی. باید آگاه باشی که بین تو و دامنه این کوه که برای فتح کردنش باید قدم به اونجا بذاری گودال عمیقی هست به اسم ناامیدی. اول باید این گودال رو پشت سر بذاری تا بتونی به پای کوه برسی. خیلی باید مراقب بود. زمانی که این گودال رو رد کردی شروع می کنی به بالا رفتن از کوه. می ری، می ری، می ری . . . راه آسونی نیست. دره و پرتگاه زیاد داره. اما اگه حواست جمع و توکلت به حق باشه حتما می رسی اون بالا. می رسی و شادی می کنی و در کمال افتخار پرچمت رو بر قله می کاری تا یادبودی باشه از این فتح بزرگ. غافل از اینکه گودالی بس عمیقتر و وحشتناکتر از گودال اول در انتظارته! گودالی که بیشتر شبیه یه چاه تنگ و بسیار عمیقه. این چاه درست نوک قله کوه قرار داره. اگه حواست جمع نباشه . . . اسم آشنایی داره. حتما شما هم شنیدین: غرور!!! آره، برای این نوجوان فلسطینی از ناامیدی و غرور به عنوان آفتهای اول و آخر راه گفتم و ازش خواستم در سایه حق به استقامت خودش ادامه بده. و در آخر . . . آخر برگه امتحانیم همون کوه رو با دو تا چاه کشیدم! اولی پای کوه بود و کنارش نوشته بودم ناامیدی، و دومی اون بالا بالا ها بود و عمقی به اندازه کل ارتفاع کوه داشت، به اسم غرور! حس کردم باید این نقاشی رو بکشم. اینطوری نگران نبودم کسی که اون نامه رو می خونه ممکنه متوجه منظورم نشه!!! یاد حرفهای آنتوان سنت اگزوپری افتادم. آخه آدم بزرگها . . .
و بالاخره استقلال هم قهرمان شد و همه ناکامی های لیگ برتر رو تلافی کرد این موفقیت شیرین رو به بازیکنان و دست اندرکاران و هواداران تیم، از جمله خودم تا استقلال به فینال بیاد و این دو تا گل آخر رو بزنه ما نصف عمر شدیم علی رضا منصوریان عزیز هم رفت خلاصه اینکه خرسند شدیم . . .
یاد ایام: درست 30 روز قبل بود. من توی دانشکدمون میزبان دوستان عزیزی بودم و عصر همون روز پرسپولیس با سپاهان بازی داشت! یادش بخیر . . . خیلی روز خوبی بود و خیلی خیلی خوش گذشت وقتی پرسپولیس گل قهرمانی رو زد ترمینال بودم! با فرهاد رفته بودیم دو تا از مهمونهامون رو که از شهرستان اومده بودن بدرقه کنیم یادمه روزهای قبل از مسابقه هی به هوشیار می گفتم: "هوشیار می دونی چی حال می ده؟ اینکه تا دقیقه 90 پرسپولیس یک هیچ جلو باشه و یهو سپاهان گل مساوی رو بزنه و قهرمان شه! آخ که چه کیفی می کنم خلاصه اون روز یکی از پرخاطره ترین و خوش خاطره ترین و به یادماندنی ترین روزهای زندگیم بود
اول: ضایعه درگذشت ناگهانی پدر و خواهر گرامی همکلاسی عزیزمون، سرکار خانم اسدی، رو به ایشون و خانواده محترمشون تسلیت عرض می کنیم. مطمئنا زمانی که پدر مهربانتون منزل رو ترک می کردن تا به همراه خواهرتون به جمع گرم و صمیمی خانواده برگردن، هیچ کدوم تصور نمی کردید این آخرین باری هست که . . . اما زندگی همینه و ما با همه قدرت کذاییمون مثل موم در چنگ مرگ اسیریم! خدا صبرتون بده.
دوم: پذیرفته شدن مقالات حمید جان و میلاد خان و آرزو و فاطمه عزیزمون رو در دهمین کنفرانس آموزش ریاضی ایران به این عزیزان تبریک می گم. من اسم صادق عزیز رو جزو مقالات پذیرفته شده ندیدم. اما میلاد خان می گفت ایشون هم قبول شدن. شاید مقاله مشترک داشتن و اسمشون نیست. در این صورت به ایشون هم تبریک می گم. خوشحالم که در کنار شما عزیزان افتخار همکاری در لبخند ریاضی رو دارم. اما تبریک و خدا قوت ویژه ای هم دارم خدمت آرزو جان و فاطمه جان که علیرغم سن کمشون و با همه مشغله هایی درسی و درگیری برای آزمون ورودی دانشگاه، همچنان به فعالیت های جنبی خودشون در سطح عالی ادامه می دن. واقعا که خوش به حالتون. بهتون حسودیم می شه.
