|
|||
|
منو . . .
معرفی . . .
نوشته ها . . .
دوستان . . .
|
الان که دارم شروع می کنم به نوشتن ساعت نزدیک چهار صبحه! هنوز نخوابیدم. خوابم هم نمی یاد. داشتم رو کدهای یه سری کلاس کار می کردم که ایشالا در آینده ضمن انجام پروژه هام ازشون استفاده می کنم. هنوز کامل نشدن، اما پیشرفت قابل قبولی داشتن. یه دوست خوب انتقاد کرده که: این شعرها چیه می ذاری؟ خواننده می یاد حرفهای خودت رو بخونه، نه شعرهای شاعرای دیگه رو! آره، راست می گه. اما . . . دیگه حرفی برای گفتن ندارم. مگه اینکه بخوام از اتفاقات روزمره حرف بزنم، یا مثل خیلی ها تحلیل کنم مسائل مختلف رو، که اصلا خودم رو در اون حد نمی دونم. تازه این اشعار همشون محتوی دارن و برای من خیلی خیلی با ارزش هستن. خیلی حرفها برای گفتن هست، اما گوشی نمی بینم که بشنوه این حرفها رو. هر کسی هم شنیده . . . مهم نیست. شاید در آینده بنویسم دوباره از خودم . . . شاید . . . اما نه مثل سابق. حالا اگه نوشتم خودتون متوجه می شید. فقط باز هم مثل همیشه ازتون می خوام و خواهش می کنم برای من و برای خودتون و برای همه جوونهای هم سن و سالمون دعا کنین. دعا کنین به قول یه دوست خوب عاقبت بخیر بشیم. عاقبت بخیر . . . چه عمقی داره این کلمه!!! |
||