یادداشتهای یک دیوانه


















از فیلم نا فیلم! پنجشنبه ، 9 اسفند ماه 1386 ، ساعت 15:36  

دیشب فیلم «سنتوری» داریوش مهرجویی رو می دیدیم.  همون فیلمی که جشنواره فجر امسال کلی جایزه برد، اما اجازه اکران عمومی نگرفت!!!  فیلمی آکنده از درد و واقعیت!  برای اونهایی که ندیدن: داستان «علی سنتوری» آهنگساز و خواننده مشهوری که نمی دونم باید دلیلش رو چی عنوان کنم، به اعتیاد رو می یاره و . . .  البته همه حرف فیلم هم اعتیاد نیست. ولی خب . . . بهرام رادان، گلشیفته فراهانی، مسعود رایگان و حتی افرادی مثل حسن پورشیرازی و رویا تیموریان که کل حضورشون توی فیلم 5 دقیقه نمی شد ترکوندن!!!  مخصوصا اونچه که بین علی (بهرام) و هانیه (گلشیفته) می گذره . . .

این فیلم بر خلاف فیلمها و کلیپهایی که معمولا از صدا و سیما در مورد اعتیاد پخش می شه اینقدر به واقعیت نزدیک و تاثیر گذاره که . . .  نه قصد دارم از اعتیاد حرف بزنم و نه اینکه چرا به همچین فیلمی اجازه اکران داده نشده؟!؟!  قضاوت رو به بیننده ها واگذار می کنم. فقط همین رو بدونید که به خاطر این اجازه ندادن و پخش سی دی های فیلم، تهیه کننده هاش صدها میلیون تومن خسارت دیدن! من همه مثل همه از روی سی دی های غیر قانونی فیلم رو نگاه کردم!!!   افسوس . . .

 

* * * * *

 

خیلی وقته درست و حسابی حرف نزدم! یعنی یه جورایی حرفم نمی یاد.  خیلی از یادداشتهام و مخصوصا ترانه هایی که گذاشتم فقط برای خودم معنی دارن و فوقش یکی دو نفری که طرف حرفم بودن.  خیلی از حرفها مبهم به نظر می یان. فقط واسه دل خودم هستن . . .

این چند وقته کلی اتفاق بززززززززررررررگ تو زندگی من افتاده! منظورم از این چند وقته از اوایل تابستون و به ویژه اوایل پاییزه!!!  این مدت اینقدر زود گذشته که واقعا به نظرم چند روز بیشتر نمی یاد.  همه این اتفاقات پشت سر هم و منظم - که فقط از مدیر مدبری چون یکتای عالم مدیریتش بر می یاد  - کمکم کردن تا بزرگ بشم!  نمی خوام سه ساعت توضیح بدم که چی شده و چه بر من گذشته. نه می شه توضیح داد و نه می خوام که توضیح بدم!  فقط اونچه که مسلمه با شتاب زیادی دارم به سمت جلو پرت می شم . . . وقتی می گم پرت می شم یعنی پرت می شم!!! راه رفتنی وجود نداره. مثل این می مونه که یکی پشت سرم وایستاده و چند وقت یه بار با یه لگد محکم پرتم می کنه جلو!!!  اصلا حرکت منظمی وجود نداره. یهو اتفاقی برام می افته که باعث می شه با مسائلی روبرو بشم که اصلا از قبل حتی فکرش رو هم نمی کردم! اون هم چه مسائلی!!!!!!!

خلاصه کلام اینکه نمی دونم الان باید بگم حالم خوبه یا بد!؟!؟!؟و اگه خوبه با اینهمه بلایی که سرم اومده آیا دلیلش رو باید پوست کلفتی خودم بدونم؟!؟!؟!  یا امیدی که همیشه خدا در وجودم بوده و هست و خواهد بود !؟!؟!؟  

اگه بخوام به اون چیزی که الان رسیدم توضیح بدم این ترانه Modern Talking رو می نویسم:

 

Deep in my heart, there's a fire, that's a burning heart

Deep in my heart, there's desire for a start

I'm dying in emotion

It's my world in fantasy

I'm living in my dreams

 

You're my heart, you're my soul

I keep it shining everywhere I go

You're my heart, you're my soul

I'll be holding you forever, stay with you together

 

You're my heart, you're my soul

Yeah, a feeling that our love will grow

You're my heart, you're my soul

That's the only thing I really know

 

Lets close the door and believe my burning heart

Feeling allright, come on, open up your heart

I'll keep the candles burning

Let your body melt in mine

I'm living in my dreams

 

تک تک خطهای این ترانه حال و روز من هستن و از زبان من!  فقط یه جورایی یه اراده قوی می خواد که بتونی این مرحله رو هم پشت سر بذاری.  برام دعا کنید . . .

از این طرف هم درس و مشکل آموزشی که برام پیش اومده آینده تحصیلیم رو در هاله ای از ابهام فرو برده! همه راههای احتمالی پیش روی خودم رو بررسی کردم. دارم خودم رو برای هر واقعه ای آماده می کنم.  تنها چیزی که نگرانشم عکس العمل خونوادمه!  وگرنه برای خود من به شخصه اصلا مهم نیست که مثلا چه رشته ای تموم می کنم، با چه معدلی، چه دانشگاهی، چه شهری و چه مقطعی!؟ چون می دونم که هیچ وقت راه بسته نیست. اگه ناراضی باشم می تونم ادامه بدم.  در ضمن همه اینها وسیله هایی بیش نیستن برای حرکت به سمت اون هدف اصلی . . .

 

* * * * *

 

همونطور که قبلا هم نوشتم امروز تولد فرهاد عزیزمه.  بازم تولدش برو بهش تبریک می گم.  فردا اگه قسمت باشه قراره بریم کوه و واسه بچمون اونجا جشن تولد بگیریم.   حتما خوش می گذره. ایشالا قسمت شه.

 

* * * * *

 

داشتم از سی دی فیلم ?Shall we dance کپی می گرفتم واسه داداشم. یه قسمتهاییش رو مرور کردم. چقدر این فیلم زیباست!!!  خیلی به دلم می شینه.  شاید چون یه جورایی داره حرف دل من رو می زنه!