|
||||||||||
|
منو . . .
معرفی . . .
نوشته ها . . .
دوستان . . .
|
یا حق
امروز اولین روز دوره آموزشی «اصول و فنون گزارش نویسی» پارک علم و فناوری استان بود. با توجه به اینکه همه بچه های شرکت به تعطیلات یک هفته ای رفتن و کسی تبریز نیست، من تنها ثبت نام کننده از طرف شرکت هستم. ظاهرا قراره بر اساس ارزشیابی هایی که استاد در حین تدریس انجام می ده آخر کار مدرک هم بهمون بدن! انصافا که توی همین ساعتهای اول کلی چیز در مورد آیین نگارش و شیوه نامه نگاری اداری یاد گرفتم. از این به بعد بیشتر قراره روی گزارش نویسی تمرکز کنیم. این کلاس بیشتر از این حرفها برای من درس داشت. شیوه تدریس استاد خیلی جالب بود. در تمام مدت تدریس با برخورد جالبی که از خودش نشون داد همه رو سر حال نگه داشت. منی که کلاس درس یک ساعت و نیمه دانشگاه رو نمی تونستم تجمل کنم، سه ساعت و نیم مثل بچه های خوب یه جا نشسته بودم!!! البته دروغ چرا، اون وسط ها پنج دقیقه استراحت داد! سعی می کنم از روش تدریسش هم درس یاد بگیرم. در آینده به دردم می خوره! و اما . . . امروز 18 تیرماهه. اگه از سالگرد اتفاقات کوی دانشگاه و تولد حسن آقای بهارستانی و احتمالا عموی عزیزم (اینیکی رو مطمئن نیستم!) بگذریم، امروز یه روز خاص دیگه هم برای من هست: روزی که عینکی شدم!!! وای که چقدر ذوق کرده بودم. یه عینک قاب طلایی که شمارش همچین هم زیاد نبود، اما تا دلتون بخواد اون اوایل پزش رو دادم! از کجا می دونستم قراره روزی برسه که بدون عینک نتونم زن داداشم رو از فاصله چند متری تشخیص بدم، یا وقتی جلوی کامپیوتر می شینم نتونم نوشته هاش رو درست و حسابی بخونم!؟!؟!؟ هر چقدر فکر می کنم یادم نمی یاد چند ساله که عینکی هستم؟! رسما دجار فراموشی شدم! چند وقت قبل یکی از بچه ها بهم پیامک داد که شنیدم فلانی رو دیدی و صحبت کردی. گفتم آره. اما بعدش هر چی فکر کردم یادم نیومد دیروز باهاش صحبت کردم، هفته قبل بود یا یکی دو ماه قبل!؟!؟ واقعا یادم نبود. فقط یه تصویر تاریک توی ذهنم از این دوست وجود داشت که باعث می شد بتونم ادعا کنم یادمه باهاش حرف زدم. زمانش رو هیچ وقت نفهمیدم. خیلی وقته که حساب روزها از دستم در رفته.
یاد خاطرات تلخ و شیرین بخیر . . . یاد روزهایی که علیرغم وجود جا به اندازه کافی، سه تا خرس گنده روی یه نیمکت خودمون رو جا می دادیم! یاد روزی که قداست کلاس دکتر نقی پور رو به هم زدیم! یاد روزی که هوشیار خلبان بود و من کمک خلبان! یاد روزهایی که با استاد عقده ای فیزیکمون لج می کردیم! یاد روزهایی که سیروان وقت و بی وقت می کشیدم از خونه بیرون تا حرف بزدیم! یاد روزی که تا صبح توی خوابگاه آب بازی کردیم! یاد روزی که بچه های کلاس رفتن اردو، اما ما خوابگاه دور هم جمع شدیم و بیشتر از اونا خوش گذروندیم! یاد کوه رفتنهامون! یاد به سرزدنهامون! یاد چرت و پرت گفتنهامون! یاد بگو بخندهامون! یاد حال گیریهامون! یاد دعواهامون! یاد . . . این قافله عمر عجب می گذرد . . .
توان صبر کردن برای رودرروئی با آنچه باید روی دهد برای مواجهه با آنچه روی می دهد
شکیبیدن گشاده بودن تحمل کردن آزاده بودن
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید از عادات انسانیش نمی پرسند از خویشتن نمی پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی آید تاب آورد بپذیرد وداع را درد مرگ را فرو ریختن را تا دیگر بار بتواند که برخیزد
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم پیش از آن که پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند نزد کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا دریابم شگفتی کنم باز شناسم که ام که می توانم باشم که می خواهم باشم تا روزها بی ثمر نماند ساعتها جان یابد و لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی حقیقت که راهیست ناشناخته پرخاک ناهموار راهی که باری در آن گام می گذارم که در آن گام نهاده ام و سر بازگشت ندارم
|
|||||||||