سوم: جمعی خندان و جمعی گریان . . .
این روزها که به آخر ترم و زمان تحویل پروژه های برنامه نویسی نزدیک می شیم بازار درخواستهای برنامه های آماده توی سایت برنامه نویسی گرم شده! شاید بشه گفت بالای هشتاد درصد نظراتی که ارسال می شه درخواست برنامه آمادست البته ما هیچ وقت جواب اینطور درخواستها رو نمی دیم اما قسمتش جالبش برخورد و لحن گفتار بعضی از درخواست کننده هاست. به چند نمونه که اینجا می یارم توجه کنید. البته شکلکها و عبارتهای داخل پرانتز رو من اضافه کردم و جزو درخواست اون عزیزان نیست. در ضمن جملاتی که نوشته می شه کاملا بدون سانسور و متن کامل نظری هست که خواننده وارد کرده:
برنامه اي كه در آن ماتريس 5*5 ترانهاده اش تريسش معكوسش دترمينانش را بدست آورد؟ در پاسكال (این جمله سوالیه؟ خبریه؟ درخواسته؟ چیه؟
برنامه زمانبندی مسابقات رو می خوام به c++ (
الگوريتم روش لاگرانژ (خب چیکارش کنم!؟
لطفا اگه میشه برنامه بازی زندگی را برای ما بنویسید با تشکر (
با تشكر و قدرداني از شما اطلاعاتي از جنگل مي خوام ممنون ميشم اگه كسي به من كمك بكنه (سوء تفاهم نشه، ایشون منظورشون جنگلی هست که در درس ساختمان داده ها مطرح می شه. حواستون به سمت شمال و منابع طبیعی خودمون نره!
برنامه ها رو رايگان مي نويسيد؟ (جااااان!؟!؟
با سلام وعرض خسته نباشید امیدوارم که که هیچ وقت از اداره این سایت خسته نشید و همیشه با فعالیتهای روزافزون به پیشرفت این سایت کمک کنید من یه نظری که داشتم در مورد این سایت اینه که اگه بتونید یه قسمت رو هم برای برنامه های آماده که هرکی خواست از اونجا برنامه اش رو دانلود کنه یا برنامه ای داشته باشه که به درد بقیه بخوره رو طراحی کنید و مطمئنم که این کار به درد همه میخوره و روی تعداد بازدیدکنندهاتون تاثیر فوق العاده ای داره با تشکر (
سلام با تشکر از وب سایت شما من یک برنامه نویس به زبان های C و C++ و وی بی و پاسکال و همین طور دلفی و SQLserver هستم یک نفر مرد و مردونه بیاد بگه من چه کار باید بکنم که نکردم ، اگر همین الان یک کتاب 1000 صفحه ای زبان رو بهم بدم که هر صفحه اش 500 لغت داشته باشه بگن هفته بعد باید امتحان بدی مطمئنم 20 میشم ولی ولی اگه یک کتاب ریاضی 50 صفحه ای بدن بگن 1 ماه دیگه باید امتحان بدی از همین اول مطمئنم قبول نمیشم کسی نیست یه راهی ، چاره ای روشی به من بگه ممنون و متشکر (اگه کسی راهکاری برای این عزیزمون داره به من بگه تا بهش برسونم.
من میخواهم برنامه متعدد ویژول بیسیک باشد با تشکر (کسی فهمید ایشون چی گفتن؟
سلام بچه ها من تازه اومدم تو جمع شما من برتامه نويسيم بد نيست منتها هيچي از اسمبلي نمي دونم چند روز ديگه تحويل پروزه دارم شمارو به خدا اگه كسي در مورد برنامه 8 وزير اسمبلي هرچه مي دونه برايم رو سايت بگذاره قول مي دم همه برنامه هام رو سايت شما بگذارم ترو خدا يكي كمكم كن تا از شر اسمبلي خلاص شم. (پیشنهاد رشوه؟؟؟
و در آخر دعوتتون می کنم در قسمت نظرات مساله هشت وزیر پیامهای رد و بدل شده - از تاریخ 4 اردیبهشت تا 11 اردیبهشت - بین بنده و دانشجوی محترمی به اسم غزاله خانم رو مطالعه کنید. ایشون ادعا داشتن که دانشجوی ترم اول کاردانی کامپیوتر هستن و می خوان تو یه شرکت برنامه نویسی استخدام بشن!!! ظاهرا شرکت مذکور چند تا برنامه خیلی ساده بهشون داده بنویسن و بیارن، تا سطح برنامه نویسیشون سنجیده بشه. ایشون طی همین پیامها که بالا آدرسشون رو دادم اصرار داشتن من برنامه ها رو براشون بنویسم!!!!!! واقعا آخر نامردیه همچین کاری رو کردن. ما خودمون هم شرکت داریم و اگه قرار باشه یه روز یکی اینطوری استخدام شده . . . متاسفانه همونطور که قبلا هم یه بار بین یادداشتهام اشاره داشتم تمایل به مصرف گرایی خیلی زیاد شده. البته نباید همه تقصیرها رو انداخت گردن دانشجوی بی نوا. سیستم آموزشی نادرست، فشار درسی ناشی از واحدهای زیاد در طول ترم که مانع خوب یاد گرفتن می شه، استادهایی که خوب درس نمی دن و مهمتر از همه علاقه نداشتن به رشته تحصیلی از جمله عوامل موثر هستن به نظر من. متاسفانه فرهنگ مدرک گرایی باعث شده خیلی ها بدون علاقه به درس و یا رشته تحصیلیشون و صرفا برای گرفتن نمره و مدرک وارد دانشگاه بشن و . . . خدایا با امید تو . . .
