یادداشتهای یک دیوانه


















می خوام بنویسم . . . جمعه ، 30 آذر ماه 1386 ، ساعت 14:49  

باید تا فردا صبح پروژه آبجی سیما رو که علیرغم یه هفته تلاشش موفق نشده بود خودش آماده کنه براش بنویسم و به استادش بفرستم! اما هنوز هیچ کاری نکردم! مخصوصا که قراره با MATLAB بنویسم که خیلی وقته باهاش کار نکردم. با اینهمه هنوز حسش بهم دست نداده!!! من جزو اون افرادی هستم که تا حال کاری رو نداشته باشم انجامش نمی دم، مگه اینکه مجبور شم.

الان دوست دارم بنویسم . . .

از چی نمی دونم! یعنی راستش وبلاگ یکی از دوستان رو خوندم که سرگذشت قسمت مهمی از زندگی خودش رو بازگو کرده بود. نمی دونم چرا حس کردم من هم باید بنویسم! اما . . .

نمی دونم از کجا باید شروع کنم! از اول دانشگاه؟ از اول دبیرستان؟ بچگیم؟

همه این دوران اتفاقاتی دارن که مسلسلوار به هم متصل هستن . . .

از چی بگم؟ درد من نداشتن یا به دست آوردن کسی نیست! درد من کمبود چیزی نیست. درد من . . . هم می دونم چیه، هم نه! یعنی می تونم چند شبانه روز براتون حرف بزنم و از دردهام بگم، اما آخرش . . .

آخرش اینه که درد من اصلا درد نیست! من مشکلی ندارم در واقع!!! احمقانست نه؟ دارم مثل دیوونه ها حرف می زنم؟ جای تعجب نداره: اینجا یادداشتهای یک دیوانست!

کاش می شد همه چیز رو نوشت و توضیح داد. بعد از اتفاقاتی که چند وقت قبل برام افتاد دیگه نه می تونم و نه می خوام به کسی توضیحی بدم! الان هم اگه می نویسم واسه اینه که این حس نوشتن رو تخلیه کنم! می دونم که تا تخلیه نشه ذهنم رو مشغول خودش می کنه . . .

الان هم یه چیزایی نوشتم، اما پاکشون کردم! حس خوبی نسبت بهشون نداشتم . . .

فکر کنم کافیه دیگه . . .