یادداشتهای یک دیوانه


















من و هوشیار!!! یکشنبه ، 12 اسفند ماه 1386 ، ساعت 21:24  

امروز هوشیار رو دیدم  و بعد از کمی سر به سر هم گذاشتن همدیگه - که یه سنته!  -نشستیم پای صحبتهای جدی ! کلی دعوام کرد که چرا اینقدر خودم رو زدم به بی خیالی و . . .  می گفت از این می سوزم که می دونم اندازه کل کلاس IQ داری (!!! ) ، و می بینم کسی که مطمئنم ضریب هوشیش نصف تو نیست (!!!!! ) می یاد اتاق و به خاطر نمره هایی که گرفتی پشت سرت حرف می زنه و برات دل می سوزنه !!!!

هوشیار عزیزم یکی از بهترین دوستان دانشگاهی منه . اینقدر دوستش دارم که نگو    . خیلی خیلی باهوش و با سیاست و مثل خودم اهل منطقه  . اما یه برتری بزرگ نسبت به من داره و اون اینه که اراده خیلی محکمی داره . واقعا خوش به حالش. اینم عکسش :

 

هوشیار عزیییییییییییییییییییییییییییییییزم

 

این هوشیار خان عزیزم که خودش همیشه شاگرد ممتاز کلاسه می گه: فقط دو تا ذهن رو واقعا قبول دارم، یکی پسر عموم و یکی هم تو ! بقیه هیچ چی نیستن !!! اونوقت این حال و روز توی عوضیه !!!!

البته این که من رو اینهمه دست بالا گرفته نظر لطفشه ، اما خب من هم اینی نیستم که الان هستم !

خلاصه اینکه کلی فحش و بد و بیراه و لیچار بارم کرد و من فقط تونستم در سکوت به حرفهاش گوش بدم! آخه حق داشت  !!!! فقط یه جواب تونستم بهش بدم: افعالت رو گذشته به کار ببر، چون دیگه الان اونطور نیستم!  دعا کنید ناامیدش نکنم . . .

و یه اتفاق جالب: رفته بودم دوش بگیرم که آب قطع شد . من هم که خونه تنها بودم حدود دو ساعت توی حموم منتظر موندم تا آب دوباره بیاد . بیشتر از این می ترسیدم که نکنه مثل چند وقت قبل که آب نصف تبریز به خاطر تونل مترو یکی دو روزی قطع شده بود دوباره . . .  اما خب خدا رو شکر به خیر گذشت . ما روزهای خیلی سخت تر از این رو هم پشت سر گذاشتیم. چند سال قبل بود: به خاطر خیابون جدیدی که نزدیک خونمون می زدن نزدیک به سه ماه آب و حدود شش ماه گاز نداشتیم . زده بودن همه لوله ها رو ترکونده بودن . اون هم توی تابستون که هوا شدید گرم بود . از یه طرف دوست داشتیم پنجره ها رو باز کنیم که هوای اتاق خنکتر شه، و از اون طرف گرد و خاکی که احداث خیابون داشت مجبورمون می کرد بازشون نکنیم . بی آبی هم که . . .

همه اون روزها گذشته و من الان اینجام . شکر . . .