پی نوشت: بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش، امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش . . .
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می رود از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی ست که اندر قدم راهروان است
پی نوشت: حدود سه هفته یادداشتهای من مال خودم نبودن. اشعار و قطعاتی - اگرچه خیلی با مفهوم برای خودم - از بزرگان شعر و ادب و فرهنگ، همه اون چیزی بود که در این مدت برای گفتن داشتم. حس نوشتن وجود نداشت. یعنی خیلی وقته که نیست. اما این چند وقته واقعا دیگه حتی در حد یه آب باریکه هم جاری نبود! گاهی آدم توی باتلاقی فرو می ره که خودش خبر نداره و هر چقدر هم دیگران سعی می کنن کمکش کنن زیر بار نمی ره! به قول فرهاد شاید لازمه اجازه بدی اونقدر بره پایین که خودش با تمام وجودش خفه شدن رو حس کنه و تلاشش رو آغاز کنه!!! همین آقا فرهاد گل ما یه نظر جالب دیگه هم داره: نه تنها وقتی می بینی گوشش بدهکار نیست برای نجاتش تلاشی نکن، اگه می شد خودت هم دستت رو روی سرش بذار و به طرف پایین فشار بده!!! اینطوری زودتر به همون نقطه ای که باید برسه می رسه! و من اینگونه شدم!!! البته حال و روز من یه تفاوت کوچولو با مساله بالا داشت: هیچ کس نمی دونست دارم غرق می شم و یا لااقل اگه می دونستن نگفتن! خودم یه چیزهایی فهمیده بودم. اما خب . . . کمتر از یک ماه دیگه امتحان مهمی دارم که می شه گفت مسیر آینده من رو تا حد زیادی روشن می کنه. ایشالا سر فرصت در موردش توضیح بیشتری می دم. نیاز به دعای شما عزیزان دارم. منت به سرم می گذارید اگه برادر کوچکترتون رو هم توی دعاهاتون یاد کنید . . . یه خواهش دیگه: در مورد حرفهایی که اینجا زدم اصلا باهام صحبت نکنید! چه توی اینترنت، چه تلفنی، چه حضورا. همینجا بمونه لطفا. اینها رو گفتم تا مقدمه ای باشه به یادداشتهای آینده خودم. حس می کنم یواش یواش داره نوشتنم می یاد!!! منتظر ادامه یادداشتهای یک دیوانه باشید. دعا هم فراموش نشه: برای امتحانم، برای اینکه از باتلاق بیام بیرون و . . . عاقبت بخیری همه!
پروردگارا . . .
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند . . .
«جبران خلیل جبران»
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم . . .
بین فرانسه و اسپانیا رشته کوهی هست. در یکی از کوهها دهکده ای به نام آرخلس هست و در این دهکده تپه ای هست که به دره ای می رسد. هر روز بعد از ظهر پیرمردی از تپه بالا می رود و پایین می آید. سرگردان نخستین بار که به آرخلس رفت از این ماجرا خبر نداشت. در سفر دومش متوجه شد که با آن پیرمرد هم مسیر است. هر بار به دره می رفت جزئیات بیشتری در مورد آن مرد می فهمید: لباسش، کلاه بره اش، عصایش، عینکش. اکنون هر بار به آن دره می اندیشد به یاد آن پیرمرد می افتد . . . هر چند خودش از این موضوع خبر ندارد. سرگردان فقط یکبار با مرد صحبت کرد و به شوخی پرسید: «فکر می کنید خدا در این کوههای زیبای اطرافمان زندگی می کند؟» پیرمرد پاسخ داد: «خدا جاهایی زندگی می کند که به او اجازه ورود داده باشند.»
از بختیاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد
|
|||||||||||||||||||||