یادداشتهای یک دیوانه


















کوتاه اما خواندنی! چهارشنبه ، 30 آبان ماه 1386 ، ساعت 0:49  

امروز ثبت نام تیمهای دانشگاه تبریز برای مسابقه ACM تکمیل شد. سهمیه اعلامی برای دانشگاه ما سه تیم بود که طی دو مسابقه انتخاب شدن. از این نه نفر پنج تا علوم کامپیوتر، سه تا فناوری اطلاعات و یه نفر هم که بنده باشم ریاضی کاربردی می خونیم. قراره از فردا هم پیگیر بشم برای هزینه های ایاب ذهاب و اسکان و غیره. خلاصه اینکه برامون دعا کنید.

 

* * * * *

 

قصد دارم فعالیتهای سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم رو با برنامه تر شروع کنم. آخه یه مدتی هست که تقریبا راکد شده فعالیتش. یه طرحهایی توی ذهنم براش دارم که در اولین فرصت ممکن پیاده سازیشون می کنم به امید خدا. از نظرات و پیشنهادات و انتقادات خوانندگان و دوستان عزیز هم به شدت استقبال می کنیم!

 

* * * * *

 

برنامه ریزیهای من برای آینده داره رنگ و بوی جدی تری به خودش می گیره. قصد دارم یه سری مسائل انحرافی و زائد و یا فعالیتهای جنبی بی فایده یا کم فایده رو بذارم کنار. در وهله اول امروز درخواست استعفای خودم رو از سمت معاونت مالی اداری شرکت - که به نسبت سمت معاونت تولید که قبلا بودم سنگین تر هم بود - به مدیرعامل محترم تقدیم کردم. من برای کارهای اداری و یکنواخت و روتین ساخته نشده ام!

 

* * * * *

 

امروز از یه دوست خوب و واقعی برای مدت نامعلومی خداحافظی کردم. علتش مهم نیست؛ فقط امیدوارم هر جا که هست و هر کاری که می کنه همیشه موفق باشه و سربلند. دوست خوب نعمت بزرگی که خدا به انسان داده و من به خاطر اشتباهی که روزی خودم مرتکب شده بودم امروز تلخی این خداحافظی رو تحمل کردم. ایام به کامت و به امید دیدار . . .





این چند روزه جمعه ، 25 آبان ماه 1386 ، ساعت 0:50  

پریروز:

از صبح تا عصر به تیکه سایت کامپیوتری بودم! فقط یه ساعتی رو برای ناهار و . . . آخه خانوم علیزاده - اونیکی سوپروایزر سایت - کار داشتن و نمی تونستن بیان.

عصر هم رفتم دندانپزشک محترم یکی از دندونهام رو عصبکشی کردن. قراره یکشنبه دوباره مزاحمشون بشم!

 

دیروز:

از ساعت 8:40 تا ۱۳:40 به مدت 5 ساعت مسابقه انتخابی تیمهای اعزامی دانشگاه برای مسابقه ACM منطقه ای دانشگاه صنعتی شریف بین پنج تیم برگزار شد. از این تیمها فقط ما - و اون هم به لطف حضور محمد عزیزم - تونستیم دو تا مساله از پنج مساله رو حل کنیم و اول بشیم! بقیه تیمها متاسفانه نتونستن مساله ای حل کنن. انتخاب تیم دوم موکول شد به روز شنبه و یه مسابقه دیگه.

علیرغم نتیجه به ظاهر خوبی که گرفتیم اصلا راضی نیستیم و نیستم! نیستیم چون خیلی بهتر از اینها می شد باشیم و نیستم چون من زیاد کاره ای نبودم در کسب این مقام! بیشتر زحمت رو محمد کشید و من کلی دلم سوخت!!! هنوز تصمیم نگرفتیم که علیرغم این اول شدن نیاز هست بریم مسابقات یا نه؟! به هر حال چه بریم و چه نریم من برای سال بعد سرمایه گذاری می کنم. متاسفانه سال بعد محمد هم نیست و من باید دو تا هم تیمی خوب برای خودم جور کنم. خدا رو چه دیدی؟ شاید هم باید دنبال تیمی باشم که بنده رو به عنوان نفر سومشون قبول کنن!

