|
|||
|
منو . . .
معرفی . . .
نوشته ها . . .
دوستان . . .
|
چند ساعت قبل آخرین ویرایشهای لازم رو برای سیستم خبرنامه سایت برنامه نویسی و طراحی الگوریتم تموم کردم. الان دیگه تقریبا به صورت کامل آماده استفاده شده. با نویسندگان سایت هم صحبت کردم تا مطالب جدید خودشون رو ارائه بدن. به این ترتیب دغدغه های سایت تموم شد و فقط موند کار طراحی سایت ریاضی که هنوز هم ترجیح می دم جزئیاتش رو اعلام نکنم! این سایت هم باید تا 16 آذر به طور نسبی آماده بهره برداری بشه. به خاطر مسابقات ACM که همون روز برگزار می شه باید کمی دست بجنبونم. و الان . . . از دیشب ذهنم درگیر مساله ای شده که هممون باهاش سر و کار داریم، اما معمولا اصلا بهش توجهی نداریم: مرگ! راستش رو بخواین اگه یه روز بهم بگن مثلا سرطان داری و قراره تا 6 ماه دیگه بمیری اصلا ناراحت یا مضطرب نمی شم! یه جورهایی احساس آزادی می کنم. اینکه دیگه نیازی نیست . . . به اون قطعه ترجمه شده توسط شعر شاعر محبوب خودم، زنده یاد شاملو، فکر می کنم که می گه: هر مرگ اشارتیست به حیاتی دیگر. به گفته ای از یه بزرگوار فکر می کنم که فرمودن: برای آخرتت چنان کار کن که انگار لحظه ای بیشتر زنده نیستی و برای دنیایت چنان تلاش کن که گویی عمری جاودانه خواهی داشت. به قسمتی از نامه داداشم فکر می کنم که نوشته: چرا به مرگ فکر نمی کنیم؟ چون بیست و اندی سال هر شب خوابیدیم وصبح طلوع آفتاب رو دیدیم. غافل از اینکه ممکنه روزی شاید مثل مردم بم شب چشم ببندیم و صبح . . . امشب برای سومین بار این نامه رو خوندم و برای سومین بار . . . توی این سه بار هیچ وقت نشده بتونم نامه رو یه تیکه تا آخر بخونم. همیشه اون وسطا بغضم ترکیده!
دارم چیکار می کنم من با خودم؟ چه ادعایی دارم؟ به چی می نازم؟
|
||