 

حالا:

دارم به اشعار مریم حیدرزاده با صدای خودش گوش می دم. ساعت یک نصف شب، و در فضای تاریک اتاق می چسبه! دروغ چرا، یه کوچولو دلم گرفته. علتش مهم نیست، چون فقط یه شروع بود. باز هم طبق معمول با خودم . . .

 

امروز:

قراره تا چند ساعت دیگه خونواده محترم برن سرئین برای آب گرم. اما من در حال حاضر تصمیم ندارم همراهیشون کنم. دوست دارم بمونم خونه. اصلا حوصله گردش ندارم. به سکوت و آرامش نیاز دارم. این چند وقته به خاطر پروژه های کامپیوتری و کارهای شرکت و درس و دانشگاه سرم به شدت گرم بوده و فرصت نداشتم کمی بشینم به خودم فکر کنم. شده حتی تلفنم رو خاموش کنم و تلفن خونه رو هم از سیم بکشم تا کسی مزاحمم نشه فردا رو خلوت می کنم. خیلی چیزها هستن که باید تکلیفشون رو مشخص کنم. برام دعا کنین . . .

 





فریاد . . . شنبه ، 19 آبان ماه 1386 ، ساعت 0:0  

 

خانه ام آتش گرفته است

آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را

تارشان با پود . . .

 

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ

و خروش گریه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

می کنم فریاد

ای فریاد

ای فریاد . . .

 

خانه ام آتش گرفته است

آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقش هایی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل . . .

 

وای بر من

وای بر من

سوزد و سوزد غنچه هایی را

که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدانها

روزهای سخت بیماری . . .

 

از فراز بام هاشان شاد

دشمنانم

موذیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش بجان ناظر

در پناه این مشبک شب . . .

 

من به هر سو می دوم گریان

از این بیداد می کنم فریاد

ای فریاد

ای فریاد . . .

 

وای بر من

وای بر من

همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

وانچه دارم منظر و ایوان . . .

 

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله بر خیزد

بر گردش دود

تا سحرگاهان که می داند

که بود من شود نابود . . .

 

خفته اند این مهربان همسایگانم شام در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد . . .

 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد

ای فریاد

ای فریاد

ای فریاد . . .





چرا؟ پنجشنبه ، 17 آبان ماه 1386 ، ساعت 17:42  

امروز آخرین مرحله مسابقات آنلاین دانشگاه صنعتی شریف برای آمادگی مسابقه منطقه ای ACM بود که بر خلاف مراحل قبلی به صورت گروهی برگزار می شد. در واقع تیمهایی که مایل بودن در مسابقه منطقه ای آذر ماه شرکت کنن تا آخر وقت سه شنبه فرصت داشتن ثبت نام کنن. البته این ثبت نام به منزله حضور حتمی در مسابقه نیست، اما تنها تیمهایی در مسابقه شرکت می کنن که ثبت نام کرده باشن. مثل مسابقات فوتبال که اسم 22 تا بازیکن رد می شه، اما فقط 11 تا بازی می کنن!

خلاصه امروز بین تیمهایی که ثبت نام کردن مسابقه برگزار شد که می شه گفت یه مسابقه خیلی نزدیک به مسابقه اصلی و یه شبیه سازی خیلی خوب از اونه. شاید بشه تنها دو سه تا فرق داشت۱.

من و محمد عزیز هم که کماکان در مورد نفر سوم تیممون با مشکل مواجه هستیم امروز شرکت داشتیم. این نفر سوم تیم ما هم حکایتی داره برای خودش. بعد از بررسی و بالا پایین کردن توانایی ها و تجربیات افراد مختلف مهدی خان۲ رو برای هم تیم شدن دعوت کردیم و ایشون هم در وهله اول قبول کرد. اما بعدا بنا به دلایل شخصی منصرف شد و . . . البته ما اسمش رو به عنوان نفر سوم رد کردیم. حالا یا تا موعد مسابقه نظرش عوض می شه، یا اینکه مکاتباتی با مسئولین انجام می دیم تا جایگزین کنیم. اگر هم نشد خب دوتایی می ریم! کی رو از چی می ترسونین!؟!؟

و اما مسابقه امروز . . .

تا حدود نیم ساعت بعد از شروع مسابقه موفق به دریافت سوالات۳ نشده بودیم. حوالی ظهر هم مجبور شدیم مدتی رو صرف جابجا شدن ازسایت دانشکده کامپیوتر دانشگاه به خونه محمد عزیز بکنیم۴! مهمتر از همه اینکه همه گروههای شرکت کننده دانشگاه تبریز با هم هماهنگ شده بودیم که یه جا جمع شیم. همین باعث شد شلوغی خیلی بشه و نظم از بین بره. بارها شد که وسط حل مساله به خاطر ابهامی که یه گروه دیگه توی صورت سوال داشتن، یا سوال برنامه نویسی یا . . . کار خودمون رو ول کردیم و . . . البته منظورم فقط من و محمد نیستیم. کلا همه درگیر همدیگه بودن. شاید یکی از دلایلی هم که نشد خوب نتیجه بگیریم همین مساله بود.

خلاصه اینکه من یه سوال، محمد یه سوال و دو تامون مشترکا یه سوال رو حل کردیم. اما فقط سوال محمد ACCEPT شد! سوال مشترکمون Wrong Answer گرفت که هرچقدر گشتیم متوجه نشدیم علتش چیه! واقعا خوب کار کرده بودیم. کلی وقتمون الکی صرف اصلاحش شد که آخر سر هم . . . اونی هم که من حل کرده بودم کاملا درست و بدون نقص بود؛ اما در نهایت بدشانسی مشکل محدودیت زمان اجرا (Time Limit) داشت. یعنی ظاهرا در اون زمانی که باید تحت هر نوع ورودی برنامه خروجی می داده نمی داد! هر چقدر که می تونستم برنامه رو خلاصه کردم و حلقه های اضافی و تعاریف قابل حذف رو کنار گذاشتم و . . . اما متاسفانه درست نشد که نشد! نمی دونم اون دو سه تا تیمی که موفق شده بودن این مشکل رو برطرف کنن چطوری . . .

خلاصه بین تیمهای دانشگاه خودمون اول شدیم، اما . . . اصلا راضی نیستیم. هیچ تیمی راضی نبود. آخه مگه می شه فقط یه سوال حل کنیم؟ خیلی دلایل داشت این اتفاق. یه سری همونهایی بودن که بالا بهشون اشاره کردم. به جرات می تونم بگم بیشتر از نصف کل زمان رو به خاطر حواشی از دست دادیم. این مدت هم به خاطر شرکت و درس و کار تقریبا هیچ تمرینی نکرده بودیم. طبیعیه که اینطوری بشه. اما خب مثلا محمد یکی دو هفته قبل تنهایی سه چهار تا سوال حل کرده بود! حالا چطور شده که ما دو تا با هم . . . باید بیشتر کار کنیم رو این مساله.

راستی . . . برای اثبات حقانیت خودم هم که شده تصمیم دارم بشینم تک تک سوالات رو حل کنم! مطمئنم جو امروز خیلی تاثیر داشته توی نتیجه گیری بدمون. مطمئنم . . .

 

پی نوشت:

احساس می کنم دوباره دچار بی برنامه گی دارم می شم. البته اینبار نه به خاطر بیکاری و کمکار بودن، که به خاطر مشغله زیاد و . . . نظم کارها رو دارم از دست می دم. مخصوصا درس خوندنم به شدت دچار مشکل شده. باید یه فکری براش بکنم. دوری از خدا هم که . . .

 


۱ تیمهای شرکت کننده دانشگاه شریف جدا مسابقه دادن، تیمهای خارجی شرکت نداشتن و اینکه بصورت اینترنتی برگزار شد.

۲ مهدی عباسپور شاهمرسی، که نویسنده وب سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم هم هست.

۳ به خاطر ترافیک بالای سایت مسابقه و اینکه همه می خواستن سوالها رو بگیرن.

۴ بماند چرا . . . اصلا نمی خوام بگم که دانشگاه ازمون هیچ حمایتی نکرده و حتی نشد تا آخر مسابقه سایت کامپیوتری رو در اختیار داشته باشیم! یا اینکه بچه های ACM سال قبل حدود شش ماه بدو بدو کردن تا بتونن پولی رو که از جیب خودشون برای هزینه مسابقات داده بودن از دانشگاه بگیرن! یا . . .





آغاز و پایان سه شنبه ، 15 آبان ماه 1386 ، ساعت 23:14  

چند روزیه کار طراحی و برنامه نویسی یه سایت رو شروع کردم. این پروژه از چند لحاظ برای من اهمیت ویژه ای داره. اولا این پروژه اولین پروژه رسمی من بعد از افتتاح شرکتمونه! ثانیا اولین پروژمه که به طور کامل تحلیل شده، و کلاسهای اون به صورت دقیق و جامع نوشته می شن! ثالثا اولین پروژمه که برای یه نهاد رسمی دارم کار می کنم! و رابعا که از همه برام مهمتره: مربوط به عشق ابدی خودم یعنی ریاضیاته! البته فقط بحث طراحی یه سایت ریاضی یا سایتی برای نهادی مرتبط با ریاضیات مطرح نیست؛ ایشالا سر فرصت توضیح مفصلتری می دم.

کلیه بخشهای مربوط به کدنویسی و طراحی وب رو خودم بر عهده دارم و یکی از دوستان عزیزم قراره گرافیکش رو کار کنه.

 

* * * * *

 

بالاخره بعد از مدتها امروز خوندن «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز رو تموم کردم! کتابی که جایزه نوبل ادبی رو برای نویسنده خودش به ارمغان آورده و . . .

داستان صد ساله ای از خانواده ای که محکوم هستن به . . . کسانی که اولینشون به درخت بسته شد و آخرینشون غذای مورچه ها شد!

نمی دونم این رمان رو خوندید یا نه؟ من معمولا عادت دارم کتابهای اینچنینی رو حداقل دوبار می خونم تا خوب متوجه محتوای اون بشم. اما در مورد اینیکی . . . تا این اواخر خیال می کردم نیازی به خوندن دوباره کتاب نیست؛ اما وقتی به آخرش رسیدم متوجه شدم که نه، باید یه بار دیگه خونده بشه! البته نه به این زودی ها؛ مدتی باید بگذره. چند کتاب دیگه هم قبل از این توی صف قرار دارن: «ساحره پورتوبلو» پائولو کوئلیو و شاهکار بی همتای مترجم آثارش، آرش حجازی، که وقتی برای اولین بار خوندمش حس بزرگی در وجودم جوشید: «شاهدخت سرزمین ابدیت»!





می خواهم . . . سه شنبه ، 15 آبان ماه 1386 ، ساعت 1:34  

 

می خواهم آب شوم

در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود

 

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

 

حس می کنم و می دانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد

 

می خواهم آب شوم

در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود . . .

 





بحث مفید شنبه ، 12 آبان ماه 1386 ، ساعت 0:21  

یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم بحث کردن در مورد موضوعات مورد علاقه خودمه۱ که ازش واقعا لذت می برم. وقتی می گم بحث یعنی واقعا بحث! هدف از یه بحث مفید این نیست که طرفین سعی کنن عقاید و نظرات خودشون رو به طرف مقابل تحمیل کنن؛ بلکه بیشتر به اشتراک گذاشتن نظرات و یاد گرفتن چیزهای جدید از طرف مقابله.

امروز با یکی از دوستان خوب خودم که چندان با عالم عرفان و سیر و سلوک غریبه نیست بحثی داشتیم که واقعا برام مفید بود. چرا؟ برای اینکه یکی از جنبه های هر بحث خوبی اینه که گاهی چیزهایی می گی که بهش اعتقاد داری، اما خودت خبر نداری!!! نمی دونم چطور بگم . . . این موضوع در مورد یه دوست دیگه هم چند وقت قبل برام پیش اومد. با ایشون هم در مورد مباحث مذهبی و دینی بحث می کردم و البته همچنان می کنم. بحث من با ایشون و همینطور بحث امروزم با این دوست باعث شد به یه سری مطالب جالب در مورد خودم پی ببرم! مثلا زمانی که در مورد اصول دین اسلام۲ بحث می کردیم . . . خب راستش رو بخواین من هیچ وقت از این بعد به قضیه نگاه نکرده بودم. یعنی هیچ وقت به این سه اصل به عنوان اصول دین توجهی نداشتم و برام جالب بود که نظرم در موردشون چیه! یا همین امروز . . . در مورد اراده و ایمان و خدا حرفهایی زدیم که . . . نمی شه به این سادگی توضیح داد، بی خیال!

خلاصه اینکه الان حالم خیلی خوبه. احساس قدرت می کنم! احساس می کنم اگه بتونم می تونم هر کاری رو انجام بدم! یه قسمتی از این احساس هم بر می گرده به اینکه این چند روزه واقعا فعال بودم و کلی کار مفید انجام دادم. واقعیت اینه که هر وقت کار مفید و هدفداری انجام می دم خیلی حس خوبی بهم دست می ده. این چند روزه به عهد خودم در مورد درس خوندن و همینطور نظم دادن به کارهای کامپیوتریم تا حد زیادی عمل کردم؛ و همین باعث شده خیلی روحیه بگیرم.

 

چقدر باید شکرت کنم تا نشون بدم قدر نعمتهات رو می دونم؟ فکر کنم بدونم چطور می تونم نشونت بدم. کمکم کن . . .

 


۱ به ترتیب: عرفان، فلسفه، ریاضیات، کامپیوتر، . . .

۲ یعنی توحید و معاد و نبوت





مسابقات برنامه نویسی جمعه ، 11 آبان ماه 1386 ، ساعت 10:19  

امروز صبح ساعت 8:45 محمد دهقان بهم زنگ زد که ساعت 9 صبح مسابقات آنلاین آمادگی ACM دانشگاه شریف برگزار می شه. پاشو شرکت کن! آخه اگه قسمت باشه و خدا بخواد امسال می ریم برای مسابقات رسمی. البته فعلا تکلیف نفر سوم گروهمون معلوم نیست. خلاصه . . .

من که دیشب تقریبا تا اذان صبح بیدار بودم. با وجود این رفتم ثبت نام کردم و شروع کردم به خوندن سوالات. جواب مساله اول رو فرستادم، بعد متوجه شدم یه مشکلی داشت. در واقع در مورد بحث ورودی خروجی داده ها اشتباه کرده بودم. ولی خب کار از کار گذشته بود. داشتم جواب مساله دوم رو می فرستادم که . . . یادم افتاد اصلا تو مسابقات Join نکردم!!!! رفتم Join کردم، دیدم سوالات عوض شدن!!!!!

شب دیر خوابیدن از این عواقب هم داره. خلاصه اساسی تو ذوقم خورد و دیگه ادامه ندادم مسابقه رو. اما خب یه چیزی رو از حل کردن همین دو سه تا سوال متوجه شدم: من بیشتر مشکل کدنویسی دارم تا الگوریتم. باید بیشتر رو بحث کدنویسی کار کنم. باید آبرو داری کنم پیش محمد عزیزم!





عاقبت بخیر جمعه ، 11 آبان ماه 1386 ، ساعت 4:11  

الان که دارم شروع می کنم به نوشتن ساعت نزدیک چهار صبحه! هنوز نخوابیدم. خوابم هم نمی یاد. داشتم رو کدهای یه سری کلاس کار می کردم که ایشالا در آینده ضمن انجام پروژه هام ازشون استفاده می کنم. هنوز کامل نشدن، اما پیشرفت قابل قبولی داشتن.

یه دوست خوب انتقاد کرده که: این شعرها چیه می ذاری؟ خواننده می یاد حرفهای خودت رو بخونه، نه شعرهای شاعرای دیگه رو!

آره، راست می گه. اما . . . دیگه حرفی برای گفتن ندارم. مگه اینکه بخوام از اتفاقات روزمره حرف بزنم، یا مثل خیلی ها تحلیل کنم مسائل مختلف رو، که اصلا خودم رو در اون حد نمی دونم. تازه این اشعار همشون محتوی دارن و برای من خیلی خیلی با ارزش هستن.

خیلی حرفها برای گفتن هست، اما گوشی نمی بینم که بشنوه این حرفها رو. هر کسی هم شنیده . . . مهم نیست.

شاید در آینده بنویسم دوباره از خودم . . . شاید . . . اما نه مثل سابق. حالا اگه نوشتم خودتون متوجه می شید.

فقط باز هم مثل همیشه ازتون می خوام و خواهش می کنم برای من و برای خودتون و برای همه جوونهای هم سن و سالمون دعا کنین. دعا کنین به قول یه دوست خوب عاقبت بخیر بشیم. عاقبت بخیر . . . چه عمقی داره این کلمه!!!





خوش به حالش . . . جمعه ، 11 آبان ماه 1386 ، ساعت 0:10  

 

یه خواب راحت . . .

 





نه . . . پنجشنبه ، 10 آبان ماه 1386 ، ساعت 15:30  

 

Aglamak yok yüregim

Sizlamak yok yüregim

Ne acilar yasadik biz seninle

 

Haykirmak yok yüregim

Yalvarmak yok yüregim

Bu aciya da katlaniriz seninle

 





می روم . . . جمعه ، 4 آبان ماه 1386 ، ساعت 9:52  

 

Artık seninle duramam

Bu akşam çıkar giderim

Hesabım kalsın mahşere

Elimi yıkar giderim.

 

Sen zahmet etme yerinden

Gürültü yapmam derinden

Parmaklarımın üzerinden

Su gibi akar giderim.

 

Artık sürersin bir sefa

Ne cismim kaldı ne cefa

Şikayet etmem bu defa

Dişimi sıkar giderim.

 

Bozar mı sandın acılar

Belaya atlar giderim

Kurşun gibi mavzer gibi

Dağ gibi patlar giderim.

 

Kaybetsem bile her şeyi

Bu aşkı yırtar giderim

Sinsice olmaz gidişim

Kapıyı çarpar giderim.

 

Sana yazdığım sarıyı

Sazimdan söker giderim

Ben aglayamam bilirsin

Yüzümü döker giderim.

 

Köpeklerimden kuşumdan

Yavrumdan cayar giderim

Senden aldığım ne varsa

Yerine koyar giderim.

 

Ezdirmem sana kendimi

Gövdemi yakar giderim

Beddua etmem üzülme

Kafama sıkar giderim.

 





تاوان . . . پنجشنبه ، 3 آبان ماه 1386 ، ساعت 23:28  

 

بار الها . . .

 

دل به غیر تو بستم و تاوانش می دهم!

 

دل از غیر تو می کنم و تاوانش می دهم!